به گزارش خبرنگار رها، نام اصغر توسلی بیش از هر چیز با سریال ماندگار «روزگار جوانی» گره خورده است. مجموعهای که در دهه هفتاد به یکی از پربینندهترین آثار تلویزیون تبدیل شد و در رویکردی متفاوت و به دور از کلیشههای رایج، تصویری تازه از دغدغهها و سبک زندگی نسل جوان ارائه داد. او در گفتوگو با «رها» از فضای مدیریتی حاکم بر صداوسیما در دوران ریاست علی لاریجانی، زمینههای شکلگیری آثار نوآورانه و شرایطی سخن گفت که به باور او، تلویزیون را به رسانهای پویا و اثرگذار تبدیل کرده بود.
در ادامه متنِ گفتار اصغر توسلی تهیه کننده تلویزیون را بخوانید:
در آن مقطع که شبکه تهران به تازگی راهاندازی شده و آغاز به کار کرده بود، بستر مناسبی برای شکلگیری برنامههای خلاقانه و فاخر فراهم گردید. بیشتر کارهای آن زمان شبکه پنج در قالب «مجلههای تصویری تلویزیونی» تولید میشد. یکی از شاخصترینِ این برنامهها، مجموعه «تا فردا» بود؛ اثری که هر شب به جز جمعهها روی آنتن میرفت و نزدیک به یک سال و نیم پخش آن ادامه داشت. این برنامه ترکیبی از یک تیم حرفهای و دغدغهمند بود؛ منوچهر محمدی تهیهکنندگی آن را بر عهده داشت، بیژن بیرنگ و مسعود رسام کارگردانیاش میکردند، خشایار الوند در مقام گزارشگر در آن حضور داشت و بنده نیز به عنوان مجری و یکی از نویسندگان در تولید آن سهم داشتم. «تا فردا» در جایگاه مجلههای تصویری شبکههای مختلف، اثری بسیار فاخر و یکی از برنامههای شاخص تلویزیون به شمار میرفت.
علاوه بر آن، برنامه دو ساعته «شب بخیر تهران» که روزهای جمعه پخش میشد، نمونه دیگری از این پویایی رسانهای بود. ویژگی بارز آن دوران، ارتباط مستقیم و بیواسطه مدیر ارشد سازمان با برنامهسازان بود؛ به طوری که در جریان اجرای برنامه «نگاه ۵» چهار یا پنج گفتوگوی زنده و در جریان برنامه «شب بخیر تهران» نیز دو الی سه گفتوگوی مستقیم با خود آقای لاریجانی انجام شد؛ جلساتی که در آنها تبادل نظر، ایده و دیدگاههای فرهنگی به بحث گذاشته میشد.
تفاوت نمادین فیلمها و سریالهای آن دوره با وضعیت امروز، دقیقاً حاصل همین فضا و اتمسفر مدیریتی است. آثاری که در زمان ایشان ساخته شد، با حضور و همفکری افرادی مثل مرضیه برومند، مسعود رسام، بیژن بیرنگ، سیروس مقدم، قاسم جعفری شکل میگرفت. محتوای این آثار همواره تازه، نو و جسورانه بود؛ به عنوان مثال، سریال «روزگار جوانی» در زمان پخش خود یک اتفاق تازه، بدیع و نوآورانه در سطح رسانه محسوب میشد که هرچند ممکن است امروز کمی کهنه به نظر برسد، اما در ظرف زمانی خود یک ساختارشکنی مثبت بود.
فرآیند تولید؛ از ایده محوری تا بیخبری سیستماتیک
یکی از کلیدیترین تفاوتهای کارکردی میان مدیریت گذشته و حال، به نحوه تعامل مدیران با پروژهها و سازندگان بازمیگردد. در دوران دکتر لاریجانی، جلسات مستمر تبادل نظر میان مدیریت ارشد، مدیران شبکهها و عوامل تولید برپا بود؛ پدیدهای حیاتی که امروز دیگر هیچ اثری از آن وجود ندارد. در آن دوره، مدیران مجموعه به صورت کامل در جریان تولید اثری که در دست ساخت بود قرار داشتند، نگاه و نظر کارشناسی ارائه میدادند و خود صاحب ایده بودند.
در نقطه مقابل، امروز با نوعی بیاطلاعی سیستماتیک مواجه هستیم. در زمان ساخت سری جدید سریال «روزگار جوانی» که آخرین کار بنده برای شبکه تهران بود، حتی مدیر گروه فیلم و سریال شبکه نیز خبر نداشت که چه اتفاقی در حال رخ دادن است و درونمایه اثر چیست! انگار برای سیستم کنونی تنها این موضوع اهمیت دارد که کاری ساخته شود و روی آنتن برود، بدون آنکه کیفیت، ایده یا محتوای آن برای کسی مهم باشد.
ریشههای ترس و افول جسارت مدیریتی
رقم زدن اتفاقات بدیع و ماندگار، مانند مجموعههای «روزگار جوانی» یا «خانه سبز»، مستلزم آن است که مدیران سازمان و شبکهها با فیلمسازان همراه شده و با شجاعت وارد مقولهها، دغدغهها و مسائل واقعی مردم شوند. شاید این پرسش مطرح شود که این ترسِ حاکم بر مدیریت امروز ناشی از چیست؟ آیا از واکنشهای اجتماعی سرچشمه میگیرد یا از نهادها و جریانهای فکری خاصی که بر تصمیمگیریها اثر میگذارند؟ واقعیت این است که مدیران دوره گذشته نیز از برخوردها، بازخوردها و واکنشها واهمه داشتند، اما تفاوت بنیادین در این بود که برای آنها «مخاطب» به معنای واقعی کلمه اهمیت داشت. آنها میدانستند که اگر رسانهای علاقهمند به جذب مخاطب و حفظ بیننده است، باید دقیقاً در راستای نیازها، مطالبات و دغدغههای او حرکت کند.
قهر مخاطب و آسیبشناسی جامعهشناختی رسانه
پیامد مستقیم و تلخ این دور شدن از روش سیاستگذاری افرادی مثل دکتر لاریجانی، قهر آشکار مخاطب با تلویزیون و صداوسیما است. برای درک عمق این فاجعه، حتی میتوان تلویزیون را کنار گذاشت و به وضعیت رادیو نگاه کرد؛ در آن مقطع، برنامههایی که توسط برنامهسازان و دوستان قدیمی ما ساخته میشد -مانند برنامه «صبح جمعه با شما»- تمام شهر را خلوت میکرد و در هر کوچه و برزنی صدای بازیگران آن به گوش میرسید. امروز اما در کجای این جامعه صدای رادیو شنیده میشود؟
وضعیت تلویزیون نیز دقیقاً به همین صورت است. در آن دوران، هنگامی که در ساعت پخش یک سریال در خیابان راه میرفتید، ترانه، موسیقی یا صدای بازیگرهای آن سریال از پنجره خانهها به گوش میرسید؛ اما امروز تمام پنجرهها بسته است، کسی برنامهها را نمیشنود، کسی قابها را نمیبیند و این یک آسیب جدی و عمیق به بدنه فرهنگی جامعه است.
تقلیلگرایی در نمایش واقعیتهای اجتماعی
داشتن جسارت و انجام کارهای متفاوت، هرگز به معنای بیاصولی و مجاز دانستن خود به انجام هر کاری نیست. آقای لاریجانی و تیم مدیریتی او در آن دوره خط قرمزها و حساسیتهای مشخصی داشتند، اما حساسیت اصلی و بنیادین آنها روی «جذب صددرصدی مخاطب» و «شناخت دقیق نیازهای او» متمرکز بود. در آن مقطع، مخاطب به طور مستمر مورد سنجش و پژوهش قرار میگرفت و سپس همان نیازهای استخراجشده، مبنای تولید سریالها، مجلههای تصویری، اخبار و برنامههای مختلف میشد.
امروز متأسفانه حتی نیازهای واقعی مردم دیده نمیشود؛ رسانه حتی نسبت به دیدن نیازهای همان مردمی که شبها در میدانها جمع میشوند و فعالیت میکنند نیز ناتوان است. مدیریت کنونی گمان میکند همین که در قاب تصویر نشان دهد کسی پرچم را میچرخاند، تکلیفش را انجام داده و کار کافی است؛ در حالی که باید به عمق نیازها، خواستهها و هویت این افراد توجه شود. همان انسانهای محترمی که آن فعالیتها را انجام میدهند را میتوان بسیار محترمانهتر، عمیقتر و انسانیتر به تصویر کشید؛ نه اینکه آنها را صرفاً به عنوان جماعتی تقلیل داد که تنها کارشان شعار دادن یا تکان دادن یک پرچم است.
انتهای پیام/