محراب توکلی، رها؛ پس از فراز و نشیبهای بسیار، محمود کریمی «بچه مردم» را بهعنوان اولین فیلم خود ساخت. فیلمی که در رویدادهای مختلف سینمای ایران از جمله جشنواره فیلم فجر و جشنواره بینالمللی فیلم کودکان و نوجوانان درخشید. در این فیلم بازیگران چهرهای همچون رضا کیانیان، حسن معجونی، گوهر خیراندیش، بهروز شعیبی و سیامک صفری حضور دارند.
پیش از این در بخش اول گفتوگو صحبتهای محمود کریمی درباره مسیر رسیدن به اولین فیلم سینمایی خود «بچه مردم»، نوشتن طرح اولیه قصه و تعامل با بازیگردان برای هدایت بازیگران نوجوان را خواندید و آنچه در ادامه میخوانید، قسمت دوم و پایانی گفتوگوی رها با محمود کریمی است؛
◉ آقای کریمی پیش از آنکه وارد متن اثر و بحثهای ساختاری پیرامون «بچه مردم» شویم، میخواستم در مورد سینماگرانی که شما در مسیر پیشتولید و یا تولید با آنها ارتباطی گرفتید یا تعاملی داشتید بپرسم. اگر خاطره یا نکتهای در مورد آنها دارید برایمان بگویید.
در مرحله پیشتولید، سراغ چند کارگردان رفتم. دوست داشتم نظر کسی را بدانم یا سینماگری به من مشورتی بدهد. روزی در حال گپ و گفت با فواد بوربور بودم. مدیر تولیدمان، که عموماً در پیدا کردن عوامل و گروه بسیار زحمت کشید و کمک کرد. به او گفتم خیلی دوست دارم آقای مهرجویی این فیلمنامه را بخواند. مهرجویی کارگردان محبوب من بود، سینمای او را بسیار دوست داشتم. آقای بوربور گفت من کار کردهام. فکر کنم سر فیلم سینمایی «لامینور» با هم کار کرده بودند. به همین سبب با هم ارتباط داشتند.
یادم هست وقت ناهار بود. زنگ زدیم به آقای مهرجویی، گوشی را برداشتند. در مورد فیلمنامه صحبت کردیم. گفتند یک روز به خانهام در کرج بیا تا آنجا در موردش صحبت کنیم. ما هم خوشحال و شاد از این لحاظ که با مهرجویی بزرگ قرار دارم. یک الی دو دفعه قرار به تعویق افتاد. تا اینکه آن اتفاق تلخ و وحشتناک افتاد. وقتی خبر را شنیدم با خودم گفتم این چه لحظهای است؟ بسیار تلخ بود. خدا او را رحمت کند. مهرجویی تنها کسی در سینمایمان بود که در تیراژ قابل توجهی فیلم خوب ساخته بود. اغلب این آثار پر مخاطب و دیدنی هستند.
◉ بعد از آقای مهرجویی به سراغ افراد دیگری هم رفتید؟
بعد از آقای مهرجویی اسم دو الی سه نفر را بردم که هماهنگ شد و فیلمنامه را بریشان فرستادیم. این افراد که اسمشان را نمیبرم، فیلمنامه را خواندند و هرکدام نظراتی دادند. یک نفر گفت اصلا مگر میشود این فیلمنامه را ساخت؟ خروجی آن چند ساعت میشود! یک نفر دیگر پیشنهاد ساخت آن را با مدل خودش داد. تنها کسی که بعد از خواندن فیلمنامه تماس گرفت و تبریک گفت آقای تبریزی بود. ایشان برای کار آرزوی موفقیت داشتند و به من دلگرمی دادند. البته بعد از اکران کارگردانهای دیگری همچون علیرضا داوودنژاد، رضا میرکریمی، محمدرضا هنرمند، مهرداد غفارزاده و ابوالحسن داوودی از فیلم تعریف و تمجید کردند.
◉ در مورد پیرنگ این فیلم من از جشنواره فجر تاکنون کنجکاو بودهام. آیا همه چیز حول محور پیرنگ بلوغ قرار دارد یا نه میتوانیم بر اساس سفر ایستگاه به ایستگاه شخصیت قهرمان پیرنگ جستوجو را اولویت فیلمنامه بدانیم؟
ببینید، فیلم شاخصههای پیرنگ بلوغ را دارد. اما جانمایه آن جستوجوی هویت است. همه چیز معطوف به هویت است. هویت موضوع زندگی همه ما است. انگار حالت یک گمگشتگی در همه وجود وجود دارد. پرسشهای بنیادین از خود داریم. من که هستم؟ چرا اینجا و در این عصر هستم؟ چرا در این جغرافیا زندگی میکنم؟ اساسا بخشی از همراهی مخاطبان فیلم به خاطر همین موضوع است. چرا که دغدغه مشترکی با قهرمان قصه دارند. بخشی از این سوالها در دوران نوجوانی برای آدم به وجود میآید.
◉ میتوانید این موضوع را دقیقتر به «بچه مردم» ارتباط دهید؟
بله، پروندههایی که مربوط به بچههای بیسرپرست است، در سه بخش تقسیمبندی میشود. آقای اصلانی این موضوع را به گفتند. پرونده آموزشی، اجتماعی و روانشناختی. پرونده آموزشی کاملا در دسترس است. پرونده روانشناختی هم تا حدودی به همین ترتیب است. اما پرونده اجتماعی آنها برای محافظت از خودشان هیچگاه به دستشان نمیرسد. چرا که در آن پرونده نحوه واگذاری آنها به بهزیستی آورده شده است. حال این بچهها همچون مرغ سرکنده به دنبال آن هستند که بدانند پدر و مادرشان چه ویژگیهایی داشتهاند. ما این موقعیت را در فیلم نیز نشان دادیم. آنهایی که پدر و مادرشان فوت کردهاند، نکتهای ندارند. بهزیستی آنها را به سر قبر پدر و مادرشان برده و به آنها نشان میدهند. اما سایرین برای اینکه بتوانند پای خود را در زمین سفتی فرو برند، تب و تاب پیدا کردن پدر و مادرشان را دارند. ند
◉ البته این موضوع به سن و سال هم ربطی ندارد. در مستند «در جستوجوی فریده» این دغدغه معطوف به یک فرد نسبتا بزرگسال است.
دقیقا، در مستند «در جستوجوی فریده» به کارگردانی آزاده موسوی شخصیت اصلی از آن سر دنیا به ایران میآید تا خانواده اصلیاش را پیدا کند. این موضوع برای این افراد تا این اندازه مهم است! در آن مستند شخصیت اصلی در به در به دنبال گذشته و هویت خود میگردد. به هر روی اینکه چگونه بیسرپرست شدهاند، بسیار در روحیهشان تاثیرگذار است. کشف این موضوع تا حدودی باعث آرامش خاطر آنها میشود.
◉ در مورد پایان صحبت کنیم، آیا با توجه به اینکه شخصیت قهرمان «بچه مردم» مادرش را ملاقات نکرد. میتوانیم پایان آن را یک پایان باز در نظر بگیریم؟ به هر روی ایده اولیه فیلمنامه سوار بر پیدا کردن مادر قهرمان است.
نه اتفاقا در پایان نقطهای میگذاریم و پایان آن بسته است. وقتی شخصیت قهرمان با واقعیت مواجه میشود لحظهای مهیب برای او رقم میخورد. آقای اصلانی به ما گفتند وقتی این بچهها متوجه میشوند که به خاطر بیمهری والدینشان در پرورشگاه هستند، روی برگردانده و اغلب از مواجهه با خانوادهشان منصرف میشوند. اما وقتی بفهمند که خانوادهشان به خاطر شرایط سخت معیشتی آنها را در پرورشگاه گذاشتهاند، برمیگردند و عموماً والدینشان را میبخشند. شخصیت قهرمان ما با اینکه مادرش را نمیبیند اما او را پیدا کرده و با واقعیتی غیرمنتظره روبرو میشود.
◉ آقای کریمی همانطور که به مسئله هویت اشاره کردید. فیلم شما به درستی مسیری را که باید برای پیدا کردن هویتش طی کند، به طور ایستگاه به ایستگاه و اپیزودیک طی میکند. در پایان اما صدای راوی (با استفاده از وویساور) درباره آشتی او با خدا حرف میزند. درباره پذیرش سرنوشتاش. این امر در فیلمی همچون «فارست گامپ» منطق دارد. چرا که فیلم از نمای ابتدایی قصد دارد مسئله سرنوشت را با مخاطب مطرح کند. شخصیت سروان دن در آن فیلم نماینده کسی است که خدا را مسئول سرنوشتاش میداند. اما در پایان فیلم «بچه مردم» به ناگاه همه چیز به پیوند شخصیت اصلی با سرنوشتاش و آشتی کردن با خدا معطوف میشود. نظری در این باره دارید؟
این نظر شماست. من هم نظر خودم را میگویم. ما در فیلمنامه کاشتهایی داشتیم که این اتفاق به طور ناگهانی نیفتد. قبل از اینکه به کاشتها اشاره کنم باید به ارتباط خودم با سرنوشت بپردازم. این سرنوشت من بوده که بعد از این همه سال فیلم بسازم. اگر یک نفر در بیست سالگیام به من میگفت که تو در چهل سالگی فیلم اولات را میسازی وحشت میکردم. اما حالا که به ماجرا نگاه میکنم، میبینم سرنوشت من این بوده و ناراحت نیستم. مسئله من کنار آمدن با سرنوشت است. در فیلم «بچه مردم» آقای شمس عکاس با بازی رضا کیانیان به قهرمان قصه میگوید که زندگیات را بکن. او با نقل خاطرهای از پدرش تاکید دارد، سرنوشت هر آنچه باید سر راهت قرار میدهد. زندگیات را بکن. این شخصیت مثل یک پیر دانا آخر همه چیز را اول قصه میگوید. به همین خاطر در موخره فیلم میشنویم که شخصیت اصلی میگوید: «یک چیزهایی را بهتر بود نمیدانستم.» او انگار با خودش و سرنوشتاش به یک دوستی میرسد.
◉ پس با این تفاسیر شما نسبت به پایانبندی فیلم رضایت کامل دارید؟ چرا که در جایی عنوان کردید ممکن است پایان فیلم را تغییر دهم.
ببینید مسئله تغییر پایانبندی فیلم یک سوتفاهم دردسرساز بود. من در همان ابتدا قرار بود فیلم را با این پایان بسازم. سوژهای که سرمایهگذار آقای یوسف اصلانی به من داده بودند، بر اساس این پایانبندی بود و کل فیلمنامه بر اساس آن نوشته شده است. در نتیجه چرا باید آن را تغییر بدهم؟
◉ آقای کریمی از حضور آقای کیانیان و نقش او به عنوان پیر دانا گفتید. اگر امکانش هست در مورد یکی دیگر از شخصیتهای فیلم شما که به شکلی عجیب و ریتمیک موقعیتهای کمیک را بازی میکرد صحبت کنیم. بهروز شعیبی در سکانسهای جنگی با تاسی از شگرد واکنش در ژانر کمدی بیشترین خنده را مخاطب داخل سالن میگیرد. در مورد این همکاری برایمان بگویید.
این نظر لطف شماست، من با بهروز شعیبی از زمان «آژانس شیشهای» دوست هستم. برای ساخت فیلم «بچه مردم» از او مشورتها و کمکهایی میگرفتم. او قبلا با بازیگردان کار آقای علی صالحی کار کرده بود. به همین جهت کمکهای صادقانه بهروز در کار به من کمک میکرد. تا اینکه یک روز قرار شد برای یکی از کاراکترها با او صحبت کنیم. در ابتدا قبول نمیکرد و افراد دیگری را پیشنهاد میداد. من معتقدم بودم که آن نقش برای بهروز است و با حضور او شکل میگیرد. بعد از رفت و برگشتها فراوان بالاخره پذیرفت. از لحظهای که نقش را پذیرفت، تبدیل به یک بازیگر مطیع شد. واقعا برای من و سایرین تعجبآور بود. کسی که آن همه فیلم ساخته و سر کارهای خودش وسواس بسیاری دارد، اینگونه به عنوان بازیگر با کارگردان تعامل کند. همه ما سر صحنه شوکه بودیم! به نظر میرسید بهروز شعیبی به عنوان یک کارگردان میدانست که کارگردانها از بازیگر خود دقیقا چه میخواهند. به همین سبب برداشتهایی که او بازی میکرد، خیلی هم نیاز به تکرار نداشت.
◉ در مورد ادامه مسیر کاریتان کنجکاو هستم. آیا باز هم قرار است در چنین فضایی به سبک و سیاق وس اندرسون فیلم بسازید؟
ببینید، صحبتهایی که در مورد وس اندرسون شد کمی بیانصافی هست. فیلمهایی که خوش رنگ و لعاب هستند و دارای شیطنتهایی فانتزیک هستند، در جهان بسیارند. من خودم از ژان پیر ژونه و تایکا وایتیتی مثال زدم. شما و یک بار هم امیر قادری از فارست گامپ گفتید. نمونههای این چنین بسیارند. چه در فرم و چه در روایت. من خودم یک فیلم خارجی به تازگی دیدم. متوجه شدم من یک فیلمنامه با چنین ایدهای هفت سال پیش نوشته بودم. در نتیجه باید بگویم که نمیتوان به طور دقیق گفت که فیلم من بر اساس سینمای وس اندرسون است. من فیلمسازان بسیاری را دوست دارم. از اسپیلبرگ تا کوبریک. فیلمی که میسازم در آینده میتواند متاثر از آنها نیز باشد. به طور کل من به سینمای قصهگو علاقهمند هستم. حال این سینما میتواند جنایی باشد. میتواند فانتزی باشد.
◉ شما فیلم پرهزینهای ساختهاید. اگر فرصتی برای ساخت فیلم قصهگو برایتان پیش بیاید باز هم پرهزینه خواهد بود؟
در مورد هزینه فیلم هم، واقعا نمیدانم. افرادی که برای فیلمی مثل «بچه مردم» هزینه کنند، نادر هستند. این فرصت با سرمایهگذاری آقای اصلانی برای من پیش آمد تا این گونه ساخته شود و دستم باز باشد. اما ممکن است این اتفاق دیگر رخ ندهد. حتی ممکن است اولین فیلم من تبدیل به آخرین فیلمام شود. وضعیت اقتصاد در سینما غیرقابل پیشبینی است!
◉ از اقتصاد در سینمای گفتید آیا از اکران و فروش فیلم خود راضی هستید؟
با کمال تأسف باید اعلام کنم که از وضعیت فعلی به شدت ناراحت و ناراضی هستم؛ این احساس نه تنها در من، بلکه در آقای احمدی و همچنین بچههای پخش که دوستان نزدیک ما هستند، مشترک است. با این حال، خداوند را صد هزار مرتبه شکر میکنم که آقای اصلانی، به عنوان سرمایهگذار فیلم، نگاهی باز و کلان دارد و تأکید میکند که دغدغهاش را ساخته و حالا با این فیلم کار طولانیمدتی در پیش دارد؛ این اثر در زمان مناسب جا خواهد افتاد و در مکانهای مختلف به نمایش درخواهد آمد.
از همان روز اول، هدف ما این بود که نام این کودکان را به گوش مردم برسانیم و هیچ طمعی به سود مالی از این فیلم نداشتیم. صرفاً مایل بودیم جریانی را ایجاد کنیم. از این بابت، تحت فشار مالی نیستیم. اما حال هیچکدام از ما خوش نیست. واقعیت این است که از زمانی که این سوژه را پذیرفتیم و بر روی آن کار کردیم، تمایلی نداشتیم فیلمی بسازیم که صرفاً در آرشیو خاک بخورد یا تنها ادای دینی باشد؛ نه فیلمی تجملاتی، نه سفارشی و نه برای تزئین سر طاقچه. در طول سالها، با کار بر روی برنامههایی مانند «مردم ایران سلام»، «پارک ملت» و «خندوانه» که همگی پربیننده بودند، به ساخت آثار پرمخاطب عادت کردهام و از ساخت کاری که دیده نشود، احساس ناخوشایندی دارم.
حتی اگر این فیلم صد برابر فروش کند، هیچ انتفاع مالی برای من نخواهد داشت. اما از روز اول، هدف ما صرفاً جشنوارههای داخلی یا خارجی نبود؛ میدانستیم باید کار کیفی درستی انجام دهیم، اما تمایل داشتیم فیلمی بسازیم که مانند آثار سفارشی و ارگانی نباشد و صرفاً برای ثواب اخروی ساخته نشود. مردم از وجود این بچهها بیخبرند و این شخصیتها در تاریخ گم شدهاند؛ بگذارید بدانند که چنین چیزی وجود داشته است. به همین دلیل، فیلم را سرتاسر قصهگو، با ریتم و تمپو مناسب ساختهایم و دغدغه تماشایی شدن فیلم را داشتهایم. حالا در چاه تبلیغات افتادهایم و این بخشی از مسیر ناهموار و خراب است.
◉ منظورتان از ناهموار و خراب چیست؟
بدون رودربایستی، سریع به این نتیجه میرسیم که باید به ماهواره، تلویزیون، بیلبورد، ترند شدن یا وایرال شدن فکر کنیم. متأسفانه، در این دوره، باید صحنه یا دیالوگی تحریکآمیز انتخاب کنیم – همان کاری که دیگران میکنند و حالا درک میکنم چرا. هدف، به هر طریقی بلیت فروشی است: خرید سالن، زدن فیلم در سانسها، یا حتی پیشنهاد پول به فیلم دیگر برای کنار رفتن و واگذاری تمام فروش. این رقابت کاذب از ریشه خراب است؛ اگر همه بتوانند تبلیغ کنند، تأثیر آن اینقدر زیاد نخواهد بود.
برای مثال، صفحهای از یک مجله دارم که یک هفته صبح تا شب تبلیغ میکند: «اشتراک من را بخر». من خریدم، چون مجاب شدم – مانند روزنامههای قدیم که هر روز چاپ میشدند و همه میدانستند، اما کسی در خیابان داد میزد «روزنامه، روزنامه». این یادآوری لازم است، زیرا ما مشغله داریم، تنبلیم و شروع کردن برایمان سخت است. من عالمه تئاتر، فیلم و گالری دوست دارم ببینم، اما تا کسی در مخیلم نیاید یا خیلی نرم یادآوری نکند، اقدام نمیکنم – همانطور که در چیپس و پفک هم همین است. بانکی که صد سال در ایران کار میکند، هنوز صبح تا شب در تلویزیون تبلیغ میکند تا خودش را یادآوری کند، حتی اگر مشتری کم نداشته باشد.
باید از در و دیوار بیاید: بیمه بانک فلان، چیپس فلان، ساندویچ فلان، یا کالای فرهنگی. آدمها به سرگرمی نیاز دارند و فیلم، سریال، تلویزیون از سرگرمیهای راحت، سهل و جذاب هستند؛ مردم کمابیش از گوشی، کامپیوتر، تلویزیون، ماهواره یا سینما استفاده میکنند. اگر خودت را یادآوری نکنی، محصولات دیگر مصرف میشوند: سریالهای ترکیهای یا فیلمهای خارجی. همه داریم میبینیم، بدون رودربایستی. مسیر تبلیغات برای کالای فرهنگی که دغدغهاش این است، باید خلاقانه، متفاوت و متنوع باشد. تبلیغات فعلی یک فیلم -بیلبورد، تیزر تلویزیون، سوشال مدیا- خیلی کم است. گزارشی بود که میگفت با نسل نوجوان هیچ مسیر دسترسی ندارید: نه تلویزیون میبینند، نه کتاب، نه هیچ. انگار فقط بیلبوردها ماندهاند که چشم ماشینها به آن بیفتد.