پنجشنبه, ۷ خرداد , ۱۴۰۵ - ۲۹ می ۲۰۲۶

خاطراتی پراکنده از جشنواره فیلم فجر

غمی در استخوانم می‌گدازد
184

احمد رنجبر؛ رها: شانس بزرگی بود که اولین تجربه‌ام از جشنواره با «سگ‌کشی» بهرام بیضایی شکل گرفت؛ در شب برفی تهران. دست روزگار، دانشجوی رشته ادبیات عرب را به سمت روزنامه‌نگاری کشاند و در میانه دهه هشتاد اولین مواجهه رسمی و جدی‌اش با جشنواره در قامت خبرنگار بولتن رقم خورد. همان دوره‌ای که ده‌نمکی فریاد زد نه مرغ می‌خواهم و نه سیمرغ و رادان در اعتراض به نادیده‌گرفته‌شدن «سنتوری» سیمرغ را روی زمین گذاشت و خیلی زود عذرخواهی کرد تا گرفتار نشود.

کم‌کم فهمیدم این دست حواشی سابقه داشته و «نمک» جشنواره است. و بعدها با شب‌های جنجالی «فرزند صبح»، «زمهریر»، «پایان‌نامه» و… روبرو شدیم. از همکاران بولتن جشنواره کسی حاضر به مصاحبه با حامد کلاه‌داری نبود. خودم با این کارگردان گفت‌وگو کردم و تیتری شیطنت‌آمیز گرفتم: «متوجه عمق فاجعه نبودم!» این حرف را وقتی زد که هنوز در سینمای رسانه آن اتفاقات بی‌مثال رخ نداده بود. تیتر مصاحبه البته با مخالفت مسئولان وقت سازمان سینمایی سانسور شد! و البته مسیر حرفه‌ای کلاه‌داری دچار دست‌انداز شد. که اگر نبود حواشی فجر شاید موقعیتی دیگر در جغرافیای سینمای ایران به‌دست می‌آورد. بله؛ جشنواره خیلی تعیین کننده‌بوده و حیف که این قدرت حالا متزلزل شده است.

در مرور خاطرات، نیمه‌شب خاص نمایش «درباره الی…» هم هست و آن حال خوب حاضران در سینما فلسطین… و شهاب حسینی که شادمان و لبخندزنان از کنارمان رد شد. انتشار عکس‌های گلشیفته فراهانی در خارج از کشور می‌رفت تا فیلم خوب اصغر فرهادی را به بایگانی بفرستد. از این رو بچه‌های خبرنگار هر طور بود خود را به سینما فلسطین رساندند تا مبادا محروم از دیدن «درباره الی…» شوند.

رضا عطاران که پای ثابت همنشینی با بچه‌های بولتن جشنواره چهل و دوم فجر در برج میلاد بود؛ شبی دید تنها مشغول کار هستم. گفت: «بچه‌ها نیستن؟ رفتن فیلم ببینن؟» گفتم: «اره؛ فیلم مهمی‌یه؛ «رد کارپت» شما نیست که!» و آقا عطا بلندبلند از این شوخیِ ناغافل خندید.

توی مغزم خاطرات زیادی زنده می‌شوند؛ از سعید راد ِخوش‌مشرب تا گلشیفته فراهانی که مشتاقانه چشم‌انتظار رونمایی از «سنتوری» بود و البته چند بازیگرِ حالا مخالفِ خارج‌نشین.

خلاصه، جشنواره است و خاطرات عزیز؛ حتی اکنون که با «سر در گریبان» شجریان دمخورتر هستم و آوازش با شعر سایه زبان حال این روزها است: «غمی در استخوانم می‌گدازد».

 


دیدگاه خود را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *