محمد صابری، رها؛ تجربه جنگ ۱۲ روزه و تراکم بالای اتفاقات ریزودرشت در این بازه زمانی فشرده، انعکاس قابلتوجهی در ویترین نوزدهمین جشنواره بینالمللی سینماحقیقت دارد و به دلیل تنوع و تعدد فیلمهای مرتبط با این تجربه ملی، یک بخش ویژه رقابتی به آنها اختصاص پیدا کرده است.
فارغ از روایتهای تراژیک و گاه حماسی که کموبیش در فضای رسانهای هم بازتاب پیدا کرده بودند؛ اما این جنگ وجوه ناپیدا و روایتهایی ناگفته هم در دل خود داشت که برخی مستندسازان سراغ شکار آنها رفتند و ماریا ماوتی یکی از همین مستندسازان است؛ مستندساز جوانی که پیشتر سابقه کسب جوایز از جشنوارههای فیلمکوتاه تهران و سینماحقیقت را داشته و حالا با تازهترین ساختهاش با عنوان «نامش زن» در جشنواره نوزدهم حضور دارد.
به بهانه رونمایی از «نامش زن» گفتوگویی با کارگردان این مستند داشتهایم.
◉ فیلمهای مختلفی با موضوع جنگ ۱۲ روزه در جشنواره امسال شاهد بودیم؛ خیلی کنجکاوم که شما چگونه به این ایده متفاوت رسیدید و آیا دغدغه و طراحی قبلی برای روایت آن داشتید؟
در زمان جنگ با خبر کوتاهی در قالب یک توئیت مواجه شدم که مربوط به تخلیه شیرخوارگاه آمنه در تهران بود. سریع خودم را به آنجا رساندم و مطلع شدم که نوزادان شیرخوارگاه به شیرخوارگاه دیگری به نام شبیر منتقل شدهاند. وقتی به شیرخوارگاه شبیر رفتم، اجازه ورود نمیدادند. در روز دومی که به آنجا مراجعه کردم و منتظر اجازه ورود بودم، با مهدیه مواجه شدم که نوزادی را همراه خود داشت و برای کارت زدن و ورود، چند لحظهای نوزاد را کنار من گذاشت. نوزادی که تازه متولد شده بود و بسیار زیبا و ظریف بود…
◉ که احتمالاً همان «ماهان» فیلم بود؟
دقیقاً. آنجا با آنها مواجه شدم و برای همین هم ابتدای ماجرای بردن ماهان از شیرخوارگاه توسط مهدیه را در روایت فیلم نداریم. نمیخواستم اتفاقات قبلی را هم در مستندم بازسازی کنم. همانجا کنجکاو شدم و هر چه از مهدیه میپرسیدم، سربسته پاسخ میداد. وقتی براساس اسم نوزاد، اطلاعاتی به دست آوردم به مرکز گسترش گفتم میخواهم مستندی بسازم درباره دختری که در دل جنگ و براساس طرح «میزبان» بهزیستی، مسئولیت نوزادی که در روز دوم جنگ به دنیا آمده و رهاشده را برعهده گرفته است. در ایام جنگ تنها یک روز اجازه ورود به شیرخوارگاه را به من دادند و تصاویری گرفتم؛ اما بعد از آن تا پایان جنگ دیگر اجازه کار پیدا نکردیم. باقی فیلم را در روزهای پس از آتشبس ضبط کردیم که در آن ایام هم محدودیتهایی داشتیم.
◉ اطلاعاتی از ماجرای رها شدن این نوزاد آن هم در بحبوحه جنگ نداشتید؟
نمیدانستیم ماهان با چه کیفیتی به دنیا آمده و دقیقاً در کدام خیابان رها شده اما پیگیری که کردیم متوجه شدیم در همان ایام جنگ ۶ الی ۷ مورد مشابه داشتیم که نوزادهایی به دنیا آمده و از سوی مادرانشان در خیابان رها شدهاند…
◉ این آمار فقط مربوط به شهر تهران است؟
بله. این آماری است که من از مسئولان شیرخوارگاه شنیدم و مربوط به بچههایی است که در این مقطع به آنجا تحویل داده شده است. بیشتر این نوزادان هم مادرانی معتاد و یا کارتنخواب داشتهاند.
◉ به همین دلیل هم احتمالاً سراغ داستان موازی یک مادر معتاد در مستندتان رفتید.
دقیقاً. سراغ زنان آسیبدیدهای رفتیم که اقدام به رها کردن نوزادان خود کرده بودند. مادران معتاد زیادی را دیدم که اقدام به رها کردن نوزادان خود کرده بودند. ایدهام این بود که دو تن از این مادران با هم درباره تجربهشان گفتوگو کنند. تصورم در ابتدا این بود که تنها ماهان بوده که در خیابان به دنیا آمده و همانجا هم رها شده اما وقتی بررسی بیشتری کردم متوجه شدم اکثر این زنان معتاد، بچههای خود را در خیابان به دنیا آوردهاند! زن معتادی هم که در فیلم تجربه خود را روایت میکند، فرزندش را در پاتوق به دنیا آورده بود و میگفت ناف نوزاد تا دو روز مثل شلنگ به من آویزان بود. برایم مهم بود که در روایت جنگ ۱۲ روزه بهصورت مستقیم سراغ سوژه نروم و در پسزمینه آن یک آسیب اجتماعی را روایت کنم. همه دوست داشتهام حاشیه جنگ و آدمهای آسیبپذیر از شرایط جنگی را روایت کنم.
◉ اتفاقاً در «نامش زن»، از جایی به بعد گویی جنگ ۱۲ روزه موضوعیت خود را از دست میدهد و روایت شما به سمت موقعیت مهدیه و ماهان میرود؛ به تعبیری شاهد عبور از یک جنگ بیرونی به یک جنگ درونی در ذهن و روح شخصیت اصلی هستیم.
دقیقاً همین است…
◉ اما برخی همین ویژگی را باعث دوپاره شدن روایت مستندتان دانستهاند و نقدهایی هم به آن داشتند.
احتمالاً چنین حسی بهوجود آمده باشد؛ ولی نکته اصلی همین است که سوژه جنگ، در بستر مسائل اجتماعی برایم اهمیت داشت. اساساً روحیهام بهگونهای نیست که بهصورت مستقیم به جنگ بپردازم. در مدت زمان کوتاهی که در اختیار داشتم، حس میکنم سوژه و روایت خوبی را برای مستندم انتخاب کردم.

◉ حس شخصیام این است که در سایه یک بحران بزرگ مانند جنگ و در نزدیکی سایه مرگ، انسانها معمولاً انسانتر میشوند و تصور اینکه در همین بزنگاه، مادرانی فرزندان خود را در خیابان رها کردهاند، دردناک و عجیب است…
البته یک خط باریک هم وجود دارد؛ به همان اندازه که خیلیها انسانتر میشوند، برخی هم برعکس، وحشیتر و بیرحمتر میشوند. انگار وضعیت درونی انسانها در سایه جنگ، ضریب پیدا میکند و بروز بیرونی پیدا میکند.
◉ درباره روایت موازی زن معتاد، تا جایی از فیلم این ذهنیت به مخاطب القا میشود که در حال شنیدن صحبتهای مادر ماهان هستیم و این نکته کمی مخاطب را دچار سردرگمی در روایت میکند. تعمدی در القای این تصور داشتید؟
نه اصلاً. نکته اما این است که ما با یک الگویی در تجربه این مادران مواجه شدیم که گویی در همه آنها مشترک است. مطابق پژوهشی که داشتم قریب به ۹۰ درصد بچههای پرورشگاهی، مادرانی معتاد داشتهاند، در خیابان به دنیا آمده و همانجا هم رها شدهاند. آنها ابتدا به بیمارستان منتقل شده و بعد از آن هم تحویل شیرخوارگاه میشوند. پرونده ماهان هم شرایط مشابهی داشت و ما هرچند دسترسی به مادر ماهان نداشتیم؛ اما تلاش کردیم با روایت یک مادر معتاد، اشارهای به این الگوی مشترک داشته باشیم.
◉ خانوادهای که مسئولیت ماهان را میپذیرند و اتفاقی که منجر به جدایی مهدیه و ماهان در مستند میشود، چقدر مطابق واقعیت بود و واقعاً برای آن طراحی قبلی نداشتید؟
اتفاقاً ما سکانسهای دیگری برای پایان روایت ماجرای ماهان و مهدیه مدنظر داشتیم؛ اما قبل از آنکه به ضبط این سکانسها برسیم تماسی با ما گرفتند و گفتند، زود بیایید که ماهان رفت! حین تولید بودیم که خانوادهای مسئولیت این فرزند را برعهده گرفتند.
◉ علاوهبر «نامش زن»، در چند فیلم دیگر جشنواره، نام شما را در بخش باتشکر، در تیتراژ دیدیم. کمی از تعامل خود با دیگر مستندسازان و همکاریهایی که دارید هم بگویید.
مستندهایی که در فرایند تولید آنها سهیم بودهام را واقعاً دوست دارم. یکی از آنها مستند «زیر درخت لور» معین کریمالدینی است که به نظرم ارتباط یک پدر و دختر را به بهترین شکل تصویر کرده است. مستند دیگر هم «صغری رئیس» بود که بهعنوان مشاور در آن حضور داشتم. گاهی هم دوستان مستندساز لطف دارند و آثارشان را میفرستند تا بعد از تماشا درباره آن همفکری کنیم. من واقعاً عاشق مستند هستم و هر کاری بتوانم برای سینما مستند انجام دهم، حتماً از آن استقبال میکنم و هیچگاه سودای ورود به سینما داستانی هم نداشتهام.