به گزارش رها، همزمان با برگزاری چهلوچهارمین جشنواره ملی فیلم فجر، در سلسله مطالب روزانه، مجموعهای از تکنگاریهای روزنامهنگاران جوان درباره فیلمهای به نمایش درآمده در این رویداد را میتوانید در «رسانه هنر ایران» دنبال کنید. آنچه در ادامه میخوانید مربوط به فیلمهایی است که روز یازدهم در پردیس ملت و برج میلاد به نمایش درآمدند و چند فیلم دیگر.
روایت نیمهکاره
کوشا ساسانیان: فیلم خوشریتم آغاز میشود. پرده اول؛ محل پرداخت به روابط میان شخصیتها و انگیزه آنها است. متن در شخصیت پردازی موفق عمل میکند. کاراکترها تبدیل به انسانهای خاص مختص جهان داستان میشوند. نه دو دانشجوی تیپیک عام. رابطه رفاقت میان دو کاراکتر اصلی (هاتف و جهان) هم متعین است.عشق هاتف و همسرش هم عشق محترم و سمپاتیکی است. به دام رمانتیسیسم نمیافتد. یک خرده پیرنگ کوچک است برای بعد دادن به شخصیت در عرض؛ کنار داستان اصلی که تلاش کاراکترها برای ورود به کارخانه است.پرده دوم؛ ۱۰ سال بعد را روایت میکند. وقتی تلاشها به ثمر نشسته. شخصیتهای ما خودشان صاحب شرکت شدهاند و حالا باید آداب تجارت را بیاموزند. لحن داستان حفظ میشود. همچنان روایت تلاشهای شخصیتهاست برای هدف بزرگتر. شخصیت پردازی درست پرده اول و تعین روابط میان کاراکترها، آنها را برای ما سمپاتیک میکند. با شخثیتها همراه و حتی همتجربه میشویم. شکست و پیروزیشان حس تولید میکند. اما مهمترین مشکل فیلمنامه؛ پایان بندی است. نمیدانم چرا اما نویسنده شخصیتهایش را به یکباره رها میکند و ترجیح میدهد بخشی از روایتش را در قالب عکس نوشته در پایان بازگو کند. این بزرگترین لطمه را به روایت میزند. اگر قرار است روایت حول موفقیت باشد؛ باید رهایی شخصیتها از دام شکست و به موفقیت رسیدنشان را ببینیم. عکس نوشته تیتراژ خارج از روایت سینمایی است. اگر هم بناست روایت شکست باشد که ابدا به آن عکس نوشتهها احتیاجی نیست. البته فیلمنامه برای روایت شکست کمجان است. شخصیت رضا کیانیان و خانم کوشکی آنتیپاتیک نمیشوند. انگیزهشان برای کنش نامعلوم و متعین است. اگر فیلم پایانبندی مناسبی داشت و داستانش را به اتمام میرساند؛ با یک اثر خوب و حتی خیلی خوب مواجه میشدیم.
در ازدحام اصوات
امیرحسین فرخ: میتوان گفت «اردوبهشت» تلاشی است برای بیرون کشیدن یک زخم قدیمی از زیر لایههای فراموشی؛ فیلمی که میخواهد نشان دهد بعضی پروندهها هرچقدر هم بایگانی شوند، از حافظهی جمعی پاک نمیشوند. انتخاب چنین سوژهای، بهخودیِ خود جسورانه است و همین جسارت، توقعی را بهدنبال میآورد که کار را از همان ابتدا سخت میکند.فیلم، بار درامش را روی دوش یک شخصیت محوری میگذارد؛ مردی که قرار است هم شاهد باشد، هم پیگیر، هم نمایندهی خشم فروخوردهای که سالها مجال بروز نداشته. نزدیکی ما به این شخصیت اما با تأخیر اتفاق میافتد؛ انگار فیلم بیش از آنکه دلنگران همراهکردن مخاطب باشد، عجله دارد حرفش را بزند. نتیجه این میشود که قهرمان، پیش از آنکه برای ما «آدم» شود، به «موضع» تبدیل میشود.از نیمههای فیلم، روایت جان میگیرد و سکانسها بیش از آنکه بر احساسات خام تکیه کنند، قصهگو میشوند. با این حال، «اردوبهشت» اسیر شلوغی خردهپیرنگهایی میشود که یا رها میمانند یا آنقدر زود جمع میشوند که اثرشان در متن اصلی گم میشود. فیلم میخواهد از زوایای مختلف به فاجعه نزدیک شود، اما همین تعدد زاویهها، تمرکز را از هستهی اصلی میگیرد.مشکل جایی پررنگتر میشود که دوربین، بهجای ماندن کنار رنج انسانی، شیفتهی گفتوگوهای توضیحی و شبهحقوقی میشود. درد، کمکم جای خودش را به استدلال میدهد و تراژدی، به گزارشی مفصل بدل میشود؛ گزارشی که درست است، اما الزاماً تکاندهنده نیست. گویی فیلمساز آنقدر درگیر رساندن پیام است که فراموش میکند سینما، پیش از قانعکردن، باید لمس کند.با همهی اینها، «اردوبهشت» فیلمی بیاهمیت نیست. غمی بزرگ و امیدی کمرنگ را همزمان حمل میکند و پرسشی را پیش روی تماشاگر میگذارد: در جایی که سکوت امنترین انتخاب است، ایستادن تا کجا فضیلت است و از کجا به فرسایش بدل میشود؟ فیلم پاسخ روشنی نمیدهد، اما دستکم ما را مجبور میکند لحظهای مکث کنیم؛ و شاید همین، مهمترین کارکردش باشد.
دور موتور چهار هزار، پا روی ترمز
امیرحسین فرخ: «کارواش» از آن فیلمهایی است که از همان عنوانش وعدهی شستوشوی کثیفیهای انباشته را میدهد؛ وعدهای وسوسهبرانگیز در سینمایی که معمولاً یا از کنار فساد میگذرد یا به اشارهای محتاطانه بسنده میکند. فیلم سراغ پروندهای ملتهب میرود و تقابل قانون و پول را در قالب یک روایت پلیسی–معمایی میچیند؛ تقابلی که روی کاغذ، همهچیزش آمادهی یک تریلر جاندار است.
مشکل اما از جایی شروع میشود که فیلم نمیتواند تصمیم بگیرد بیشتر به کدامیک وفادار بماند: قصهگویی یا اعلام موضع. در لحظاتی، روایت جلو میافتد، گره میسازد و تماشاگر را درگیر میکند؛ درست همانجاهایی که تعقیب، کشف و بازی ذهنی میان پلیس و متهم شکل میگیرد. این بخشها نشان میدهد «کارواش» بلد است معما بسازد و حتی پایانبندیاش را تا حدی غیرقابل پیشبینی نگه دارد.
در مقابل، هر وقت فیلم مکث میکند تا «حرفش را واضحتر بزند»، ریتم میلغزد. دیالوگها گاهی بیشتر شبیه توضیحاند تا کنش، و برخی صحنهها بهجای پیشبرد درام، نقش تأکید دوباره بر چیزی را دارند که پیشتر گفته شده است. همین رفتوبرگشت میان حرکت و ایست، باعث میشود نیمهی اول فیلم سنگینتر و کمجانتر از نیمهی دوم به نظر برسد. شخصیت شرور، بیتردید یکی از برگهای برندهی فیلم است؛ حضوری که هم روی کاغذ حسابشده است و هم در اجرا، وزن دارد. در مقابل، همهی کاراکترها به این دقت و تناسب نمیرسند و همین نابرابری، تمرکز روایت را گاه به هم میزند. «کارواش» میتوانست با حذف یا فشردهسازی برخی لحظات توضیحی، نفس راحتتری بکشد و یکدستتر جلو برود. در نهایت، فیلم بیشتر از آنکه شکستخورده باشد، ناتمام به نظر میرسد؛ اثری که جسارت ورود به یک میدان خطرناک را دارد، اما هر بار پیش از اوج گرفتن، کمی عقب میکشد. «کارواش» نشان میدهد مسئله را میشناسد و حتی راه گفتنش را بلد است، اما انگار هنوز به زبان سینما آنقدر اعتماد نکرده که بگذارد تصویر و کنش، کارِ گفتن را تمام کنند.
غریق در استخر تکرار
عطیه محلوجی: فیلم «استخر» یک اثر کمدی است که متفاوت از جریان سینمای کمدی چند سال اخیر شکل گرفته و این تفاوت از نگاه خاص کارگردان آن یعنی سروش صحت برآمده است. صحت تجربه سالها نویسندگی در سریالهای طنز تلویزیونی را در کارنامه خود دارد و حال چند سالی است که به حوزه سینما ورود کرده است. اثر ابتدایی او به نام «جهان با من برقص» به دلیل نگاه متفاوت او به عمیقترین مسائل همچون مرگ، زندگی، هدف و مقصد نهایی با استقبال بالایی از طرف منتقدین روبهرو شد و نشان داد که مدیوم تلویزیون و سینما را به خوبی میشناسد و میتواند آنها را از یکدیگر تمایز بخشد. همانطور که سادگی آثار او در تلویزیون مخاطبان تلویزیونی را جذب میکرد آثار سینمایی او نیز توانست مخاطب خاص سینما را از خود راضی سازد. «صبحانه با زرافهها» نیز به عنوان دومین اثر صحت سروصدای زیادی به پا کرد و در گیشه نیز موفق بود. حال «استخر» به عنوان جدیدترین اثر در حالی ساخته شد که با خبر حضور ستارگانی همچون مهران مدیری، امین حیایی و سحر دولتشاهی و همچنین تجربه صحت در ساخت آن دو اثر انتظارات از او بالا رفته بود. همین مسائل نیز سبب شد که در پیشفروش بلیتهای بخش مردمی جشنواره امسال استخر از صدرنشینان لیست مربوطه باشد.با همه اینها «استخر» هر چند هنوز همان مولفهها و امضای خاص صحت را با خود به همراه دارد و قصد دارد با زبانی طنازانه از مفاهیمی همچون عشق، خانواده، غنیمت شمردن عمر و زندگی در زمان حال سخن بگوید، اما با نقص ایده و سردرگمی فیلمنامه، خروجی کار چنگی به دل نمیزند.تلاش سروش صحت در ایجاد جریانی خاص در سینمای کمدی ایران که به دور از ابتذال مخاطب را با خود همراه کند، بخنداند و مهمتر از همه او را به فکر وادارد ارزشمند است. اما به نظر میرسد این فیلم و عدم استقبال از آن در لیست آرای مردمی نشانه درستی است از اینکه آثار صحت با این سبک و سیاق دیگر نمیتواند موفقیتهای قبلی را کسب کند بهخصوص در صورتی که انسجام روایی اش را مانند استخر گم کند و در دامهای روایی غرق شود.
وقتی تاریخ، در هزارتوی صحنهها گم میشود!
فاطمه سادات آبیار: انیمیشن «مولا» به کارگردانی «عباس لاجوردی»، با پیامی مقدس و هدفی والا پا به عرصه گذاشته است. یعنی گفتوگو درباره وحدت بین مذاهب اسلامی و روایتِ رشادتهای امیرالمومنین علی (ع). چنین سوژهای به خودی خود ستودنی و ضروری است، اما اجرای اثر در میانه راه با چالشهایی روبرو میشود که از تاثیر نهایی آن میکاهد.مهمترین چالش اثر، «تعدد و پراکندگی روایتها» است. به جای تمرکز عمیق بر یک واقعه شاخص (مانند یکی از غزوات یا یک سیره تربیتی)، اثر میخواهد در زمانی محدود، به چندین موضوعاتی بپردازد. این شلوغی روایی باعث میشود مخاطب فرصت همذاتپنداری و غرق شدن در اصل ماجرا را از دست بدهد. «یک روایت واحد، اما با دقت و پرمایه» میتوانست تاثیری ماندگارتر ایجاد کند و از «شهید شدن موضوع اصلی» جلوگیری کند.موسیقی متن و زیرمتن، آنچنان که باید با فراز و فرودهای داستان و حال و هوای صحنهها هماهنگ نیست. موسیقی میتواند راوی نامرئی احساسات باشد، اما در اینجا ارتباط ضعیف یا گاها بیربط با رویدادها دارد. در این انیمیشن مشکلات فنی صداگذاری مشهود است، در برخی سکانسها هماهنگی حرکت لبها با صدا (سینک) به درستی انجام نشده و در مواردی، وضوح صدا کاهش یافته است. صدای باورپذیر و متناسب با شخصیتها میتوانست عمق روایت را چند برابر و بار عاطفی اثر را نیز سنگینتر کند.در نهایت انتخاب چنین سوژه مقدس و مهمی، به خودی خود ارزشمند است و اگر به درستی اجرا شود، قطعاً اثری تاثیرگذار خواهد بود. گزینش یک روایت قدرتمند و پرداختی مفصل و در عین حال منسجم به آن، همراه با رعایت نکات فنی به ویژه در بخش موسیقی و صدا، میتواند در آثار آتی کارگردان، این مسیر مقدس را به نتیجهای درخشانتر و ماندگارتر برساند.
تصویر خوشرنگ بدون روایت
فاطمه علیپور: روایت از شهدا و ساخت فیلمهایی با محوریت “شخص” در این سالها نگاه جدیدی است که به ژانر جنگی اضافه شده و دست کارگردانها را برای ساخت و پرداخت بازتر کرده است.مارون ساختهی امیر انصاری با بازی امیرحسین فتحی نیز از این دست روایتهای جنگی است.روایتی با محوریت زندگی شهید مهندس هدایت الله طیب دانشجویی که در سالهای قبل از انقلاب برای تحصیل به آمریکا میرود و در جریان فعالیتهای دانشجویی خود به نیرویی ضد استکباری تبدیل میشود، در زمان جنگ نیز به وطن بازمیگردد و در نهایت به شهادت میرسد.بهطور کلی در روایت زندگی شهدا وقتی پایان فیلم مشخص است چیزی که اهمیت بیشتری پیدا میکند مسیر رسیدن به نقطهی آخر محسوب میشود و دیگر نوع پایان بندی آنچنان اهمیتی ندارد و جز علل جذب مخاطب نخواهد بود.و مارون با همهی تلاشهایی که برای زیباییهای بصری فیلم از جهت قاببندی، رنگ و… کرده و تمام اهمیت داستان اصلی در این بخش ناکام مانده.فیلم از آغاز تا پایان به روایت نمیرسد. همهی چیزی که مخاطب میبیند تصاویر خوش رنگ و لعاب محرکی است که با تدوین به یکدیگر چسبیدهاند.قصهای با این مقدار از کشش و اعجاب در تاریخ ایران اصلا شکل نمیگیرد که بخواهد روی ریل بیافتد و اثری خلق کند.و به همین خاطر هم بازی بازیگران حیف میشود.امیر حسین فتحی به عنوان بازیگر جوانی که مردم او را با احوالات شبیه به نقش سیاوش در سریال جریان میشناسند و روحیات دینی_ وطنی را پیشتر در او دیدهاند در نهایت تبدیل به یک کاراکتر نمیشود که مخاطب او را به عنوان قهرمان بپذیرد.دیالوگ نویسیها تا یک سوم فیلم مصنوعی نوشته شده و بیشتر حالت شعاری دارد تا یک مکالمه میان دو شخصیت.
قبول داری عشق نجات دهنده است؟
فاطمه علیپور: “فیلم فانتزی” از عناوینی است که در سینمای ایران کمتر در حوزهی بزرگسالان به چشم میخورد.اما علیرضا معتمدی با نگاه متفاوتش نسبت به واقعیت، خوب از پس فانتزی سازی برآمده است.اینکه بتوانید در فیلم ردهی بزرگسالان از عناصر غیر واقعی استفاده کنید،بدون اینکه به روند حقیقی و روابط معمول انسانی آسیبی برسد کار سختی است که دختر پری خانم تا حدود خوبی از پس آن برآمده.ولی با وجود این نقطهی قوت قابل توجه محتوا از میانههای ماجرا بشدت شعاری میشود.گویی که ادای دین کارگردان به عشق و زن در کلیشههای گفتاری گیر میکند و از ذهن نویسنده بیرون نمیآید.علاوه بر این فیلم از جهت نوع نگاه و بیان مفهوم مورد نظرش پیشران نیست و برای جبران این دست به تغییر عادات تصویری مخاطب میزند. در صحنهای مربوط به عروسی ما بیشتر از آنکه به دنبالهی فانتزی جهان فکری کارگردان یک مراسم متفاوت ببینیم تصاویر غیر ایرانی را به تماشا مینشینیم.و این را هم میتوان به ضعفهای فیلم علاوه کرد که احتمالا تجربهی فیلم برای آنان که این جنس روایت را دوست ندارند بهخاطر کندی داستان و میزان تفاوتش با حالات معمول سینما از یک جایی به ماجرا سخت خواهد شد.
تعلیق درست حاشیه به اندازه
فاطمه علیپور: همه چیز از یک حادثه شروع میشود. از آن رخدادهایی که آدمها وقتی برای کسی پیش میاید میگویند:« بد آورد!»و در پی این بد آوردن مسیر قصه شکل میگیرد.”حاشیه” روایت داستان روحانیای(هادی کاظمی)است که پس از یک حادثهی تلخ حاشیه نشین میشود و بعد دخترش را گم میکند.گره اصلی داستان و دست آویز کارگردان هم برای بیشتر به تصویر کشیدن فضای حاشیهای و کم برخوردار اجتماعی همین جاست.نقطهای که شخصیت اصلی به همراه عنصر قانون به دنبال دخترش میگردد و بعد از مدتی هم مجبور به کمک گرفتن از نیروهای محلی میشود.ارتباط میان این سه رکن، یعنی مردم منطقهی حاشیه، قانون و روحانیت در طی روند فیلم شفافتر شده و میزان نیاز آنها به هم را مشخص میکند.به علاوه فیلم تلاش میکند علاوه بر اینکه به توصیف و سپس نقد فضای حاکم بپردازد راهکارهای اولیه را برای رفع این مسائل ارائه کند که این محتوا را در فضای اجتماعی باقی فیلمها یک سر و گردن از باقی بالاتر میبرد.اگر بخواهیم از محتوا هم بگذریم از جهت فرم و مسائل فنی فیلم تا حد خوبی توانسته گلیمش را از آب بیرون بکشد و در مجموع اثر مناسبی را به مخاطب ارائه کند.
یک نوزاد روی مین
فاطمه علیپور: “پل” قرار است فیلم جنگی باشد و میخواهد نگاه خودش را از جنگ ارائه کند.نگاه جوانی که به دنبال برادرش میرود و پاگیر یک کودک در راه مانده میشود.اما ایراد اصلیاش نه در به نمایش کشیدن صحنههای جنگ یا پرخطر نشان دادن وضعیت کاراکترها که درست در دل قصه است.در ایجاد کردن انگیزه و علت ماندن جوان در جبهه.فیلم نمیتواند خودش را موجه جلوه دهد و برای رفتار شخصیتها دلیل در خور ایجاد کند.انگاری همه چیز باید اتفاق بیافتد چون فیلم جنگی است. شخصیت اصلی باید بماند چون اگر نباشد فیلم تمام میشود.و اگر حسی هم بین کاراکترها ایجاد شده باشد عامل اصلی یک تصمیم قرار نمیگیرد یا اگر هم عامل باشد آنقدر قوی به تصویر کشیده نشده که قانع کننده باشد.گرههای فیلمنامه نه تنها تا انتهای قصه باز نمیشوند بلکه پایان داستان به یک چرخش و تغییر کاراکتر متصل میشود که عملا هیچ سیر و سلوکی را( جز چند صحنهی آخر) برایش نمیبینید و مخاطب را در یک چرای جدید گیر میکند.ما هیچ کدام از شخصیتها را کامل نمیشناسیم که رفتارهایشان در محیط برایمان علت داشته باشد یا حداقل بتوانیم آن را در مسیر قصه عقلانی بدانیم.در ثانی با وجود اینکه کلید اصلی داستان با عمدهی فیلمهای جنگی متفاوت است بار هم درگیر کلیشههای قابل حدسی میشود که بارها و بارها در یک فیلم دفاع مقدس دیدهاید.و به همهی این مجموعه بازی ضعیف سعید آقاخانی را هم میتوان علاوه کرد که نتوانسته گویش درست را برای کاراکترش بسازد و ما همچنان خود بازیگر را در سکانسها میبینیم.در مجموع پل از آن فیلمهایی نمیشود که بتوان در سینما دید اما برای یکبار تماشا در خانه میتواند مناسب باشد.
وقتی سینما به برق وصل میشود
زینب مختاری: در سینمای ایران، پرداختن به مضامین اقتصادی و کارآفرینی یا گم میشود و یا اگر هم ردپایی از آنها دیده شود،در حاشیهی قاب جا میماند. جهان مبهم هاتف اما سراغ راهی که کمتر در سینمای ایران طی شده، رفته و برخلاف اسمش که انتظار یک درام اجتماعی را میسازد، مسیرش را از جای دیگری شروع و به سمت اقتباس میرود. فیلم بر اساس کتاب «به توان هایتک، روایت یک اتفاق بزرگ در صنعت برق کشور» ساخته شده است و تکلیف مخاطب را برای فضایی رئال روشن میکند.جهان مبهمهاتف، راوی زندگی دو جوان نخبه است که راه پر از چالش آن ها برای رسیدن به موفقیت را ترسیم میکند. موضوع فیلم برای خیالِ سینما زیادی واقعی است و اگر به شیوه درست پرداخت نشود، جز سردرگمی و خستگی چیزی دست مخاطب را نمیگیرد. در جهان مبهم هاتف، شاهد قصه ای هستیم که از همان اول بیننده را با خود همراه میکند. ریتم فیلم در دقایق ابتدایی تند و روایت بازگشت به گذشته اش، کار را برای ارتباط راحت تر کرده است. اما در اواسط فیلم، پرداختن به موضوعات اضافی و غیر ضروری زیاد میشود و همین فیلم را از ریتم میاندازد. فیلم یک حُسن بزرگ دارد و آن هم شعاری نبودن است. دیالوگ ها از دل قصه میآیند و با چاشنی طنزی که دارند، حال را خوب میکنند. کارگردان به تعلیق اعتماد دارد و از همان سکانس ابتدایی به کار میگیرد.اما جای عنصر درام به شدت خالی است. فیلم ظرفیت های زیادی برای پرداختن به این عنصر دارد و شاید مهم ترینش ارتباط عاطفی هاتف با همسرش است، اما فیلمنامه به راحتی از کنار آن گذر میکند و نتیجه اش جز بی تفاوتی مخاطب نیست. جهان مبهم هاتف،نخستین فیلم سینمایی مجید رستگار است و رستگار با وجود تجربه نخستینش، جایگاهی قابل قبول دارد. او توانسته تا بازی خوبی از بازیگران بگیرد و مطابق با فیلمنامه کند. اما مدیوم سینما آن طور که باید مناسب این اثر نیست. چرا که به علت زمان کم و راهی طولانی، فیلم از بیان ویژگی های درونی این دو جوان غافل مانده و اثرگذاری کافی ای ندارد.فیلم بیعیب نیست و میتوان برایش ایرادهایی برشمرد، اما نفسِ پرداختن به قشری که سالها کماهمیت تلقی شده، خود قدمی بزرگ و قابلاعتناست.قدمی که ارزش اثر را فراتر از کاستیهایش تعریف میکند.