پنجشنبه, ۷ خرداد , ۱۴۰۵ - ۲۹ می ۲۰۲۶

مجموعه یادداشت‌های مرتبط با فیلم‌های جشنواره چهل‌وچهارم در قاب «رها»

درباره فیلم‌های روز چهارم «فجر ۴۴»؛ لکنت «گیس» و «کوچ»
231
در روز چهارم جشنواره چهل‌وچهارم فیلم فجر فیلم‌های «کوچ» به کارگردانی محمدحسین اسفندیاری، «گیس» ساخته محسن جسور و «سرزمین فرشته‌ها» به کارگردانی بابک خواجه‌پاشا پرده رفت.

به گزارش رها، همزمان با برگزاری چهل‌وچهارمین جشنواره ملی فیلم فجر، در سلسله مطالب روزانه، مجموعه‌ای از تک‌نگاری‌های روزنامه‌نگاران جوان درباره فیلم‌های به نمایش درآمده در این رویداد را می‌توانید در «رسانه هنر ایران» دنبال کنید. آنچه در ادامه می‌خوانید مربوط به فیلم‌هایی است که در روز چهارم و در پردیس ملت به نمایش درآمدند.

 

کوچ؛ روایتی دوپاره در مسلخ نابلدی

علی زیدی دوست: فیلم «کوچ» که با جاه‌طلبی تصمیم میگیرد به ترسیم پرتره‌ای از دوران تکوین شخصیت شهید سردار حاج قاسم سلیمانی بپردازد، اثری گرفتار در دوگانگیِ فرم و محتوا است. نیمه نخست، ضیافتی از «سینمای ناب» است؛ کارگردان با میزانسن‌هایی چشم نواز و هدایت استادانه نابازیگران، اتمسفری شاعرانه و ناتورالیستی از زیست روستایی خلق می‌کند. ریتم آرام و نورپردازی چشم‌نواز لباس های با رنگ و لعاب دلنشین زندگی روستایی و طراحی صحنه ای با ظرافت، به درستی مخاطب را به سفری حسی و مردم‌نگارانه (Ethnographic) می‌برد.اما درست در نقطه عطف فیلمنامه، درام قربانی بیانیه‌خوانی می‌شود. با آغاز سکانس‌های نوجوانی و جوانی، فیلم از لحن «انسانی» فاصله گرفته و به ورطه «رفع تکلیف» می‌غلتد. شخصیت‌پردازی در نیمه دوم فاقد عمق روان‌شناختی است؛ چنان‌که تحول ایدئولوژیک شهید سردار حاج قاسم سلیمانی و پیوندش با انقلاب، به اکت‌هایی کلیشه‌ای و سطحی (همچون لمس قاب عکس امام) تقلیل می‌یابد که فاقد پویایی دراماتیک است. اگرچه طراحی صحنه (Production Design) همچنان فاخر باقی می‌ماند، اما فقدان زیرمتن و جایگزینی نقد سیاسیِ رو به‌جای قصه‌گوییِ درونی، پرده آخر را به تجربه‌ای ملال‌آور و کشدار بدل می‌کند. «کوچ» در نهایت قربانی بلاتکلیفی مولف میان سینمای قصه‌گو و سینمای خطابه محور است.

 

روایت کوچکی یک بزرگمرد

معین خسروبیگی: «کوچ» روایتی است متفاوت از کودکی و نوجوانی شهید قاسم سلیمانی. روایتی که از کلیشه‌های مرسوم پرتره سازی در سینمای ایران فاصله می‌گیرد و نوع متفاوتی از روایت قهرمان را به تصویر می‌کشد. فیلم روایتی گرم ، شیرین و صمیمی دارد و با خرده روایت ها مخاطب را به شخصیت اصلی و محیط و افراد پیرامون آن نزدیک می کند. گرمای روایت تنها بر دوش شخصیت های ساده و صمیمی فیلم نیست بلکه با استفاده از نور و تصویر های ناب مخاطب را جذب می‌کند.همه این ها که گفتیم در بخش کودکی قاسم مشهود است اما به بخش نوجوانی که می رسیم هر چه جلوتر می رویم با بخش کودکی متفاوت می شود.هر چقدر بخش کودکی ناب و لذت بخش است ، بخش نوجوانی پر اتفاق و التهاب است. این تغییر رویکرد یا آگاهانه و برای نشان دادن تفاوت این دوره است یا نا آگاهانه که در ذوق می زند.«کوچ» ادعای بزرگی ندارد اما می تواند منشا اثر باشد برای ساخت و پرداخت آثاری متفاوت برای قهرمانان ایران تا از روایت های تکراری و آزار دهنده فاصله بگیریم.

 

گیس؛ عبوری لکنت باز از تروما

علی زیدی دوست: «گیس» تلاشی ناکام در بازنمایی سینمایی یک فاجعه واقعی است؛ اثری که پتانسیل تبدیل‌شدن به یک تریلر نفس‌گیر در اتمسفر جنوب را دارد، اما در دام فیلمنامه‌ای الکن و شخصیت‌پردازی‌های تیپیکال گرفتار می‌شود. فیلم با تکیه بر کلیشه‌های نخ‌نما، قهرمان هایی منفعل و ضدقهرمان هایی تک‌بعدی می‌سازد که فاقد عمق روان‌شناختی هستند.حتی کاریزمای ذاتی حامد بهداد در نقش مأمور امنیتی، نمی‌تواند ضعف‌های ساختاری شخصیت را بپوشاند؛ سیر تحول و کاتارسیس او فاقد منطق دراماتیک است و به جای خلق پیچیدگی، به «تخت‌شدگی» کاراکتر انجامیده است. اگرچه استتیک بصری و میزانسن‌ها تا حدی استاندارد هستند، اما ناتوانی کارگردان در هدایت نابازیگران در سکانس‌های شلوغ و عدم استفاده کارکردی از جغرافیای جنوب، پاشنه آشیل اثر شده است. حضور ستارگانی چون بهنوش طباطبایی نیز تنها ویترینی تزیینی است که کمکی به ریتم کند و کسالت‌بار قصه نمی‌کند. «گیس» با ساده‌انگاری تمام از کنار یک موقعیت ملتهب عبور می‌کند و پیش‌بینی می‌شود در جذب مخاطب و منتقدان، سهمی جز فراموشی نداشته باشد.

 

این جنگ دشمن ندارد

عطیه محلوجی: پیش از هر حرف و سخنی ابتدا باید دست بابک خواجه پاشا را بوسید که بر موضوعی پرداخت که شرف جشنواره و فرهنگمان را حفظ کرد. «سرزمین فرشته‌ها» با پرداختن به موضوع کودکان فلسطینی سرش بلند است اما دستانش کوتاه.فیلم در مورد زنی استوار است که در میانه حملات به غزه مسئولیت سنگین محافظت از کودکان را برعهده می‌گیرد. تلاش خواجه پاشا بر نمایش آنچه کودکان فلسطینی در این مدت از سر گذراندند قابل تحسین است اما فقط می‌توان گفت که کاش زاویه دوربین خواجه پاشا به سمت و سوی دیگری نیز می‌رفت. کاش تا آخر فیلم چشم‌انتظار یک نشان از مسبب زجر کودکان نمی‌گشتیم. فیلمی با موضوع این چنینی بهتر بود یا احساسات مخاطب را لمس کند و در نهایت او را بگریاند و یا غروری از کودکان متفاوت سرزمین فلسطین به تصویر کشد. بعید است خواجه‌پاشا خواسته باشد هدف دوم را محقق کند اما در اولی هم علی‌رغم تلاشش آنچنان که باید موفق نیست.در این اثر بیش از خراب شدن زندگی فرشتگانی که رژیمی کودک‌کش مسبب آن است باید از گرسنگی آنان متاثر شویم. گویی این جنگ دشمن ندارد و بمب‌ها بیشتر از آسمان می‌آیند تا از تانک‌ها و هواپیماهای دشمن. این روایت از جنگ البته تازه نیست و از جنگ هشت ساله خودمان هم داشته‌ایم جنگی را که دشمن نداشت و تنها مرثیه‌ای بر قربانیان بود. در تمامی آنان نیز بودند کسانی که از این نبود آتش‌افروزان جنگ دلسرد شدند و گویا این جریان همچنان ادامه‌دار است. امیدوار بودیم این جنگ دشمنی هم داشت تا با ذهنی آرام‌تر سالن را ترک کنیم اما اکنون اکتفا می‌کنیم به تبریکی از سر و جان به فیلمساز بابت تصویر کردن فرشتگان سرزمین اسراء.

 

این فیلمنامه برای نماهنگ بود

فاطمه آذربایجانی: «گیس» روایتگر داستان انفجار در پتروشیمی بندر ماهشهر است؛ روایتی از زاویه‌ی خانواده‌ای که اعضای آن در پتروشیمی مشغول به کارند و وقوع این حادثه، تغییرات بزرگی در زندگی‌شان ایجاد می‌کند. فیلم سعی می‌کند در همان دقایق ابتدایی مخاطب را شوکه کند و با افزودن چاشنی درام، فضای اثر را شکل دهد؛ اما آن‌قدر همه‌چیز قابل ‌حدس پیش می‌رود و دیالوگ‌ها و موقعیت‌های دراماتیک تکراری‌اند که اثر از حس‌آفرینی باز می‌ماند و مخاطب به سختی با داستان همراه می‌شود. حتی در پرداخت دوگانه‌ی «وظیفه یا خانواده» نیز ناتوان است و نمی‌تواند سردرگمی و کشمکش این وضعیت را به شکل باورپذیر خلق کند.‎تلاش فیلم برای ارائه‌ی شخصیتی «خاکستری» نیز به نتیجه نمی‌رسد و شخصیت‌پردازی، مبهم و نامأنوس باقی می‌ماند.‎با همه این‌ها، نقطه‌ای که فیلم از همان ابتدا می‌کوشد بر آن تکیه کند، مضمون «خودکفایی ملی» است و پیام اصلی اثر را نیز همین مضمون برعهده دارد؛ اما این پیام به شکل غیر هنرمندانه‌ای ارائه می‌شود و بیش از آن‌که در قالب یک روایت سینمایی اثرگذار بنشیند، مخاطب را به یاد نماهنگ‌هایی می‌اندازد که برای حمایت از تولید ملی و اتکا به نیروی داخلی ساخته می‌شوند. حتی حضور بازیگران شناخته‌شده نیز نمی‌تواند این ضعف را جبران کند یا بر اثربخشی اثر بیفزاید.

 

«سرزمین فرشته‌ها»؛ روایتی که حتی جنگ را خلع سلاح می‌کند

مسیح فخر: «سرزمین فرشته‌ها» سومین اثر بلند سینمایی بابک خواجه‌پاشا، روایتی متفاوت از جنگ غزه است؛ روایتی که به‌جای تکیه بر نمایش عریان خشونت، جهان جنگ را از منظر کودکان بازتعریف می‌کند. فیلم آگاهانه از نمایش مستقیم جنازه‌ها و تصاویر تکان‌دهنده پرهیز می‌کند و خشونت را از فیلتر تخیل کودکانه عبور می‌دهد؛ جایی که صدای موشک‌ها به قصه «غولی که بر طبل می‌کوبد» بدل می‌شود. این انتخاب، در عین محافظت از جهان ذهنی کودکان، برای مخاطب بزرگسال تأثیری عمیق و انسانی دارد.از نظر فرمی، فیلم با قاب‌بندی‌های حساب‌شده، ریتم کنترل‌شده و نورپردازی گرم و صمیمی، موفق می‌شود در دل ویرانی، حس خانه و پناه بسازد. فضاسازی‌هایی چون رستوران «مطعم جبالیا» نمونه‌ای روشن از این رویکرد است؛ مکانی که زیر آتش جنگ، به واسطه حضور یک زن، بدل به مأمن امید می‌شود.سلاف فواخرجی در نقش زن فلسطینی، تصویری باورپذیر از مقاومت ارائه می‌دهد؛ شخصیتی انسانی با رنج، ضعف و ایستادگی. بازی رها و طبیعی کودکان نیز تقابل معصومیت آن‌ها با خشونت بزرگسالان را برجسته می‌کند. «سرزمین فرشته‌ها» بدون شعار و نام‌بردن از دشمن، حقیقت جنگ را بازگو می‌کند؛ فیلمی که هم احساس را درگیر می‌کند و هم اندیشه را، و از دل ویرانی، سرود امید می‌سازد.

 

وقتی قهرمان متولد می‌شود

کوشا ساسانیان: کوچ در مجموع اثر سرپایی است. البته زمان فیلم‌ بیش از حد طولانی و کش‌دار شده که می‌توان در تدوین مجدد نجاتش داد.فیلمنامه شخصیت محور؛ زمانی به بلوغ می‌رسد که ابتدا برای شخصیت یا شخصیت‌هایش حالات اولیه و ثانویه ترسیم کند. سپس روند تغییر شخصیت و چگونگی طی‌کردن مسیر را به تصویر بکشد. مهمترین نکته همین است: تغییر. کاراکتر باید دچار تحول درونی یا بیرونی شود؛ هر چند خیلی کوچک.دیگر مسئله مهم در پیرنگ شخصیت، هم‌تجربه کردن مخاطب با کاراکترهاست. ما باید زیست شخصیت را در دو حالت اولیه و ثانویه ببینیم و لمس کنیم تا تغییر معنا دار شود. فیلمنامه کوچ نه به طور کامل، اما تقریبا در این‌کار موفق عمل می‌کند. آنچه فیلمنامه را از ریتم می‌اندازد؛ بیش از حد طول کشیدن فیلم است.فیلم در مکان و زمان تعین دارد و مکان را به فضا تبدیل می‌کند. چگونه؟ با برقراری نسبت معین میان شخصیت‌ها و مکان. فضا، حس دارد، روح دارد. دیگر صرفا محل فیلمبرداری نیست. فضا محل زیست ما و شخصیت‌های محبوبمان است.قاب‌ها شیرین و چشم‌نواز است و ترکیب‌بندی پلان‌ها مخاطب را مشعوف می‌کند و به وجد می‌آورد.نکته بعدی آنکه روایت کودکی و نوجوانی محبوب‌ترین قهرمان عصر ما، و چگونگی به اینجا رسیدنش؛ بسیار لازم و ضروری است. سپهد قاسم سلیمانی چگونه متولد شد؟ این مهمترین سوالی است که باید به آن پاسخ داد و کوچ بخشی از این روایت را طی می‌کند.

 

گیس ؛ آشفته و ریساریس

معین خسروبیگی: با شروع فیلم گمان می کنیم کارگردان مثل نامش جسور است. شروع گیرا و پرهیجان است تنه ای به صحنه های اعتراضی کلیشه ای مرسوم می زند اما می تواند خودش را جدا کند. موقعیت و روابط را نسبتا خوب معرفی می کند و موقعیت اصلی اش یعنی آتش سوزی را هم خوب به تصویر می‌کشد اما مرگ سمیر کلیشه ای است و فیلم هم با سمیر می میرد.تعلیق ها خوب درنمی‌آید. دیالوگ نویسی مخصوصا در کشمکش‌ها موفق موفق نیست و چفت و بست منطقی داستان هم به خصوص در موقعیت های معمایی لنگ می زند.فیلم به دوگانه پلیس خوب و پلیس بد ضلع سومی به نام پلس احمق هم اضافه می کند. حضور حامد بهداد در نقش پلیس ایده جسورانه جسور بود که می توانست با کلیشه شکنی موفق باشد. کلیشه شکنی هم کرد اما موفق نشد. مامور فیلم به جز صحنه تودیع و معارفه و چپ دستی کشف خاصی ندارد و حضور پر رنگ و خاصی هم ندارد. وجه جدید حامد بهداد که می توانست برگ برنده باشد هدر رفت.گیس موضوع خوبی را انتخاب کرد اما داستانش را سرسری و بدون ظرافت روایت کرد تا سوژه و ستارگانش را مثل پالایشگاه بسوزاند.

 

جنگ چهره زنانه دارد

زینب مختاری: در حافظه تصویری سینمای ایران، جای برخی وقایع خالی است. شاید تلخ باشد که بیش از دو سال از عملیات طوفان الاقصی و جنگ غزه گذشته و با این حال، در کشوری که خود را پرچمدار مقاومت و ایستادگی می‌داند، اثری مستقل درباره این رخداد مهم و سرنوشت‌ساز تولید نشده است.این سکوت سرانجام امسال شکسته می‌شود. سرزمین فرشته ها با رویکردی جسورانه، تلاش می‌کند تا یکی از سرنوشت ساز ترین وقایع معاصر را به روی پرده ببرد.فیلم، روایتگر جنگ غزه است.اما نه از زاویه ای آشنا و کلیشه ای بلکه بر خلاف بسیاری از آثار ژانر جنگ و بقا که بر خشونت و جهانی مردانه تکیه دارد، روایت خود را بر نگاهی زنانه و کودکانه بنا می‌کند. همین انتخاب، به فیلم لحنی لطیف می‌بخشد. لطافتی که نه در تقابل با تلخی جنگ، بلکه در کنار آن شکل می‌گیرد و تماشاگر را با خود همراه می‌کند.فیلم اقتباسی رئال از دو سال جنگی بی‌رحمانه است.اثر زور نمی‌زند که خود را ثابت کند. نه به تعلیق بیش از حد نیاز دارد و نه به مبالغه و اغراق در روایت، چرا که ذات داستان همه این هارا با خود دارد . دوربین نیز در همین مسیر حرکت می‌کند، ناظری خاموش بر اندوه و رنج، که بیش از هر چیز وظیفه‌اش روایت است، نه خودنمایی و قاب هایی عجیب و غریب.طراحی صحنه از نقاط قوت فیلم است. تا جایی که باور این‌که تمام آنچه دیده می‌شود در ایران ساخته شده و نه در مناطق جنگ زده، دشوار به نظر می‌رسد. جلوه‌های ویژه نیز نقشی کلیدی در باورپذیری اثر دارند و بدون آن‌ها، به‌ویژه در سکانس پایانی، فیلم نمی‌توانست به این میزان، تأثیرگذار باشد.بازی بازیگران نیز درجه یک است،عمده بار این فیلم بر دوش بازیگران کودکی است که اصالتاً اهل سوریه هستند و این شاهد دیگری بر کارگردانی درجه یک بابک خواجه پاشاست. چرا که باید از کودکانی بازی بگیرد که همزبان او نیستند.سرزمین فرشته ها بدون شک یکی از بهترین آثار جشنواره تا اینجای کار است.فیلمی که می‌کوشد از دل سیاهی مطلق جنگ، روایتی شاعرانه بسازد و دلیل هم این است که پای یک زن در میان است. در غزه جنگ چهره زنانه دارد.

 

‎«کوچ» قهرمان ندارد!

فاطمه آذربایجانی: ‎«کوچ» در روز چهارم جشنواره، نشان داد مسیری متفاوت از بسیاری از پرتره‌های چند سال اخیر انتخاب کرده. فیلم زندگی سردار قاسم سلیمانی را از کودکی آغاز می‌کند و تا نوجوانی و اپایل جوانی پیش می‌رود.‎روایت هنرمندانه و صمیمی فیلم در بازگویی دوران کودکی، عمیق و گرم است؛ حتی اگر مخاطب از ابتدا نداند که داستان زندگی کدام شخصیت روایت می‌شود، می‌تواند آن را به عنوان یک قصه‌ی سینمایی دنبال کند و از فضاسازی، دیالوگ‌ها، بازیگران درست و به‌جا، شخصیت‌پردازی و روند اتفاقات در فضای خالص عشایری لذت ببرد. اما از زمانی که روایت وارد دوره نوجوانی می‌شود، فیلم به تدریج از نظر تعلیق و جذابیت دچار افت می‌شود و شتاب وقوع رخدادها و ماجراها هم افزایش می‌یابند، و به همان نسبت از عمق داستان کاسته می‌شود. «کوچ» قاسم سلیمانی‌ را روایت می‌کند که در گزینش سپاه رد می‌شود؛ شخصیتی که کودکی و نوجوانی‌اش شبیه بسیاری از مردم این کشور است و شکل‌گیری شخصیت او حتی در وجوه سیاسی، با فراز و نشیب و خامی بسیار همراه است. فیلم می‌کوشد نشان دهد او از همان کودکی، آن قهرمانی که ما امروز می‌شناسیم نبوده.‎به همین دلیل است که می‌توان گفت «کوچ» قهرمان ندارد؛ زیرا به سراغ بخش‌هایی می‌رود که معمولاً دیده نمی‌شوند، روایتِ قهرمان پیش از قهرمان شدن. فیلم، شخصیت اصلی را نه یک اسطوره، بلکه انسانی معمولی می‌بیند و بر همین وجه تمرکز می‌کند.


دیدگاه خود را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *