محراب توکلی، رها؛ فیلم سینمایی «بچه مردم» با ادای دین به شهدای بیسرپرست جنگ هشت ساله، با نقطه دیدی متفاوت سعی دارد برای مخاطبان سینما قصهای از روزگار نوجوانی و شور و حال آن بگوید. قصهای ماجراجویانه و پر از فراز و نشیب.
«بچه مردم» در چهلوسومین جشنواره فیلم فجر توانست در ۱۴ رشته نامزد دریافت سیمرغ بلورین شود. این اثر در نهایت با سه سیمرغ در عرصه کارگردانی، فیلمنامه و تدوین و البته یک دیپلم افتخار در رشته فیلمبرداری به کار خود در جشنواره پایان داد.
این فیلم بهعنوان اولین تجربه کارگردانی محمود کریمی در سینمای بلند، از ۳۰ مهر سال جاری در سینماهای سراسر کشور به نمایش درآمده است و اکران آن در شرایطی نهچندان مطلوب ادامه دارد.
به همین بهانه در تحریریه رسانه «رها» میزبان محمود کریمی شدیم تا در گفتوگویی صریح از تجربه خود از ساخت «بچه مردم» و مواجههاش با دنیای سینما بگوید. آنچه در ادامه میخوانید، بخش ابتدایی این گفتوگوی مشروح است.
◉ بیایید از اولین نقطه عطفی که شما را به سینما و عرصه تصویر کشاند صحبت کنیم؛ این مسیر از کجا آغاز شد؟
من به شکل بامزهای از شش هفت سالگی به این مدیوم مبتلا شدم، چون برادرم تهیهکننده سینما بود و در انجمن سینمای جوان تهران، دهه شصت، سال ۶۷-۶۸ فعالیت داشت. او دانشگاه هنر درس میخواند. کتابخانه بزرگی داشت و قفسههای آن پر بود از نوارهای کاست. همینها کافی بود که من مبتلا شوم. کارهای مختلفی در عرصه تصویر انجام میداد. چه در مدیوم فیلم کوتاه چه در عرصه تلویزیون. من در همان زمانها خیلی اصرار داشتم که با او همراه شوم. به همین سبب بالاخره یک روز من را سر پروژهاش برد. بعد از مواجه صریح با تولید خیلی شیفته این کار شدم.
◉ آنی هم وجود داشت؟ یک نقطه، یک آن یا یک تصویر به یادماندنی که بخواهید برایمان شرح دهید؟
این قضیه در ذهن من مثل یک نقطه نبود. همه چیز شبیه به یک سیر روایی بود. دورانی که من و برادرم سپری کردیم و باعث شد تا من به این حرفه نزدیک و نزدیکتر شوم و به همان نسبت علاقهام به آن نیز بیشتر شود.
در هشت یا نه سالگی که تازه باسواد شده بودم و میتوانستم بنویسم. فیلمنامهای برای خودم نوشتم. هرچیزی دیده یا شنیده بودم را با دست خطی خرچنگ قورباغه روی کاغذ آوردم مثلاً شب خارجی فلان، حتی شاید نمیدانستم این عبارت یعنی چی! سعی میکردم با آن چیزهایی که در ذهن داشتم شرح صحنه بنویسم. به طور کلی تکلیف برایم روشن شده بود. من از بچگی تا این سن هیچ وقت هیچ شغلی و هیچ کاری نخواستم؛ میخواستم کارگردان باشم.
حالا میتوانید حساب کنید که آدمی که شبها میخوابد، روزها بلند میشود، همیشه در رویاهایش فیلم میسازد. فیلمش در سینماها نشان داده میشود. خیلی از اتفاقات در آن دوره به نزدیک شدن من به سینما کمک کردند. بهعنوان مثال حضور مجله فیلم در خانهمان به واسطه برادرم باعث آشنایی من با برخی فیلمها شد. از طرفی حضور ما در جشنواره فیلم فجر به این موضوع دامن زد. مواجه شدن با کارگردانهایی مثل داریوش مهرجویی تصویر ذهن من را برای آیندهام برای تبدیل شدن به یک فیلمساز روشنتر کرد.
◉ وقتی این روایات را از شما میشنونم، پرسشی که در ذهنم شکل میگیرد این است: چرا فاصله زمانی زیادی برای ساخته شدن فیلم اولتان سپری شد؟ این همه عشق در این مدت را چگونه در خود نگه داشتید؟
برنامهای برای ساخت اولین فیلمام در سن نوزده الی بیست سالگی داشتم. سعی کردم با یک دوربین هشت میلیمتری در مدت زمان ۶۰ ثانیه فیلمی بسازم. در آن دوره جشنواره فیلم کوتاه بخشی با عنوان فیلمهای یک دقیقهای داشت. فیلم کوتاهم را ساخته و به جشنواره فرستادم. در این میان به اقتضای سنم باید به فضای دانشجویی ورود میکردم. پس از ورود به دانشگاه پروژهها و تیزرهای مختلفی به من پیشنهاد میشد. ضمن اینکه پروژههای برادرم نیز پیش رویام بود. به همین سبب قرار گرفتن در مسیر کارگردانی و خلق یک اثر پیش نمیآمد که نمیآمد.

◉ این پیش نیامدنها شما را ناامید و سرخورده هم میکرد؟
اتفاقا برعکس. همه چیز مثل یک فنری که جمع میشود و نیاز به رهایی دارد در من جمع میشد. این حس و انگیزه و انرژی داشت جمعتر و جمعتر میشد. مثل یک ورزشکاری که شکست خورده اما سال آینده برای موفقیت بیشتر تلاش میکند، تلاش میکردم.
◉ چگونه وارد تلویزیون شدید؟ اگر اشتباه نکرده باشم اولین تجربهتان با آقای شهیدیفرد بود، درست است؟
بله، در سال ۸۵ من با توجه به کارهایی که در زمینه مستند و تیزر و فیلم کوتاه کرده بودم، عضو انجمن مستندسازان شدم. بهواسطه یکی از دوستانم با آقای شهیدیفرد آشنا شدم و تجربه «مردم ایران سلام» رقم خورد. بنابراین فرصت حضور در یکی از پربینندهترین برنامههای آن روزهای تلویزیون و البته گذران روزگار و به دست آوردن درآمد فراهم شد. در نتیجه ساخت مستندهای کوتاه با آقای شهیدیفرد را برای «مردم ایران سلام» آغاز کردیم. آقای شهیدیفرد بسیار آدم سختگیری بودند. هنوز کسی به سختگیری و کمالطلبی ایشان نمیشناسم. او هرگز نمیگفت: «نه! خوب نشده و نمیتوانی!». بلکه میگفت: «بهترش را بیاورید!» او نکات ریز و به درد بخوری را در حین کار گوشزد میکرد.
◉ کدام یک از ویژگیهای این مقطع از کار خود را میتوانید به «بچه مردم» متصل کنید؟
تا آن موقع تجربه فیلمبرداری و عکاسی زیاد داشتم اما از تجربه همکاری با آقای شهیدیفرد به بعد، قاب و رنگ برایم مهم شده بود. علاوهبر آن ایجاد حس و حال خوب و شیطنت در مستندها و آیتمهای گزارشی را آنجا یاد گرفتم. این شیطنت را در برنامههای دیگر به کار بردم. در نهایت از آن در «بچه مردم» استفاده کردم.
◉ از صحبتهایی که تا به اینجای کار داشتید میتوان فهمید که شما به خاطر مسائل اقتصادی از ساخت فیلم و کارگردانی دور ماندید، درست است؟
بله، من در دوران دانشجویی اصرار داشتم که پول و هزینه تحصیلم را خودم بپردازم. در نتیجه پروژههای مختلفی را در عرصه تصویر قبول میکردم. برخی از این پروژهها به واسطه برادر دیگرم که مهندس عمران بود، به من معرفی میشد. تیزرها و مستندهایی که مربوط به پروژههای عمرانی، سدسازی، تونلسازی میشدند. من حتی حدود هفت ماه در پروژه ساخت نیروگاه مسجد سلیمان مستقر بودم و کار عکاسی و تصویربرداری انجام میدادم.
◉ در ادامه گمان کنم به ساخت مستند از پشت صحنه فیلمها میرسیم.
بله، دو پروژه جدی در این حوزه برای من رقم خورد. اول مستند پشت صحنه فیلم سینمایی «همبازی» به کارگردانی غلامرضا رمضانی بود. آن زمان سرباز بودم، چون تهیهکنندهاش برادرم بود گفت: «میآیی این کار را بکنی؟» و من رفتم پشت صحنه «همبازی» گرفتم. بعد رسیدیم به فیلم سینمایی «چ». در ابتدا نمیخواستم قبول کنم. چرا که علاقهای به تصویربرداری از پشتصحنه فیلمها نداشتم. وقتی با برادرم و آقای حاتمیکیا جلسهای گذاشتیم، آنجا به من گفته شد که کسی با تو کاری ندارد و تو مستند خودت را بساز. به همین سبب کارگردانی مستند از فیلم سینمایی «چ» را پذیرفتم.
◉ فکر میکنم تجربه مستند «خواب ابراهیم» شما را بیشتر از همیشه به سینما نزدیک کرد!
دقیقا! تجربه مستند «خواب ابراهیم» که در ادامه در گروه سینمای هنر و تجربه اکران شد، شبیه به یک کلاس درس در دانشگاه بود. فیلمی که فیلمبردارش حسین جعفریان بود و کارگردانش ابراهیم حاتمیکیا. بقیه عوامل هم باتجربه و حرفهای بودند. تقریبا آدمی که سیمرغ نداشته باشد، در آن تیم حضور نداشت.
◉ و بعد از آن خندوانهای که شما را سالها درگیر خود کرد…
بله، بعد از «خواب ابراهیم» نزدیک به شش ماه بیکار بودم. از لحاظ اقتصادی به مشکل خورده بودم. یک برنامه از شبکه چهار گرفتم و بعد تجربه «خندوانه» شکل گرفت. البته قبل از «خندوانه» با رامبد جوان در برنامه «گوشه دل تهرون» کار کردیم. بخش زیادی از ایدههایی که در «خندوانه» داشتیم به «گوشه دل تهرون» و مدل گزارشهای «مردم ایران سلام» مربوط میشود.
من این ایدهها را به پیشنهاد جواد فرحانی و رامبد جوان به خندوانه آوردم. اساسا بخش زیادی از طنازی من در «خندوانه» به این برنامهها مربوط میشد. نکته جالب در مورد «خندوانه» این است که من مثل سایر پروژههایی که کار میکردم، فکر میکردم قرار است شش ماه کار کنیم و سپس همه چیز تمام شود! اما این گونه نشد! نزدیک به ده سال مشغول ساخت خندوانه بودیم! خندوانه از یک جایی به بعد خصوصا در زمان «خنداننده برتر» از دستمان خارج شد. به شکل عجیبی مردم نسبت به این برنامه واکنش نشان دادند. همه آنهایی که در خندوانه حضور داشتند، تبدیل به سلبریتیهایی شدند که مردم دورشان جمع میشوند. یکی از دلایلی که من سعی داشتم چهرهام در آن برنامه فاش نشود همین بود. دیگر زندگیام از حالت عادی خارج میشد و من این امر را دوست نداشتم. به شکل عجیبی مخاطبان تلویزیون ما را دنبال میکردند. وقتی در زمان محرم و صفر نبودیم، به ما پیام میدادند که کجا هستید؟ چرا برنمیگردید؟ «خندوانه» حکم یک تراپی را برای مردم پیدا کرده بود.
◉ در این ده سال چرا فرصت ساخت فیلم ایجاد نشد؟
هرچه جلوتر میرفتیم نقش من در «خندوانه» پر رنگتر میشد. از فصل هشتم به بعد خروجی کل برنامه زیر دست من بود. البته این رامبد و آقای احمدی تهیهکننده برنامه بود که نقش من را پر رنگتر میکرد. البته من از فصل سه به بعد به رامبد آلارم دادم که دیگر نیستم! من تکرار را دوست ندارم. در «خندوانه» شابلونی شکل گرفته بود که باید تکرار میشد. اما من احساس تکراری بودن در کارم میکردم! رامبد گمان میکرد که دارم طاقچه بالا میگذارم اما حال خوشی در آن برنامه نداشتم. یک بار به خاطر دارم که یک دعوای اساسی باهم کردیم. بعد از آن دعوا اما دوباره رامبد با شگردی من را به «خندوانه» برگرداند. البته این موضوع برای من دلگرمکننده بود. یعنی من کارم را خوب انجام دادهام که رامبد مانع رفتن من میشود!

◉ یعنی شما هر فصل با آقای جوان سر ماندن در خندوانه دعوا میکردید؟
نه اینکه دعوا کنیم، من بیقرار کار در سینما و ساخت فیلم خودم بودم و از طرفی دلم نمیخواست کار تکراری کنم، به هرحال بخشی از خندوانه مثل هر برنامه تلویزیونی دچار تکرار بود، حضور مهمان و آیتمهای مشخص و مسابقه با تماشاچی یا مهمان که اینها مدل برنامههای طولانی مدت هستند، البته واقعا رامبد همیشه دنبال تنوع و کارهای جدید بود ولی من از نظر خودم به تکرار افتاده بودم، از فصل سه یا چهار که به من زنگ میزدند اولش میگفتم نه ممنون من دیگه نیستم، حتی یک بار حسابی بحثمون شد، یا در ابتدای فصل هفت رامبد گفت بیا این بار سریال خندوانه را بساز که شد سریال «حالا برعکس». رامبد بسیار آدم جسور و باهوشی است. من از او خیلی یاد گرفتم و در برنامه «خندوانه» هر دو به یکدیگر خیلی کمک کردیم.
◉ چرا در «بچه مردم» با هم همکاری نداشتید؟
قبل از آنکه علت این عدم همکاری را بگویم باید بگویم که رامبد همچنان فیلم را ندیده است! او در زمان اکران فیلم در جشنواره فیلم فجر سرمای شدیدی خورده بود. در زمانی هم که فیلم اکران شد درگیر به پایان رساندن «کاروناوال» بود. در باب عدم همکاریمان هم باید بگویم زمانی که رامبد درگیر کار «زودپز» شد من در حال ساخت فیلم «بچه مردم» بودم. وگرنه به او پیشنهاد بازی در فیلمام را دادم. در ادامه وقتی او «کارناوال» رفت از من دعوت کرد تا در برنامهاش باشم اما من درگیر پخش فیلم «بچه مردم» بودم. در نتیجه نتوانستم در آن کار نیز حضور داشته باشم.
◉ شما بعد از خندوانه بلافاصله درگیر «بچه مردم» شدید؟
نه بهطور دقیق. ببینید کار ما مدل خودش را دارد. یک موقعی شما هشت ماه بیکار هستید. در یک مقطعی هم وقت سر خاراندن ندارید. من یک روز در اوایل سال ۱۴۰۲ نزد آقای احمدی تهیهکننده خندوانه بودم. در حال گپ و گفت بودیم که ایشان از دغدغه یوسف اصلانی مدیر خیریه بهشت امام رضا گفت. البته آقای اصلانی قبلا با کارگردانهای دیگری که نام نمیبرم نیز صحبت کرده بود. خودم هم نمیدانم چرا من از میان آنها انتخاب شدم. به هر صورت این اتفاق افتاد و قرار شد با محوریت بچههای بیسرپرستی که در جنگ دفاع مقدس حضور داشتهاند، فیلمی بسازیم. با شواهد و مدارکی که آقای اصلانی در اختیار ما قرار داد با همسرم فائزه یارمحمدی نوشتن طرح را آغاز کردیم. البته از اسناد، پروندهها مدارک، مستندات، گزارش روزنامهها و بعضی افراد که با این بچهها دمخور بودند برای رسیدن به طرح فیلمنامه و برای بهتر فهمیدن آن دوره استفاده کردیم. در نهایت به طرحی داستان «بچه مردم» رسیدیم. طرح یک صفحهای را به آقای اصلانی و آقای احمدی دادیم. هر دو خوششان آمد.

نمایی از فیلم سینمایی «بچه مردم» به کارگردانی محمود کریمی
◉ چرا فرم بیوگرافیک را انتخاب کردید؟ به هر روی اصل مطلب جنگ و شهادت بود. میتوانستید ایده اولیه را بر روی جنگ سوار کنید.
ما میخواستیم از نقطه نظر این بچهها جهان را ترسیم کنیم. به مردم نشان دهیم که جامعه چه نگاهی به بچههای بهزیستی دارند. بنابراین باید از منظر آنها به جهان و پیرامون را نگاه میکردیم، که در چه محیطی بزرگ شدهاند و چه مسائلی داشتهاند تا مخاطب از دیدگاه آنها با جهانشان آشنا شود. ببیند که چه چیزهایی برای آنها مهم است و چه چیزهایی باعث میشود آنها آزرده شوند. نگاه مردم به آنها چقدر میتواند اذیتشان کند. شاید چیزهای کوچکی که برای ما بیاهمیت است، برای آنها بسیار مهم باشد. که قطعا همینطور است.
آقای اصلانی میگفت: «باورت نمیشود چه چیزهای ریزی برای آنها مهیب و بزرگ است!». بهعنوان مثال آنها تلاش زیادی میکنند تا در میان مردم انگشتنما نشوند. وقتی در اتوبوس مقابل ایستگاه بهزیستی پیاده میشوند به نگاه سایر مسافرها توجه دارند. آنها به این مسائل به طور ویژه اهمیت میدهند. برخی چیزهایی که برای ما سادهاس برای بچههای بیسرپرست در حکم کابوس است. در نتیجه برای اینکه همذاتپنداری مخاطب با این افراد شکل گیرد، فیلمنامه را با منطق بیوگرافیک نوشتیم.
◉ با توجه به دغدغه همذاتپندازی مخاطب با شخصیتها، بازی گرفتن از بازیگران نوجوان باید تبدیل به یک چالش بزرگ میشد، درست است؟
بله، من با حضور بازیگردان در سینما چندان موافق نبودم. معمولا میگویند بازیگردان، کارگردان بدون دوربین است. از سمت دیگر روایات دعواهایی که میان کارگردانها و بازیگردانها شده بود را دیده و شنیده بودم. اما با توجه به سرمایه و وقتی که برای فیلم گذاشته شده بود، با خودم کنار آمدم که از یک بازیگردان استفاده کنیم. پس از تحقیقات فراوان به علی صالحی رسیدم. در همان ابتدای امر با او جلسهای گذاشتم. به اتاقی رفتیم و نشستیم. در اتاق را بستم و صراحتا پرسیدم اگر اختلاف نظری پیش بیاید حرف آخر را چه کسی میزند؟ این فیلم اول من است و در ذهنم خیالاتی دارم و شما فیلمهای زیادی کار کردهای و طبیعتا با تجربهتر هستی، علی صالحی لبخندی زد و گفت این فیلم شماست و باید چیزی بشود که شما قبول داری؛ کمی خیالم راحت شد و در عمل همین اتفاق افتاد و تعامل خیلی خوبی داشتیم.
ادامه این گفتوگو را در روزهای آینده در «رها» میخوانید.