چهارشنبه, ۷ مرداد , ۱۴۰۵ - ۲۹ جولای ۲۰۲۶

روایت یک اجرای متفاوت در گفتگو با حمید محمدی

می‌خواهم مجری آرام برنامه‌های ورزشی باشم
162
در میان ویژه‌برنامه‌های این دوره جام جهانی، «بیست بیست و شش» با اجرای حمید محمدی مسیری متفاوت را تجربه کرد؛ برنامه‌ای که تلاش داشت فراتر از پوشش مرسوم مسابقات، هویت و روایت مستقلی برای خود بسازد.

به گزارش خبرنگار رها، در روزگاری که هیاهو، جنجال و اجرای پرهیجان به الگوی غالب بسیاری از برنامه‌های رسانه‌ای تبدیل شده، حمید محمدی مسیری متفاوت را برگزیده است؛ مجری‌ای که با آرامش، تسلط و نگاهی فرهیخته، نشان داد می‌توان بدون حاشیه هم مخاطب را با خود همراه کرد. او در این گفت‌وگو از روزهایی می‌گوید که برخی پیشکسوتان رسانه، همین آرامش را نقطه‌ضعفش می‌دانستند، اما همان ویژگی بعدها به امضای حرفه‌ای او تبدیل شد. محمدی همچنین از سبک متفاوت اجرای خود، اهمیت کتاب‌خوانی، تجربه سال‌ها حضور در تلویزیون و نگاهش به فضای ورزش سخن گفته است.

شما با آقای مجیدی اجرایی داشتید که بازخوردهای فراوانی دریافت کرد. در میان برنامه‌های متعددی که هر کدام به نحوی به این جام جهانی پرداختند، برنامه شما به دلیل بار فرهیختگی که به‌ تحلیل فوتبال اضافه کردید و همچنین اطلاعات آقای مجیدی، بسیار دیده شد و همه آن را دوست داشتند. حتی بعضی‌ها گفتند با اجرای شما، یاد و خاطره مرحوم حمیدرضا صدر برایشان زنده شد. چگونه در یک برنامه فوتبالی به این سبک از اجرا رسیدید؟

اولاً این تعابیری که شما فرمودید. یعنی «فرهیخته» و «یادآورنده آقای صدر» و این دست عناوین، اصلا به من نمی‌چسبد. ایشان جایگاهی داشتند که فوق‌العاده بود و یک نوعِ جدیدتری از صحبت کردن درباره ورزش برای همه ایجاد کردند. به هرحال این مواردی که من روی آنتن گفتم، به جز مقدار بسیار کمی از آن، تألیف شخصی من نبوده است. یعنی این داده‌ها با یک جستجو، با یک مطالعه و با یک کاوش معمولی در دسترس همه قرار دارد. خیلی‌ها از من سوال می‌کنند که «این حرف‌هایی که گفتی را از کجا می‌آوری؟» و من هم پاسخ می‌دهم از خبرگزاری‌های دنیا یا مثلاً از حوزه نشر و کتاب. یعنی موضوعی نیست که اطلاعات خیلی خاصی باشد که فقط من یا رسول مجیدی به آن دسترسی داشته باشیم و دیگران نداشته باشند.

اما می‌خواهم بگویم من این داده‌ها را با خودم آمیخته می‌کنم و روی آنتن می‌گویم. بنابراین این نکات رانت اطلاعاتی محسوب نمی‌شود. مثلاً من «فابریتزیو رومانو» نیستم که یک اطلاعات خاص داشته باشم که هیچ‌کس ندارد و شبِ قبل از قطعی شدن یک نقل‌وانتقال، آن را بگویم. خب او ارتباطاتی دارد که هیچ‌کس ندارد، اما من چنین ادعایی ندارم و واقعیت هم همین است.

ولی می‌خواهم بگویم آن چیزی که آدم‌ها را کلاً از یکدیگر جدا می‌کند -جدا از ارزش‌گذاری که بگویم خوب است یا بد- همین مسئله است.

کاری که آقای دکتر حمیدرضا صدر برای فوتبال انجام دادند این بود که پلی میان فرهنگ عامه و قشر روشنفکر زدند. سال‌ها این دیدگاه وجود داشت: «آدم فرهیخته که فوتبال تماشا نمی‌کند!». ولی این باور با آقای صدر شکسته شد. به نظر شما چرا ما سال‌های سال جای آقای صدر را خالی می‌دیدیم و کسی را نداشتیم که از این زاویه نگاه کند؟

ببینید، این چیزی که شما روی آن اسم «فرهیختگی» می‌گذارید را من اصرار دارم که اسمش را بگذارم «من»؛ آن «ایگو» به معنای کلی کلمه، نه ایگوی منفی به معنای خودخواهی و من‌من کردن، بلکه «من» به معنای هویتیِ. خودم این‌گونه نگاه می‌کنم که اگر دنبال نماد چشم‌زخم آن سرمربی (کیپ ورد) رفتم، یا اگر سوراخ کفش «نتو» برایم بامزه بود و رفتم پی‌اش را گرفتم، فقط به یک دلیل محکم است که این دلیل هم اختراع من نیست، «من فقط دارم آن را اجرا می‌کنم» یعنی سعی کردم به این علت، نگاه عمیق‌تری داشته باشم.

می‌دانید مثل چی می‌ماند؟ مثل این است که همه‌مان می‌دانیم دروغ گفتن کار بدی است یا نیکی کردن کار خوبی است. ولی به یک‌باره یک نفر آن کار خوب را انجام می‌دهد و همه می‌گویند: «آفرین! عجب آدم خوبی!» در حالی که نه، او صرفاً دارد به یک سری قوانین عمل می‌کند؛ قوانینی که دور از ذهن آدم‌ها هم نیست. من هم می‌خواستم موضوع را به این سمت سوق بدهم. وقتی وارد کار رسانه شدم، از استادان و پیشکسوتان خود یاد گرفتم که مجری باید نماینده افکار عمومی باشد و علاوه بر اینکه به مخاطب اطلاعات می‌دهد و سعی می‌کند حال او را خوب کند، باید افکار عمومی را نمایندگی کند.

این افکار عمومی، گستردگی زیادی دارد. به همین دلیل مجری باید حواسش به جنبه‌های مختلف باشد؛ هر چیزی که برای مخاطب سوال است، باید قبلاً در ذهن مجری شکل گرفته باشد، به‌علاوه اینکه موضوعاتی که حتی هنوز برای مخاطب سوال نشده را ایجاد کند و به آن پاسخ دهد. من به محض اینکه سوراخ کفش «نتو» را دیدم، برای خودم سوال شد؛ نه اینکه اتفاق دیگری افتاده باشد. و در یک لحظه همان معلم درونم به من گفت: «خب، شاید این موضوع برای یک نفر دیگر هم سوال شده باشد، برو دنبالش ببین جریان چیست.»

به همان شکلی که وقتی برایتان سوال ایجاد می‌شد، سراغ کتاب می‌رفتید. یعنی انسان باید یک دغدغه‌ای در درون خودش پیدا کند.

بله. ولی من بعدِ از کتاب خواندن را نمی‌گویم. الان دنبال آن مسئله اولیه هستم که بدون هماهنگی قبلی اتفاق افتاده است؛ ناگهان اتفاقی افتاده که برای ما سوال شده و بلافاصله با خودم گفتم خب شاید برای کس دیگری هم سوال شده باشد، برو پی‌اش را بگیر ببین چیست. اما آن چیزی که شما می‌گویید؛ مثلاً شعری به ذهنم رسیده و خوانده‌ام، این حاصل یک روز و دو روز یا یک برنامه و دو برنامه و یک سال و دو سال نیست. مثل همان شعر «امشب سر ظهر» را فکر می‌کنم دهه هشتاد خوانده بودم و واقعاً هم یادم رفته بود. ولی این‌قدر موضوع بامزه بود که یادم مانده بود شعری هست با مضمون «امشب سر ظهر» که یک سری امور غیرطبیعی را تعریف می‌کند و در آخر می‌گوید: «و آن موقع تو به من می‌گویی که دوستت دارم.» یعنی اگر همه این اتفاقات عجیب بیفتد، آن وقت تو هم این را می‌گویی!

بعد حدود نیم ساعت داشتم سرچ می‌کردم که خدایا این شعر برای کیست؟ آخر سر از چت‌جی‌پی‌تی (ChatGPT) پرسیدم. گفتم می‌شود به من بگویی این شعر مال کیست؟ و بعد او هم پاسخ درستی به من نداد. فقط تایید کرد و گفت: «بله، شعر قشنگی است!» اما نگفت مال کیست. بعد دوباره رفتم سراغ کلید واژه‌های فارسی و دیدم هیچ‌جا نیست. بعد رفتم یک سرچ انگلیسی کردم و نوشتم: «Tonight at noon». که دیدم ای بابا! شاعر دقیقاً همین را گفته است: «Tonight at noon» (امشب سر ظهر). بعد که رفتم چک کردم، دیگر نورٌ علی نور شد! اصلاً شاعرش هم انگلیسی بود! یعنی دیدم مثلاً آلمانی یا لهستانی نیست.

گفتم خب اتفاقاً این درست راستِ کار بازی انگلیس است، و شاعرش هم انگلیسی است! فردا آمدم و آن را در برنامه گفتم.

یا آن قسمتی که از مولانا خواندم، یادم هست چند وقت پیش این شعر را از یک بنده خدایی شنیده بودم. می‌خواهم بگویم این بخش‌های مربوط به کتاب خواندن، شعر خواندن یا حضور ذهن داشتن، بخشی از کار اجرای تلویزیونی است که آدم خودش را برای یک پیشامد آماده می‌کند. مثلاً من امشب مجری فلان بازی هستم؛ خب می‌روم یک سری اطلاعات می‌گیرم، مصاحبه مربی را گوش می‌کنم، یا چیزهایی که همه به آن دسترسی دارند. ولی یک چیزهایی هست که مال امروز نیست، اصلا مال آن ساعت نیست؛ مال من است. مال شخصیت من، زندگی من و سال‌هایی است که از سر گذرانده‌ام. این است که می‌گویم آدم آن «منِ خود» را با خودش می‌آورد. یعنی سرریز زندگی من می‌شود برنامه‌ام. اگر من خودم را فقط برای همان برنامه آماده کنم، می‌شود چیزهایی که بقیه هم هستند و دو روز دیگر ممکن است بازگو شود.

یک مسئله‌ای هم که در برنامه‌های جام جهانی وجود داشت این بود که شما خودتان گفته بودید آرامش در اجرا برایتان مهم است و خودتان آدم آرامی هستید. شاید این مسئله و نیازِ مردم هم بود؛ یعنی در میان این دعواها، جنجال‌ها و حاشیه‌ها در هر برنامه‌ای که به سهم خود به این جام و فستیوال پرداخت، شاید جای یک آرامش خالی بود. آیا این جام جهانی فرصتی برای شما فراهم کرد که آن خود آرام‌تان را نمایش بدهید؟

بله. من وقتی کارم را شروع کردم، دو نفر از پیشکسوتان -نه در حوزه ورزش، بلکه کلاً در جای دیگر- یکی مستقیم و یکی غیرمستقیم به من گفتند: «این روحیه تو به درد ورزش نمی‌خورد. ورزش جایی است که تو باید ریتم بالا داشته باشی، هیجان داشته باشی و تو هیجان نداری» این را صادقانه اعتراف می‌کنم و شما اولین نفری هستید که می‌شنوید. این حرف آن‌قدر برایم سنگین بود که به هیچ‌کس نگفته بودم.

من راستش را بخواهید پررویی درآوردم و سر موضع خودم ایستادم. من آن موقع برای خودم دلیل داشتم؛ نه اینکه چون من این‌گونه‌ام پس حتماً باید این روش جواب دهد. یک موقع می‌خواهید بروید بسکتبال بازی کنید، قدتان بلند نیست، می‌گویند آقا ما قدبلند می‌خواهیم. تو می‌گویی نه من می‌مانم و می‌شود اما نمی‌شود. اصلاً قد بلند، ذاتِ آن کار است. ولی من آن موقع درون خودم سفت ایستادم و هیچ‌وقت هم علنی‌اش نکردم. من ایستادم و دلیلم این بود که شما این‌گونه برایتان جا افتاده است چون مدل دیگری ندیده‌اید. من می‌خواهم مدل دیگری را امتحان کنم. می‌خواهم همین آدمی که می‌گویید آرام است باشم و یک مدل متفاوت جلوی مخاطب بگذارم. شاید یک نفر دوست داشته باشد این حرف‌ها و این لحن آرام را بشنود.

اما مطلب دوم این است که شما را ارجاع می‌دهم به علی بندری. من علی بندری را تا به حال ندیده‌ام و این را که می‌گویم امیدوارم روزی به گوشش برسد؛ حرف بسیار جالبی یک‌بار به مخاطبانی زد که علاقه‌مند بودند بروند پادکست درست کنند. ایشان یک‌بار به آن‌ها چیزی گفت که دقیقاً دکترین فکری من است. گفت: «شما نباید بروید ببینید بازار چه می‌خواهد، شما باید ببینید در چه کاری خوب هستید، همان را ارائه دهید.» من هم سال‌ها اصلاً به این فکر نمی‌کردم که بازار -آن هم بازار ورزش- مولانا می‌خواهد یا نمی‌خواهد! اصلاً برایم مهم نبود که می‌خواهد یا نمی‌خواهد. یا بازار ورزش می‌خواهد از فیلم بشنود یا خیر؛ اصلاً برایم مهم نبوده است. این اتفاق پیش آمد، به این شکل پیش آمد… فقط کار خودم را می‌کردم. ولی یک عارضه و فرصتی پیش آمد که این را گفتم.

قبلاً به من فرصت نمی‌رسید. مثلاً سر برنامه «گزارش ورزشی»، من بودم و یک وقت محدود بین دو نیمه، یا یک وقت کوچکی که زود بعدش باید می‌رفتیم درباره بازی صحبت می‌کردیم؛ فرصت نمی‌شد عمیق شویم. ولی برای برنامه‌ای مثل جام جهانی که ابعاد مختلف دارد، فرصت بسیار عمیق و زیادی دست‌مان بود. من مثلاً روز اول جام جهانی با رسول مجیدی روی آنتن هر دو گفتیم که ما علاوه بر اینکه درباره فوتبال و مسائل فنی صحبت می‌کنیم و کارشناس داریم، دوست داریم چیزهایی بگوییم که بعد از جام جهانی هم در ذهن‌مان بماند؛ یعنی برویم سراغ خرده روایت‌ها و حکایت‌ها. و از این جهت این سیاست را انتخاب کردیم. قبلاً فرصت نداشتم، ولی همان چیزهایی را که یک عمر دنبالش بودم از آن به بعد آوردم در برنامه و از این جهت فکر می‌کنم کار بدی نکردم.

انتهای پیام /


دیدگاه خود را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *