رها| میلاد جلیلزاده: وقتی میتوان یک دل سیر گریه کرد که با زبان خودمان برای ما ذکر مصیبت بخوانند. با لحن و لهجه و نوایی که بند و پی وجودمان با آن اشناست. با همان کلماتی که هاله معناییشان را چشمهای شرقی ما میبیند و با همان آهنگی که از دریچه قلب تمدن ما عبور میکند و به گوش جان میرسد. مارش عزا در غرب برای «پایان» است، اما موسیقی عاشورایی برای «آغاز»؛ غربیها برای «فقدان» مینوازند و این فرهنگ برای «میراث».
اگر برای یک رهبر انقلابی شهید عزاداری میکنیم، نه سیاستمداری عرفی در غرب، یک مارش هویتمحور عاشورایی باید چند اصلِ ماورایِ موسیقی را بازتاب دهد. باید تجلی پارادوکس «ما رأیتُ إلّا جمیلاً» باشد؛ یعنی زیبایی در دل تراژدی. موسیقی برای چنین شخصیتی نمیتواند حس انفعال، درماندگی، یا پوچی ناشی از مرگ را منتقل کند؛ حسی که گاهی در مارشهای کلاسیک غربی موج میزند. این غم، غمی زاینده، بیدارکننده و رو به جلو است. ملودی باید بتواند در عین روایت یک شکست ظاهری فیزیکی، پیروزی غایی و معنوی را فریاد بزند.
در فضای فکری امام حسینی، برخلاف مارشهای عزای سنتی جهان، به جای «ابهت هولناک مرگ» یا «حسرتِ زمانِ از دست رفته»، کلیدواژه اصلی «حبّ» و «وفا» است.
موسیقی باید لحنی داشته باشد که فراتر از احترام نظامی یا سیاسی، حس «ارتباط عاطفی عمیق و خویشاوندی روحی» را تداعی کند. این موسیقی نباید حس عتیقه بودن یا یک مرثیه تاریخی صرف را داشته باشد. باید آنچنان سیال، تازه و دراماتیک باشد که شنونده احساس کند خودِ او همین حالا وسط آن معرکه ایستاده و در برابر انتخاب است. در واقع، بحث بر سر «روحِ حاکم بر سوگ» است. غمی که کمر را میشکند، اما سر را بالا نگه میدارد. این همان اتمسفری است که یک مارشِ صرفاً تکنیکال نمیتواند خلقش کند، مگر اینکه آهنگساز خودش درون این هویت زیسته باشد.
تفاوت تمدنی نواها
مارش یک فُرم نظامی-دولتی است که از سازمان ارتش اروپایی برخاسته: ضرب منظم برای هماهنگی گام سربازان. حتی وقتی به عزا رفته، همان منطق را حفظ کرده؛ خطی، سلسلهمراتبی و رو به جلوی یکطرفه. این فُرم ذاتاً یک راهپیمایی دولتی است، نه یک تجربه جمعی روحانی. در سنتهای غیرغربی، موسیقی عزا معمولاً دَوَرانی است نه خطی. موسیقی برمیگردد، تکرار میکند، دور میزند؛ چون مرگ پایان نیست بلکه چرخش است، شکل پرسشوپاسخ بین خواننده و جمع دارد؛ عزا یک تجربه فردی نیست، یک گفتگوی جمعی است و لایهلایه است؛ یعنی چند صدا روی هم، نه یک ملودی واحد با همراهی. نوحهخوانی سنتی ایرانی دقیقاً این ساختار را دارد: خواننده میخواند، جمع پاسخ میدهد، ریتم تنفس، جمع را تنظیم میکند، حال آنکه در مارش عزای غربی، قدمهای سنگین پا هستند که ریتم را تنظیم میکنند؛ رژه سوگواری.
از این قضیه میتوان به تضاد ایدیولوژیکِ دو فُرم تعبیر کرد. دگرگون کردن فُرم مارش و بومیسازی آن به این سادگی نیست، چون DNA مارش برای منظور دیگری مهندسی شده است. مارش غربی (بردار خطی)، معماریِ صوتیِ دولت-ملتِ مدرن (Nation-State) است. این فُرم طراحی شده تا توده را به «شهروندان منضبط» یا «سربازان همگن» تبدیل کند. زمان در آن مصرف میشود، از نقطه A شروع شده و در نقطه B به پایان میرسد (مرگ به عنوان یک واقعیتِ تمامشده). به عبارتی در مارش، مردم «تماشاگرانِ» تشریفاتِ دولت هستند؛ اما سوگواری عاشورایی یک نوع (گرداب دَوَرانی) است. معماری صوتیِ «امت» است. در اینجا زمان خطی نیست؛ زمانِ آیینی است که مدام به نقطه آغاز (عاشورا) بازمیگردد تا انرژی بگیرد. در این فرم، مرز میان اجراکننده و تماشاگر برداشته میشود؛ همه «شریک در واقعه» هستند. ریتم در نوحه، محصولِ مکانیکِ بیرونی (پوتین سرباز) نیست، بلکه محصولِ بیولوژیِ درونی (تنفس و ضربان قلبِ جمعی) است. دقیقاً به همین دلیل است که در تشییع جنازههای بزرگِ شخصیتهای انقلابی در دهههای اخیر، نوعی «گسست یا سرگردانی فرمی» حس میشود. از یک سو، ابعادِ دولتی و بینالمللیِ مراسم، یک «مارشِ باابهت، منضبط و رو به جلو» را طلب میکند تا اقتدار و نظمِ حرکت در خیابان حفظ شود؛ اما از سوی دیگر، روحِ حاکم بر جمعیت، فرمهای دَوَرانی، پر از فریاد و پرسشوپاسخِ عاشورایی را فریاد میزند. نتیجهٔ این تضاد، معمولاً یک مصلحتاندازیِ دوپاره است: یا ارکستر نظامیِ رسمی در ابتدای صف مارشِ خشکِ فرنگی مینوازد و توده در انتهای صف نوحه سر میدهد، یا یک موزیکِ الکترونیکِ ارکسترالِ پُرطمطراق از بلندگوها پخش میشود که هیچکدام از این دو فرم نیست و بیشتر به موسیقی متن یک فیلم شبیه است. نتیجتا آهنگسازی که میخواهد برای «تشییع یک رهبر شهید انقلابیِ معتقد به مکتب عاشورا» بنویسد، نباید قطعهای بنویسد که در سالن کنسرت اجرا شود؛ او باید یک «معماری صوتیِ خیابانی در مقیاس میلیونی» خلق کند.
غریزه فرهنگی و تجربه زیسته
در رسیدن به چنین ترکیبی، بیشتر از آنکه تئوریهای فنی و هنری نقش داشته باشند، غریزه فرهنگی نقش داشته است؛ چیزی که میتوان آن را جدیتر از «ذوق» یا «سلیقه» گرفت؛ منشهایی که در بدن و عمل جمعی رسوب کردهاند، نه در ذهن آگاه. یعنی وقتی طراح مراسم «باید برخاست» را انتخاب میکند، احتمالاً نه از سر تحلیل فلسفی، بلکه از سر یک «احساس درستی» است که از درون همان فرهنگ آمده. جالب اینجاست که این ترکیب (مارش + نوحه جمعی) در طول تاریخ مراسم ایرانی همیشه وجود داشته، فقط اسمش را نمیدانستند. دستههای عزاداری همیشه دو لایه داشتند: یک ریتم حرکتی (طبل، سنج) و یک لایه روایی-جمعی (نوحهخوان و هیئت). این دقیقاً همان ساختار دوگانهای است که امروز با مارش خزاعیفر و «باید برخاست» تکرار شده و جایی که غریزه از تحلیل جلو میزند، همینجاست. اگر این مراسم را یک کمیتهی آکادمیک طراحی میکرد، احتمالاً در بحث «فُرم مناسب» گیر میکرد. اما غریزه فرهنگی مستقیم به جواب رسید؛ نه چون تحلیل کرد، بلکه چون «از درون آن زیسته است.»
انتهای پیام/