شنبه, ۲۶ اردیبهشت , ۱۴۰۵ - ۱۷ می ۲۰۲۶

نگاهی به سریال بدنام

پند و اندرز یا زرد و عامه‌پسند؟
90
شدت اغراق و تصنع و زیبایی‌شناسی فریبنده در «بدنام» به سطح آثار زرد نزدیک می‌شود و گویی عمدتاً هدف از آن جلب توجه است.

به گزارش خبرنگار رها، در سریال بدنام دو مرد ثروتمند و پرنفوذ بر اثر تصاحب دختر جوان رقابت دارند و نهایتاً او را بین خودشان معامله می‌کنند؛ بی‌اینکه آن زن تمایلی به طرف برنده معامله داشته باشد. این دختر در ادامه به پسر مردی که معامله را برنده شده بود علاقمند می‌شود و حالا رقابت بر سر این زن، بین پدر و پسر شکل می‌گیرد. این خلاصه‌ای از داستان سریال «بدنام» است که پخش اولین قسمت آن در آخرین روزهای سال ۱۴۰۴، با حواشی متعددی روبرو شد و برای مدتی باعث توقف پخش قسمت‌های بعدی شد.با ادامه پخش سریال بدنام، قضاوت‌ها درباره کیفیت فنی و سایر ویژگی‌های این مجموعه، جدی‌تر شده‌است. در ادامه نقد مهران زارعیان بر این سریال را بخوانید:

 

مهران زارعیان| کارنامه حامد عنقا عموماً نشان‌دهنده یک فیلمنامه‌نویس و کارگردان دارای دغدغه‌های اخلاقی و دینی است. البته در آثاری که نام او در بین عوامل سازنده قرار دارد، رگه‌هایی از رویکرد عامه‌پسند یا سوار شدن بر موج ترندهای شبکه‌های اجتماعی و مضامین جنجالی و کلیک‌خور نیز دیده می‌شود، اما به طور کلی آن مسیری که او در آثارش پیموده بود، عمدتاً حول نوعی بازخوانی فرهنگ ایرانی-اسلامی در دل درام‌های خانوادگی درباره مسائل روز جامعه ایران می‌گذشت.

از «نردبام آسمان» ردپای یک نویسنده علاقه‌مند به سنت‌های اصیل ملی و مذهبی مشخص بود که به عنوان یکی از اولین آثار کارنامه‌اش به سراغ زندگینامه غیاث‌الدین جمشید کاشانی، دانشمند ایرانی در قرن هشتم رفته است. در «انقلاب زیبا» و «غریب»، تمایل عنقا به ورود به مضامین سیاسی و ارزشی در ذیل سینمای مقاومت و انقلاب اسلامی دیده می‌شد و در «تنهایی لیلا» و «پدر» رویکرد فرهنگی او در ترویج سبک زندگی مذهبی و سنتی به چشم می‌خورد.

سریال «بدنام» اما به دوران «قلب یخی» و تا حدی «آقازاده» گوشه چشم دارد. به این معنا که در این سریال، حجم انبوهی از جلوه‌های سبک زندگی ثروتمندان با لباس‌ها، محیط‌ها، تفریحات و ژست‌های شیک و فریبنده مشاهده می‌شود و این المان‌های عامه‌پسند، در کنار دو المان عامه‌پسند دیگر قرار گرفته است: اغراق‌های فراوان و قصه جنجالی عاشقانه.

تصور کنید که سریال با سکانسی آغاز می‌شود که یک مرد شیک‌پوش با احوالی پریشان و آشفته، در حال سیگار کشیدن پیاپی است. او ناگهان به سیم آخر می‌زند، هر چه روی میز جلویش است را به هم می‌ریزد و به زمین می‌کوبد؛ تا اینجا به عنوان یک موقعیت کلیشه‌ای در سینما که می‌خواهد خشم و تنش درونی را بازنمایی کند، چیز عجیبی نمی‌بینیم. اما ناگهان او ساعت گران‌قیمت خود را که در نماهای قبل جلوه زیادی هم داشته را درمی‌آورد و به میز میکوبد تا آن را بشکند و بعد آن را به آن طرف پرتاب می‌کند، سپس یه بطری شیشه‌ای را در سر طاس خود می‌شکند و خونین می‌شود! و در نهایت نیز خود را حلق‌آویز می‌کند. مثلاً قرار است این یک افتتاحیه کوبنده و میخکوب‌کننده برای جذب تمام عیار مخاطب باشد، اما این میزان از اغراق و تصنع، بسیار در ذوق می‌زند. حتی روایت غیر خطی با پس و پیش کردن زمان نیز یک کارکرد اغراق‌آلود در سریال دارد.

در طول سریال از این قبیل صحنه‌های تکانشی یا اغراق‌های تصنعی فراوان است. نوع بازی سینا مهراد نیز تقریباً در تمام آثاری که تاکنون بازی کرده، از شدت بالایی از تصنع اشباع و آکنده است. گویی این نوعی امضای سریال «بدنام» است که می‌خواهد در همه چیز، آتشین و پر حرارت باشد. رنگ‌های جیغ و آرایش‌های غلیظ، لوکیشن‌های لوکس، نورپردازی حرفه‌ای، گریم‌ها و لباس‌های شیک و نهایتاً تجمعی از المان‌های سمعی و بصری جذاب و عامه‌پسند در این سریال کنار هم جمع شده و یک قصه ملتهب را جلو می‌برد. شدت اغراق و تصنع و زیبایی‌شناسی فریبنده در «بدنام» به سطح آثار زرد نزدیک می‌شود و گویی عمدتاً هدف از آن جلب توجه است.

قصه نیز بی‌شباهت به سریال‌های ترکی با قصه‌های نامتعارف درباره روابط عاطفی مثلثی و مربعی نیست. در کنار نوعی آرامش در ریتم در جلو بردن سکانس‌های عاشقانه عامه‌پسند. از جهت قصه هنجارشکن و دهان‌پرکن، سازندگان گوشه چشمی به «پیرپسر» نیز داشته‌اند و حتی انتخاب حسن پورشیرازی در نقشی مشابه نیز صرفاً تکرار لوث و کاملاً رو شده‌ای از موفقیت و هیاهوهای عظیم «پیرپسر» با آن فروش بالاست. مفاهیمی مثل خیانت، رقابت عشقی پدر و پسر، زن اغواگر، بارداری ناخواسته، خودکشی و… همگی آن مواردی هستند که قرار است به کلیک‌خور شدن اثر با ایجاد جنجال کمک کنند. حتی نام سریال نیز شباهت به فیلمفارسی‌ها دارد و کارکردش دقیقاً همین است.

این وسط دقیقاً مشخص نیست که چنین سریالی، دقیقاً چه نسبتی با حامد عنقا دارد؟ به خصوص که او اصرار دارد درباره وجود مضامین اخلاقی و معنوی در اثرش پافشاری کند و لابد جلوه‌های فریبنده سبک زندگی غرق در پول و عیش و شهوت و تفرجی که در «بدنام» ترسیم کرده را با توجه به سرگذشت تلخ شخصیت‌ها و بحران‌هایی که از سر می‌گذرانند، مقدمه‌ای برای عبرت گرفتن و پند دادن درباره مصائب و تبعات نامطلوب چنین زیستن‌هایی بداند. این همان رویکردی است که مسعود ده‌نمکی نیز در فیلم «رسوایی» دنبال کرد و از زیبایی زنانه و رژ لب قرمز و لباس‌های فریبنده، قصد نشان دادن جنبه‌های منفی و تبعات نامطلوب و نقد این موضوعات را داشت.

چنین نگاهی اما به هیچ وجه در عمل معنا و کارکردی ندارد. زیرا در عالم درام، عقل تماشاگر در چشمش است! سینما ماهیتی تصویری دارد و عین آنچه در اثر نمایش داده می‌شود اثرگذاری دارد و نه آنچه در ذهن فیلمساز بوده یا به ضرب و زور جمع‌بندی سرگذشت کاراکترها به واقعیت نمایشی اثر تحمیل می‌شود. بنابراین مخاطب سریال «بدنام» بیش از آنکه به خاطر سرگذشت شخصیت‌ها عبرت بگیرد و سریال را به چشم حکایتی از سعدی در گلستان تلقی کند، از لباس‌های گران‌قیمت بر تن بازیگران و کیف کردن شخصیت اسماعیل از کورس گذاشتن با خودروی گران‌قیمتش در اتوبان‌های تهران، اثر می‌پذیرد و چنین جلوه‌های پر لذتی را می‌خواهد. بنابراین سریال «بدنام» اگر به دنبال نقد نوع زندگی شخصیت‌ها یا تقبیح رویکرد اخلاقی آن‌ها بوده، به کلی مسیر اشتباهی را پیموده و کاملاً تبدیل به نقض غرض شده است.

سریال «تاسیان» نیز از نظر استفاده از جلوه‌های عامه‌پسند مثل لباس و آرایش و چهره‌های زیبا و مهمانی و سکانس‌های عاشقانه جذاب و… همین مسیر را می‌پیمود اما مسیر دراماتیکش با هدف مضمونی و محتوایی که برای خود در نظر گرفته بود –یعنی ترویج سبک زندگی مصرف‌گرایانه قبل از انقلاب- کاملاً همخوانی داشت.

برای درک بهتر نقض غرض رخ داده، می‌توان «بدنام» را با سریال «تنهایی لیلا» مقایسه کرد. در «تنهایی لیلا»، یک دختر ایرانی که خانواده‌اش در آمریکا زندگی می‌کنند و او نیز سال‌ها آنجا ساکن بوده، به ایران می‌آید و به طور اتفاقی با پسر مومن و مذهبی آشنا می‌شود که در یک محله مذهبی در اطراف یک امام‌زاده زندگی می‌کند و ارتباط آن‌ها منجر به علاقه شدید دختر به آن پسر می‌شود و نهایتاً آن‌ها ازدواج می‌کنند. این مسیر دراماتیک با نیت سازندگان که ترویج سبک زندگی مذهبی بوده، کاملاً سنخیت داشت، زیرا ما در سریال زندگی پر زرق و برق دختر در آمریکا را نمی‌دیدیم و صرفاً جلوه‌های دلچسب و باصفا از زندگی ساده و سالم پسر نمایش داده می‌شد و بنابراین دلیل عشق دختر به او نیز کاملاً قابل فهم بود. تصور کنید که در «تنهایی لیلا» مسیر دراماتیک کاملاً متفاوت طی می‌شد. ما دائماً زیبایی‌ها و لذت‌های زندگی دختر در آمریکا را می‌دیدیم و صرفاً در اواخر سریال، با فلش فروارد متوجه می‌شدیم که دختر با پسر ازدواج کرده است، آیا چنین پایانی می‌توانست اثر بدنه سریال را خنثی کند و بگوید سبک زندگی مذهبی از سبک زندگی غربی بهتر است؟ به نظر می‌رسد که شبکه نمایش خانگی نیاز دارد از این تله هنجارشکنی بیشتر و بیشتر که منجر به توقیف می‌شود و توقیف تبدیل به تبلیغ سریال می‌شود، خارج شود.

انتهای پیام/


دیدگاه خود را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *