به گزارش خبرنگار رها، در سریال بدنام دو مرد ثروتمند و پرنفوذ بر اثر تصاحب دختر جوان رقابت دارند و نهایتاً او را بین خودشان معامله میکنند؛ بیاینکه آن زن تمایلی به طرف برنده معامله داشته باشد. این دختر در ادامه به پسر مردی که معامله را برنده شده بود علاقمند میشود و حالا رقابت بر سر این زن، بین پدر و پسر شکل میگیرد. این خلاصهای از داستان سریال «بدنام» است که پخش اولین قسمت آن در آخرین روزهای سال ۱۴۰۴، با حواشی متعددی روبرو شد و برای مدتی باعث توقف پخش قسمتهای بعدی شد.با ادامه پخش سریال بدنام، قضاوتها درباره کیفیت فنی و سایر ویژگیهای این مجموعه، جدیتر شدهاست. در ادامه نقد سکینه رفیعیفرد بر این سریال را بخوانید:
سکینه رفیعیفرد| سریال «بدنام» در همان پنج قسمت ابتدایی، جهانی را پیشِ چشم مخاطب میگذارد که بر مدار قدرت، فساد و روابط فرسوده شکل گرفته است. با این حال، آنچه در ظاهر بهعنوان درامی پرتنش معرفی میشود، در لایههای زیرین خود پرسشهایی جدی دربارهی شیوهی روایت و نوع نگاه اثر به شخصیتها ایجاد میکند. همین چند قسمت نخست برای ارزیابی مسیر کلی سریال، نشانههای قابلتأملی در اختیار میگذارد.
نمایش خانگی در سالهای اخیر، دلبستگی عجیبی به مثلثِ «ثروتهای کلان»، «مناسبات قدرت» و «قربانیانِ فرودست» پیدا کرده است. این اثر نیز نشان میدهد که بار دیگر در همین مسیرِ پیموده شده قدم گذاشته است؛ اما پرسش اصلی اینجاست که «بدنام» تا چه حد توانسته فراتر از الگوهای پیشین، هویتی مستقل برای خود تعریف کند؟ به نظر میرسد سریال در تلاشی ناموفق برای جابهجایی میان اتمسفر آثاری چون «آقازاده» و ساختار سینمایی نوآر (مشابه آنچه در «پیرپسر» دیدهایم) معلق مانده است؛ تلفیقی که متأسفانه تا اینجای کار، به انسجام روایی منجر نشده است.
در هستهی مرکزی داستان، شخصیت «یلدا» قرار دارد؛ دختری که پس از فقدان والدین، بهناچار در چرخدندههای قدرت گرفتار میشود. چالش اساسی فیلمنامه در مواجهه با او، فروکاستنِ یلدا از یک «شخصیت» با تمام ابعاد انسانیاش، به یک «ابزارِ پیشبرنده» برای پیرنگ داستان است. زمانی که یلدا از سوی عماد جهت عقد قرارداد تجاری به سمت ابراهیم (طرف دیگر معامله) رانده میشود، اثر عملاً بهجای بازنماییِ منتقدانهی این آسیب اجتماعی، به بازتولید همان نگاه کالایی به زن نزدیک میشود. استفاده از نهادهایی چون صیغه بهعنوان پوششی حقوقی برای امضای یک قرارداد، بیش از آنکه بر غنای دراماتیک اثر بیفزاید، یادآور کلیشههایی است که مدتهاست در حافظهی تصویری مخاطب اشباع شدهاند.
از سوی دیگر، تلاش کارگردان برای وامگیری از فضای تیرهی آثار کلاسیک در بستر یک قصهی معمایی-اجتماعی، دچار تضاد شده است. این اثر نه آن سنگینیِ روانشناختیِ درامهای انتقاممحور را دارد و نه جسارتِ لازم برای یک نقد سیاسی صریح؛ بلکه در میانهی این دو قطب باقی مانده است. در نتیجه، کاراکترهای اصلی مانند عماد و ابراهیم، فعلاً در همان قالبِ آشنای «مفسدان اقتصادی» باقی ماندهاند، بیآنکه لایهی جدیدی برای کشف داشته باشند. این ایستایی، نه تنها در متن، بلکه در بازیها نیز مشهود است و بازیگران را در تیپهای سابقشان متوقف کرده است.
تغییر وضعیتِ ناگهانی یلدا از یک قربانیِ منفعل به یک پرسوناژِ انتقامجو نیز، بیش از آنکه حاصلِ تحول درونی کاراکتر باشد، پاسخی به ضرورتِ فیلمنامه برای ایجاد تعلیق در پایانبندیها به نظر میرسد. همین فقدانِ منطقِ استوار، در خردهروایتهای فرعی مانند رابطهی اسماعیل و بیتا نیز دیده میشود که پیوندی ساختاری با بدنهی اصلی داستان ندارند.
در مجموع، «بدنام» پتانسیل این را داشت که با نگاهی عمیقتر به شکافهای طبقاتی و فسادِ سیستمی، اثری دغدغهمند باشد. اما تا بدینجا، تکیه بر فرمولهای تکراری و الگوهای بصریِ دیگران، آن را به سایهای از موفقیتهای گذشتهی نمایش خانگی تبدیل کرده است. باید دید در ادامه، آیا سریال میتواند از این دایرهی تکرار خارج شود یا خیر!
انتهای پیام/