به گزارش رها، همزمان با برگزاری چهلوچهارمین جشنواره ملی فیلم فجر، در سلسله مطالب روزانه، مجموعهای از تکنگاریهای روزنامهنگاران جوان درباره فیلمهای به نمایش درآمده در این رویداد را میتوانید در «رسانه هنر ایران» دنبال کنید. آنچه در ادامه میخوانید مربوط به فیلمهایی است که روز دهم در پردیس ملت به نمایش درآمدند.
در کارواش دنبال سینما نگردید
علی زیدیدوست: «کارواش» قرار بود یک تریلر سینمایی باشد؛ روایتی از یک فساد مالی سیستماتیک که اداره امور مالیاتی را درگیر پروندهای پیچیده میکند. امیر آقایی در نقش یکی از مهرههای اصلی این شبکه فساد ظاهر میشود و در مقابل، مأمور اداره مالیات با بازی حسین مهری بهعنوان قهرمان روایت، نماینده قانون در برابر ساختار پولشویی است.با این حال، آنچه بر پرده میآید، نه یک درام پیچیده، بلکه نمایشی آشفته از ضعفهای بنیادین فیلمسازی است.فیلم از همان سکانسهای ابتدایی، در ایجاد «همذاتپنداری» و «کشش دراماتیک» شکست میخورد. شخصیتها به جای آنکه جان بگیرند، همچون مهرههایی مکانیکی در خدمت یک پلات از پیش تعیینشده حرکت میکنند. فیلمنامه، مملو از «گسست روایی» و «علتومعلولهای» ضعیف است و حتی از پس اجرای کلیشههای ژانر خود نیز برنمیآید.صحنهپردازی و کارگردانی بازیگران، آنقدر تصنعی و فاقد انرژی است که مخاطب را از ادامه مسیر خسته میکند. تنها در دقیقههای پایانی، با یک «پایانبندی غیرمنتظره»، فیلم سعی میکند توجه مخاطب را جلب کند، اما این تلاش ناگهانی، برای جبران یک ساعت و نیم سردرگمی، کافی نیست.در نهایت، «کارواش» بیش از آنکه یک تجربه سینمایی باشد، یک «هشدار» است: صرف انتخاب یک سوژه جذاب ، نمیتواند جای خالی «مهارت در قصهگویی» و «درک زبان سینما» را پر کند. این فیلم نه مخاطب سینما را میشناسد، نه قواعد آن را میداند. جای چنین اثری، قطعاً بر پرده نقرهای نیست.
و بالاخره پلیس باعرضه!
معین خسروبیگی: جشنواره امسال چندین فیلم معمایی و پلیسی داشت اما در اکثرشان پلیس یا از واقعه عقب بود یا تأثیر چندانی در حل پروندهها و داستانها نداشت اما کارواش ورق را برگرداند و با دست گذاشتن روی پروندهای ملتهب پلیس خوب این جشنواره را نشان داد. احمد مرادپور پس از سالها با سوژهای حساس به سینما بازگشته. سوژهای که در قصهگویی، خلق معما و گرهگشایی نسبتا موفق ظاهر میشود.پایانی غیرقابل پیشبینی دارد. بعد از هر گرهگشایی گره جدیدی وارد میکند. هر جا که فکر میکنم فیلم تمام شده تمام نشده است. فیلمنامه کارواش فیلمنامه خوبی است. سر حال است و تا آخر نه تنها از ریتم نمیافتد بلکه از اواسط فیلم با اضافه کردن گرههای جدید فیلم را تازهنفستر میکند. حاشیه نمیرود و در داستان خودش میماند. با همه اینها کارواش از ضعف در کارگردانی رنج میبرد. فیلم نیاز شدیدی به تدوین دوباره دارد. نیمه اول در مقابل نیمه دوم کند است و ضعیفتر جلوه میکند. امیر آقایی یک بد من واقعی است. قدرت این بد من هم از فیلمنامه و شخصیتپردازی خوبش میآید و هم از هوشمندی آقایی اما بسیاری دیگر از بازیگران شدیدا به نقش نمیخورند.
حیف آن دو شهید
علی زیدیدوست: فیلم «آن دو» روایتی است از زندگی و شهادت دو برادر، ظفر خالدی و خدارحم خالدی، در بستر جنگ هشتساله دفاع مقدس؛ روایتی که تمرکز اصلیاش بر ظفر، یکی از خردسالترین شهدای کشور، قرار دارد. فیلم با معرفی روستای تنگکلوره لردگان آغاز میشود؛ جغرافیایی بومی که قرار است همزمان بار دوگانهای از شیرینی زیست روستایی و تلخی سایه جنگ را حمل کند. با اینحال، روایت در این بخش دچار کندی و لکنت میشود و ریتم دراماتیک فیلم از همان ابتدا آسیب میبیند. مسیر داستانی فیلم بهسرعت قابل پیشبینی است. مخاطب از همان دقایق نخست میداند که سفر ظفر برای یافتن برادرش نهایتاً به جبهه ختم خواهد شد. چالش اصلی، نه مقصد، بلکه چگونگی پرداخت موانع، خردهپیرنگها و شخصیتهای بینراهی است؛ جایی که فیلم باید با دراماتورژی دقیق و شخصیتپردازی خلاقانه، از تکرار کلیشههای آشنای سینمای جنگ فاصله بگیرد. اما «آن دو» در این آزمون موفق نیست و اغلب به بازتولید احساسات مصرفشده بسنده میکند.در نیمه پایانی، جایی که تراژدی اصلی باید به اوج برسد، ضعف در کارگردانی، بازیگردانی و هدایت بازیگران و چیدن موقعیت درام بیش از پیش نمایان میشود. روایت سینمایی از شهدا، بهدلیل حساسیت تاریخی و عاطفی، نیازمند وسواس، دقت و خلق تصاویر ماندگار است؛ امری که در این فیلم بهطور کامل محقق نمیشود. پرداخت شتابزده و کمجان به لحظات سرنوشتساز، فرصتی را از فیلم میگیرد که میتوانست به اثری تأثیرگذارتر در حافظه سینمای دفاع مقدس بدل شود.
وقتی هیچ چیز سرجای خود نیست!
عطیه محلوجی: فیلم «آندو» بیپیرایه است. همه چیز از همان ابتدا معلوم است و اثر قصد ندارد گندم نمای جو فروش باشد. با دیدن لوگوی بنیاد شهید در ابتدای فیلم میدانیم قرار است با چه داستانی روبهرو شویم. فیلم روایتگر نوجوانی از عشایر استان چهارمحال و بختیاری است که به منظور پیدا کردن برادر خود راهی جبهه میشود. تلاش او برای رسیدن به جبهه جنوب علیرغم سن کمش و مخالفتهای اطرافیان، محوریت این فیلم قرار میگیرد. فیلم روایتی ساده و نوجوانانه از جنگ دارد. سادگی چیز خوبی است اما سادگی بیش از حد اثر، بیشتر مناسب مدیوم فیلم تلویزیونی است که در شبکه امید پخش شود تا یک فیلم سینمایی در قد و قواره جشنواره فجر. از همان ابتدا و پیش از پخش فیلم نیز با جابهجا شدن این اثر با فیلم «عروس چشمه» انتظار میرفت شاهد چنین کیفیتی باشیم. مثل باقی اجزای فیلم، دیالوگها و شخصیتسازیها نیز سادهاند. سادگی دیالوگها به حدی است که بیشتر به درد تلهتئاتر میخورد تا فیلم سینمایی. پایان بندی فیلم نیز پیچیدگی خاصی ندارد و همانطور که از ابتدا پیشبینی میشود اتمام مییابد. در مجموع تلاش یک سازمان دولتی که فعالیتش بر حفظ نام و ارزش شهدای انقلاب اسلامی است نمره مطلوبی میگیرد. زیرا از همان ابتدا هدف ساده و مشخصی را تعیین میکند و در آخر نیز از هدف اصلیاش گم نمیشود. ایراد از اثر نیست بلکه از زمان و مکان اکران است. همیشه مکانهای کمارزش برای آثار رفیع عامل تخریب نیستند بلکه گاهی اوقات نیز اثری که آگاهانه ساده ساخته شده است اگر در مکانی قرار بگیرد که از سطح خود بالاتر است نیز به ضد خود تبدیل شده و بیشتر مایه تمسخر خود و مکانش میشود.
سوختن در سایه قانون!
فاطمه سادات آبیار: فیلم «اردوبهشت» به کارگردانی محمد داودی، با همکاری کاظم دانشی در تهیه کنندگی و نویسندگی آن، به یکی از تلخترین اتفاقات تاریخی بیست سال اخیر میپردازد. ماجرای اردوی دختران در پارک شهر. این اثر با پشتوانهی سابقهی درخشان دانشی در پرداختن به مسائل اجتماعیِ نوین، از همان ابتدا توجه مخاطبان و منتقدان را به خود جلب کرد. سوژهای بکر و دردناک که پس از دو دهه به آن پرداخته شده است! بازیهای موثر (به ویژه بازیهای جمعی بازیگران نقش دختران) و ایدهی اولیهی کارگردان برای احیای این خاطرهی جمعی، امیدها را برای خلق اثری ماندگار بالا میبرد اما آنچه در نهایت روی پرده متولد میشود، بیشتر شبیه یک گزارش حقوقیِ سنگین است تا یک تجربهی سینماییِ تاثیرگذار. در حقیقت مشکل اصلی از جایی آغاز میشود که دوربین، به جای ماندن در قلب تراژدی انسانی، بیش از حد به دیالوگهای شبهقضایی خیره میماند. در اصل دانشی، با تمام دغدغههای ارزشمندش برای خطاب قرار دادن نهادهای قانونی، آنقدر در بند «گفتن حرفش به حکومت» است که پیوند عاطفی مخاطب با قربانیان اصلی داستان (آن دختران و خانوادههایشان) را به تدریج میگسلد. گویی درد فردی و جمعی، زیربار انبوهی از استدلالهای حقوقی دفن میشود. این جابجایی کانون، باعث میشود هدف اصلی فیلم (که میتوانست ثبت یک فاجعه انسانی و پیامدهای آن باشد) در هالهای از حواشی گم شود.این ناهماهنگی در منطق درونی، به ساختار فیلمنامه نیز راه مییابد. فیلم در بخشهای میانی خود با سکانسهای دیالوگمحورِ طولانی، از ریتم میافتد و خستگی ناخواستهای به مخاطب تحمیل میکند. ایکاش کارگردان به جای این کششهای غیرضروری، با ویرایشی جسورانه، زمان فیلم را فشردهتر و اثر را خوش ریتمتر میساخت. در نهایت، «اردوبهشت» فیلمی است با نیتی خوب و فرصتی استثنایی که متأسفانه نتوانست به تمام ظرفیتهای غنی و دردناک سوژه خود وفادار بماند. این اثر بیشتر سندی است که درباره یک فاجعه سخن میگوید، تا تجربهای که آن فاجعه را در وجود بیننده زنده کند. شاید از اهداف فیلم آن باشد که گاهی برای فریاد زدن یک درد بزرگ، باید پیش از هر چیز، هسته و محور اصلی آن را یافت و ریشهیابی کرد.
حماسهای که آهسته گفته شد
زینب مختاری: چند سالی است که در سینمای دفاع مقدس، رویکردی مشخص و قابلتأمل شکل گرفته است. رویکردی که بر معرفی و بازنمایی شهدای مناطق، اقوام و تبارهای مختلف ایرانی تمرکز دارد. در آثار امسال نیز میتوان ردّ این گرایش را بهروشنی دید. فیلم آندو در همین چارچوب، نمایندهای از شهدای ایل بختیاری است و میکوشد روحیهی قهرمانانه، غیرتمند و ریشهدار این ایل را به تصویر بکشد. فیلم با تکیه بر زندگی شهید ظفر خالدی کوچک ترین شهید دفاع مقدس، یکی از احساسی و خاص ترین سوژههای دفاع مقدس را انتخاب کرده است. نوجوانی عشایری که برای یافتن برادرش راهی جبهه میشود و در نهایت به شهادت میرسد. قصهای از این دست، در ذات خود امکان شکلگیری یک درام اثرگذار را دارد. اما چالش اصلی فیلم از همین نقطه شکل میگیرد. این امکان هرگز به یک تجربهی احساسی و حتی سینمایی بدل نمیشود. فیلم انگار مارا در برابر یک مستند نشانده و گزارشی از جهان بیرونی شهید میدهد. فیلم دربارهی یک شهید نوجوان حرف میزند، اما کمتر موفق میشود مارا در نزدیکشدن به لایههای درونی شخصیت او کمک کند و نتیجه این است که در لحظات به اوج رسیدن درام، تأثیر عاطفیای که انتظار میرود را ندارد.ضعف فیلمنامه، مهمترین ضعف فیلم است. شخصیتپردازیها سطحیاند و دیالوگها اغلب شعارزده و یا خیلی ساده هستند. در سکانس هایی فیلم، جنبه شعاری به خود میگیرد و یا این پیش پا افتاده بودن، ما را به یک تئاتر مدرسه ای پرت میکند. از نظر اجرا، آندو فیلم شلختهای نیست. لوکیشنها درست انتخاب شدند ، استفاده از بازیگران بومی و لهجهی منطقه به فضا هویت داده و صحنههای جنگ هم قابل قبول از کار درآمده است. اینها نشان میدهد فیلمساز نسبت به جزئیات بیتفاوت نبوده، اما این دقتهای فرمی، بدون یک درام جاندار، کارکرد محدودی دارند.از طرف دیگر فیلمنامه این اثر، شباهت زیادی با یکی دیگر از آثار موجود در جشنواره یعنی«پل» دارد و این اتفاق ضعف بزرگی برای هیئت انتخاب است در نهایت، آندو فیلمی است که به واقعیت تکیه میکند، اما از ظرفیتهای سینما برای عمیقکردن آن استفاده نمیکند و به همین دلیل، بیشتر دیده میشود و میگذرد، تا اینکه در ذهن بماند.
نبرد وجودی خیر و شر
کوشا ساسانیان: کارواش فیلم سرپایی است. یک بدمن سرپا دارد با بازی خیلی خوب امیر آقایی. و یک پلیس کنشگر که مسئله دارد؛ هدف مشخص دارد و برای رسیدن به مقصودش حتی خودش را هم فدا میکند. فیلم برای قصه تعریف کردن ابدا وقت تلف نمیکند؛ حاشیه نمیرود؛ خودش را درگیر خردهپیرنگها و داستانهای فرعی نمیکند. ابتدا مسئلهاش را مطرح میکند و تا انتها به دنبال بازکردن گره داستانی است.نبرد دو قطب مثبت و منفی داستان شکل میگیرد. خصوصا قطب منفی داستان. یک شرور بسیار خوب و قدرتمند است که بار اصلی قصه را به دوش میکشد. امتیاز مثبت دیگر فیلم؛ کارگردانی احمد مرادپور است. دوربین آرام و روایتگر و پویا، کاتهای درست و بهموقع. دوربین پویا؛ حرکات بامعنا دارد. حرکات بیموقع و زیاد؛ حس صحنه را از بین میبرد. دوربین مرادپور اما مکث کردن را بلد است. فیلم در تدوین هم خوشریتم است و فیلم تا آخرین لحظه از نفس نمیافتد و سرگرم میکند.در نهایت باید گفت؛ کارواش فیلمی مسئلهمند و سرگرمکننده است. تلاش موفق مرادپور برای به تصویر کشیدن موضوع روز به زبان سینما.
نقد فساد با ترمز دستی
زینب مختاری: همهچیز برای یک تریلر سیاسی–اجتماعی مهیاست، اما مشکل درست از جایی آغاز میشود که فیلم، بیش از آنکه روایت بسازد، ادا درمیآورد. دیالوگها بیشتر شبیه بیانیهاند تا گفتوگو.شنیده میشوند اما بر دل نمینشینند. خط روایی نیز از شاخهای به شاخهی دیگر میپرد و پیش از آنکه به ثمر برسد، نیمهکاره رها میشود.احمد مرادپور به سراغ سوژهای مهم و کمترپرداختهشده در سینمای ایران رفته است. کارواش میخواهد فساد اقتصادی و پولشویی را به تصویر بکشد و نسبت به آن هشدار دهد. هدفی جسورانه که در سطح ایده، ظرفیت یک فیلم اثرگذار را دارد.سناریوی فیلم اگرچه بر پایهی واقعیت شکل گرفته، اما دراماتیزهکردن این واقعیت نیز به برانگیختن احساس پایدار منجر نمیشود و فیلم اغلب در سطح باقی میماند. گرههایی در ذهن مخاطب شکل میگیرد، اما با شتاب و بیمقدمه گشوده میشود.فیلم شروع خوبی دارد و در دقایق ابتدایی مخاطب را درگیر قصه میکند، اما این پیوند در میانه راه قطع میشود. روایت کش میآید، ریتم افت میکند و خستگی به تماشاگر منتقل میشود. کارگردان تلاش کرده با تکیه بر عناصر فرمی، از موسیقی گرفته تا قاببندی و تدوین، به داستان تعلیق ببخشد و نفس را در سینهی مخاطب حبس کند، اما آنچنان که باید به نتیجه نمیرسد. مرادپور یک کار بزرگ هم کرده است و آن این است که برای پایان قصهاش، فضایی فانتزی و غیرواقعی ترسیم نکرده و هر چقدر به سکانس های آخر نزدیک میشود، ملموس و واقعیتر به نظر میرسد. اینجاست که با خود میگویی کاش دوباره فیلم از همینجا شروع شود! کارواش اگرچه در پرداخت با ضعفهایی روبهروست، اما نفسِ ساختهشدن چنین اثری در سینمای ایران نشانهای امیدوارکننده است. چرا که هنر، مؤثرترین زبان برای گفتنِ زخمهای پنهان جامعه است.
اردویی که تبدیل به جهنم شد
عطیه محلوجی: فیلم «اردوبهشت» روایت یکی از روزهای اردیبهشتماه سال ۱۳۸۱ است؛ روزی که دریاچه پارک شهر، از حاشیه یک اردوی تفریحی دختران دبستانی، به قتلگاه آنان بدل شد در جشنواره فیلم فجر ۱۴۰۰ بود که «علفزار» به کارگردانی کاظم دانشی نمایش داده شد و نوید ظهور فیلمسازی را داد که بیپروا به سراغ سوژههای ملتهب اجتماعی میرود. حتی اگر پیش از تماشای اردوبهشت نام دانشی را بهعنوان فیلمنامهنویس اثر ندانیم، چند صحنه نخست کافی است تا ردپای نگاه و قلم او خود را آشکار کند. دانشی در آثاری که کارگردانی یا فیلمنامهنویسی آنها را بر عهده داشته، همواره دست بر موضوعاتی گذاشته است که در حافظهی جمعی جامعه زخمی باز دارند. ماجرای اردوی دختران دبستانی که در دستگاه قضایی با عنوان پرونده «نیلوفران آبی» شناخته میشد، از جمله پروندههایی بود که بازتاب رسانهای گستردهای داشت و افکار عمومی را برای مدتی طولانی درگیر خود کرده بود. هرچند خود دانشی تأکید کرده است که اردوبهشت بازسازی وفادارانه واقعیت نیست و برای تقویت بعد دراماتیک، تغییراتی در روایت اعمال شده، اما آنچه اهمیت دارد نیت او در برجستهکردن یک «صدا» در دل روایت است. همانگونه که در زندهشور، در میان پیچیدگیهای داستانی، صدای «بخشش» در محوریت قرار میگرفت، در اردوبهشت نیز محور اصلی بر لزوم ایستادگی و حقطلبی استوار است. پایانبندی فیلم این نیز این گزاره را صریحتر بیان میکند و میگوید که حتی اگر هزینه ایستادن سنگین باشد، سکوت گزینه قابل دفاعی نیست. فیلم مخاطب را همراه جریانی میکند که بیوقفه در پی یافتن سندی برای محکومکردن مقصران است و با هر افشای تازه، مخاطب رضایتی را دل خود تجربه میکند. با این حال، اردوبهشت نیز همانند زندهشور از فقدان انسجام روایی آسیب میبیند. اگر در زندهشور بخشش در برخی مقاطع بهجای کنشی اخلاقی، سادهلوحانه به نظر میرسید، در اردوبهشت نیز شخصیت حقطلب، گاه بر ظلم نزدیکترین افراد زندگی خود نیز چشم میبندد. همچنین گذار این شخصیت از وضعیت یک فرد منفعل به فعال، بدون منطق روایی قانعکننده پیش میرود و از همین رو، رشد شخصیتی ملموسی در طول فیلم شکل نمیگیرد. با همه اینها، نه یک فیلم و نه یک مؤلف در جایگاهی نیست که ارزش یا شعاری را در ذهن مخاطب بکارد؛ بلکه در خوشبینانهترین حالت میتواند او را به اندیشیدن وادارد. اردوبهشت نیز چنین میکند. فیلم پرسشی جدی پیش روی تماشاگر میگذارد؛ اینکه در جامعهای که سکوت در برابر حقخوری و ظلم اغلب رفتاری عاقلانه و محافظهکارانه تلقی میشود، تا کجا میتوان برخلاف جریان ایستاد و مسئولیت پیامدهای آن را نیز پذیرفت؟
نیلوفران آبی اسیر خرده پیرنگ
معین خسروبیگی: پس از تماشای زندهشور، همه منتظر دیگر اثر زوج داوودی و دانشی بودند. با این تفاوت که این بار داوودی در مقام کارگردان است. اردوبهشت مثل بقیه طرحهای دانشی در ایده جسور است. دست روی سوژهای میگذارد که هم فراموش شده است و هم قابلیتهای دراماتیک بالایی دارد. درامی که بر دوش شامهدی است و به همین خاطر فیلم سعی میکند ما را به شامهدی نزدیک و نزدیکتر کند که علیرغم بازی نه چندان خوب حامد بهداد این اتفاق میافتد. شاه مهدی مستاصل و تنها است. دنبال حقش است و بر خلاف جریان غالب سینمای ایران به آن میرسد. شاهمهدی برای نجات فیلم کافی است اما نزدیکی ما به او دیر اتفاق میافتد و فیلم هم اصرار چندانی به این کار ندارد و قدر او را نمیداند. فیلم از نیمه دوم نفس میگیرد. سکانسهایش بیشتر قصه دارند تا سکانسهای عاطفی صرف. اما باز هم اسیر خرده پیرنگهایی میشود که رها میمانند و تاثیر چندانی بر قصه اصلی ندارند. آنهایی هم که تأثیرگذارند رها میشوند. دانشی برخلاف باقی آثارش در اردوبهشت شخصیتهای فرعی مهم و خوبی نمینویسد. کاش به اختلافات شاه مهدی خانوادهاش بهتر پرداخته میشد. کاش شخصیتهای فرعی بهتر پرداخته میشدند و کاش فیلم کوتاهتر بود تا انقدر مجبور به اضافه کردن سکانسهای صرفا احساسی بیقصه نشود. اردوبهشت هم غمی بزرگ دارد هم امید. داغی که قهرمان میسازد و از دل از دست دادن حقش را میگیرد. همه اینها در شخصیت شاهمهدی وجود دارد اما ضعفهای فیلم میتواند مخاطب را از شاه مهدی دور و دورتر کند.
گیرافتاده میان سبک شخصی و جهان کاظم دانشی!
محمد مهدی رودگر: «اردوبهشت» به کارگردانی محمد داوودی میتوانست فیلم بهتری باشد اگر زمان و وسواس بیشتری صرف نگارش و ساخت آن میشد. ریتم فیلمنامه کند است و در برخی موقعیتها درجا میزند. در بعضی لحظات نیز منطق روایت دچار لغزش میشود و تغییر کاراکترها بدون پیشینه و زمینهچینی کافی رخ میدهد.در عین حال، فیلم در خلق لحظات ملتهب و نفسگیر موفق عمل میکند. شخصیت منفی فیلم صرفاً یک تیپ کلیشهای یا کاریکاتوری از ضدقهرمانهای رایج سینمای اجتماعی نیست، بلکه شخصیتی قابل درک با لایهها و زوایای پنهان است. همین پرداخت، فیلم را به نقدی صریح از سیستم و روابط پشتپرده نزدیک میکند.اما سر و شکل فیلم، نوع فیلمبرداری و قاببندیها شباهت زیادی به دو فیلم دیگر کاظم دانشی، «زندهشور» و «گیس»، دارد. رد پررنگ دانشی در هر سه فیلم دیده میشود؛ از حضور حامد بهداد بهعنوان بازیگر اصلی در هر سه فیلم، تا تکرار دیگر بازیگران در دستکم دو فیلم. انگار دانشی با عوامل و بازیگران برای سه فیلم قرارداد بسته و همین موضوع باعث شباهت فرمی آثار شده است؛ هرچند «اردوبهشت» در میان این سه فیلم، بهترین آنهاست. در نهایت، به نظر میرسد محمد داوودی دیگر آن نویسندهی فیلمهای میرکریمی و قرایی نیست و لحن شخصیاش کمرنگ شده؛ چرا که «اردوبهشت» بیش از آنکه شبیه فیلمی از داوودی باشد، بیشتر به فیلمی از کاظم دانشی شباهت دارد.
اردوبهشتِ بیبهشت
زینب مختاری: وقتی یک تراژدی واقعی به سینما میرسد، هنر این است که چگونه روایت شود و چطور به رنج معنا دهد. اردوبهشت از همان لحظهی اول تماشاگر را در وضعیتی معلق نگه میدارد. جایی میان واقعیتی که رخ داده و درامی که قرار است آن را معنا کند. فیلم به حادثهی تلخ غرقشدن هفت دانشآموز در پارک شهر تهران بازمیگردد. واقعهای که بیش از بیست سال از آن گذشته و محمد داودی در نخستین تجربهی کارگردانیاش، با تصمیمی جسورانه و پرریسک، آن را به سینما آورده است.مسئله اردوبهشت از همان جایی خودش را نشان میدهد که فیلم میخواهد هم درگیر واقعیت بماند و هم از دل آن درام بسازد. روایت مدام بین نگاه مستندوار و میل به پرداختی درام در نوسان است. در بعضی لحظهها این تعادل حفظ میشود، اما هرچه به صحنههای تعیینکننده، بهویژه پایان، نزدیک میشویم، اغراق آرامآرام این تعادل را بهم میزند و این چیزی است که اثرگذاری برخی لحظات مهم را کاهش میدهد.افت ریتم در میانهی فیلم نیز به انسجام روایت لطمه میزند و باعث میشود اردوبهشت نتواند کشش خود را تا پایان حفظ کند. کاراکترهای فرعی اغلب در حد شمایلهایی گذرا باقی میمانند و بهدلیل پرداخت محدود، حضورشان نقشی جدی در پیشبرد روایت ایفا نمیکند.گویی فیلم درگیر حفظ مسیر کلی خود است. با وجود همهی این کاستیها، اردوبهشت را نمیتوان تجربهای بیثمر دانست. فیلم از دغدغهای واقعی و انسانی میآید و میکوشد عدالت را نه در شعار، بلکه در مسیر مطالبه نشان دهد. هرچند این تلاش به نتیجهای کامل منجر نشده، اما نشانههایی از نگاه و جسارت در آن دیده میشود که میتواند به پختگی بیشتری برسد.