رها| عطیه محلوجی: همزمان با میانهی دههی هفتاد در ایران (۱۹۹۵ میلادی)، دنیای انیمیشن با ظهور اثری تازه و شگفتانگیز از یکی از غولهای این صنعت، یعنی «پیکسار»، روبهرو شد؛ اثری که در عین شیرینی و جذابیت، با تکیه بر مسائل و دغدغههای کودکانه، هم کودکان را سرگرم میکرد و هم والدین را با جذابیتها و البته پیامهای خود، راضی نگه میداشت.
اما داستان این اسباببازیها در همان ایستگاه نخست متوقف نماند و این مجموعه تا تابستان امسال، که پنجمین قسمت از این فرنچایز منتشر شد، به مسیر خود ادامه داد. قسمت تازه در شرایطی پس از ۳۰ سال به بازار آمده است که این برند نیز مانند بسیاری از مجموعههای قدیمی، با خطر تکرار و فرسودگی مواجه است.
مطابق نظرات منتقدین و مرورنویسان، این قسمت به منظور دوری از تکرار، به یکی از مهمترین دغدغههای سالهای اخیر، یعنی احاطه شدن کودکان در دنیای دیجیتال و مسحور شدن آنان در برابر صفحههای نمایش، پرداخته است. از این منظر، میتوان داستان قسمت پنجم را ادامهی همان ماجرایی دانست که ۳۰ سال پیش آغاز گردید؛ زمانی که «وودی»، عروسک محبوب قصه و گاوچران فراموششدهی جهان داستان، با پدیدهای نو و رقیبی تازه روبهرو شد: عروسکی مدرن با قابلیتهای جدید که غرور او را خدشهدار کرد. اکنون، پس از سالها، همان موقعیت بار دیگر تکرار شده است. عروسکهای قدیمی دوباره قربانی نوآوری شدهاند؛ با این تفاوت که این بار هیولای جدید نه یک عروسک فضایی مانند «باز لایتیر»، بلکه یک صفحهنمایش دیجیتال به نام «لیلیپد» است.
بسیاری از منتقدان نیز به همین ویژگی آشنای مجموعهی «داستان اسباببازی» اشاره کردهاند: اینکه قسمت پنجم، مانند آثار پیشین، در عین حفظ جنبههای سرگرمکننده، نشان میدهد چگونه اسباببازیهای داستان میکوشند کودک معصوم قصه را از آسیبهای نوآوریهای زمانه حفظ کنند؛ تا او بتواند با حفظ پیوند خود با ارزشها و سنتهای قدیمی، در جهانی بیرحم و دائماً در حال تغییر، دوام بیاورد.
مسئله البته در نهایت پذیرش نوآوری است و نه رد کامل آن. در این صورت ارزشهای نظام سرمایهداری آمریکا نیز حفظ میشود. همانطور که «تیم گریسون» در اسکرین دیلی نوشت: «برای شرکتی مانند پیکسار که اصولش را بر پایهی نوآوریهای مداوم در حوزهی صنعت دیجیتال بنا کرده، اینکه بخواهد از هجوم بیپایان پیشرفتهای تکنولوژیک به زندگی ما ابراز بیزاری کند، احتمالاً نوعی ریاکاری است. از این رو، شاید از روی خرد باشد که «استانتون» (کارگردان) هرگز شخصیت لیلیپد را شیطانانگاری نمیکند؛ او میپذیرد که دستگاههای هوشمند ماندنی هستند. بدون لو دادن پایان داستان میتوان گفت که استانتون در نهایت به یک حدوسطی میرسد؛ حد وسطی که در عین دنیایی که روزبهروز کمتر شیفتهی اسباببازیهای قدیمی میشود، به جذابیتهای ساده و سنتی نیز احترام میگذارد.»
در همین زمینه، «مویرا مکدونالد» نیز در سیتل تایمز نوشت: «با وجود پنج فیلم، هنوز هم فکر کردن به اسباببازیهایی که کودکان را دوست دارند و میکوشند در جهانی که پیوسته در حال تغییر است، از آنها محافظت کنند، عمیقاً تأثیرگذار است.»
از دیگر دیدگاههای مثبت، «دیوید رونی» در هالیوود ریپورتر با اشاره به جنبهی آموزندهی فیلم نوشت: «فیلم بهخوبی توانسته است در کنار جذابیت بصری، این پیام را منتقل کند که هرچند ابزارهای تکنولوژیک ذاتاً شرور نیستند، کودکان برای رشد و تکامل به تعاملات فیزیکی و ارتباط با همسالان خود نیاز دارند. این دقیقاً همان دغدغهای است که بیشتر والدین با آن دستوپنجه نرم میکنند و به همین دلیل از ایدهی فیلم استقبال خواهند کرد.»
با وجود این دیدگاههای مثبت، همچنان بخشی از منتقدان بر نقاط ضعف این قسمت تأکید کرده و حتی از آسیب به اعتبار برند این مجموعه سخن میگویند. طبق آمار وبسایت «راتن تومیتوز»، جمعبندی نظرات مثبت منتقدان برای این قسمت در حالی به عدد ۹۴٪ رسیده است که پیش از این نمرات قسمت اول و دوم این مجموعه ۱۰۰٪ و قسمت سوم و چهارم بالای ۹۷٪ عنوان شده است. نکتهی جالب توجه اینجاست که نمرات منتقدان برجسته در راتن تومیتوز حتی پایینتر و در حدود ۸۴٪ است. این اتفاق نشاندهندهی این است که مسیر کلی نقدها از تحسین تقریباً یکپارچه به سمت پذیرش همراه با تردید و مقایسه با قسمتهای گذشته حرکت کرده است.

برآورد نظر منتقدان نشان میدهد هرچند قسمتهای نخست این مجموعه با توصیفاتی چون «شاهکار سینما» و «انقلابی در عرصه انیمیشنسازی» روبهرو شدند و این روند تا قسمت سوم نیز به اوج خود رسید، اما قسمتهای چهارم و پنجم با نقدهایی مانند تکراری بودن و ضرورت پرداختن به داستانها و شخصیتهای تازه مواجه شد.
در همین زمینه «کریستن لوپز» در فیلم میون نوشت: «تکنولوژی به سختی میتواند جای پایی در این فرنچایزی پیدا کند که دیگر تاریخ انقضای آن گذشته است.»
«مانوهلا دارگیس» نیز در نیویورک تایمز، با وجود سرگرمکننده دانستن اثر نوشت: «با وجود تمامی امکانات فنی و تکنولوژیک پیکسار، فیلم آنطور که انتظار میرود اوج نمیگیرد. به نظر میرسد سازندگان دل و جان چندانی برای این اثر نگذاشتهاند و شاید دیگر وقت آن رسیده که فضا را برای اسباببازیهای دیگر باز کرد.»
همچنین «اما سیموندز» در رادیو تایمز، تعدد و تکراری شدن شخصیتها را از دیگر نقاط ضعف فیلم دانست و اظهار کرد: «فیلم بیش از حد از شخصیتها انباشته شده است. این موضوع از یک سو میتواند نشانهی وفور ایدهها باشد، اما از سوی دیگر باعث میشود شخصیتهای بسیار کمی، چه قدیمی و چه جدید، فرصت درخشش پیدا کنند.»
در مجموع، به نظر میرسد «داستان اسباببازی ۵» با وجود همهی چالشها و نظرهای متناقض، همانگونه که در گیشه موفق ظاهر شده، توانسته نظر مثبت منتقدان را نیز از آن خود کند. هرچند همزمان با انتقاداتی نظیر تکراری شدن و عدم جذابیتی همسنگ با قسمتهای گذشته روبهرو است. با این حال، با توجه به اینکه این فیلم بهزودی وارد بازار ایران خواهد شد، یک پرسش مهم همچنان باقی میماند: با توجه به دغدغهی جهانیِ والدین دربارهی مسحورشدگی کودکان در برابر تکنولوژی، این اثر تا چه اندازه میتواند در میان خانوادههای ایرانی و مخاطبان اصلیاش، یعنی کودکان، به موفقیتی همرده قسمتهای پیشین دست یابد؟
انتهای پیام/