رضا صدیق / تحلیلگر فرهنگی؛ این یادداشت برای آن «بخش» از سینماگران و هنرمندانیست که حمله دشمن به کشور را محکوم نکرده و سکوت کردهاند و تقدیری ناچیز است از آن بخش سینماگران و هنرمندان که پای وطن ایستادهاند.
متن پیشرو خطابهایست رو به تاریخ، به مقصد منزلگاه تاریخ، از جهت گواه گرفتن تاریخ و شکوایهای به قصد ثبت در ذهن روشن تاریخ. ازینرو کلماتش زمزمهوار گاه مرثیهاند و گاه فریاد و گاه خشم، گاه تیزند و گاه برّنده و گاه انذار دهنده، از دست بخشی از قومی که همزباناند، هموطناند، نام فرهیخته بر خود نهادهاند و ردای «هنرمند» بر تن کردهاند اما تهیاند از شرف، غیرت و سلحشوری.
با تو سخن میگویم تاریخ و شکایتم را بر سطور تن تو مینگارم از دست سینماگرانی که آبشخورشان «جشنواره»های صهیونیستی آمریکاییست، پاسپورتهای فرنگیشان در جیب است و ریاکارانه از برای «پیروز» فغان و ناله سر میدهند، برای اعدام تروریستها هشتگ نه به اعدام میزنند اما وقتی اجنبی به خاکشان تجاوز کرده، لبانشان را چنان بر هم میفشارند که گویی پیکری بیجاناند و بیروح.
با تو سخن میگویم ای تاریخ که شاهد باش، قومی را که دنیایشان را گعدههای دودآلود محصور تشکیل میدهد و فالوئرهای فضای مجازیشان، دم از مردم و وطن میزنند اما نه مردم میدانند چیست یا کیست و نه حتی وطن را میتوانند هجی کنند.
شاهد باش تاریخ، شاهد باش که این قوم که خود را عاقلان کل میدانند، کشته شدن رهبر وطنشان را حتی تسلیت نگفتند، وای از آنکه شاید خوشحال هم شده باشند که ذهنشان چونان بردگان اسیر دشمن است و تنهایشان عروسکی بر صحنه.
شاهد باش ای تاریخ که این قوم ذلیل در برابر دشمن و محتاجِ تایید دشمنان وطن، هرجا که معرکهی خائنین و وطنفروشان برپاست، در صف اول ایستادهاند و مردم مردم میکنند و حالا که صدای موشکهای کروز هوای شهر را میشکافد و تن رنجور کشور را میخراشد، خفهخوان گرفتهاند آنگونه که اعدامی بالای طناب دار تاب میخورد.
شاهد باش، شاهد باش تاریخ که این کلمات را با خون دل و مزه خون در دهان و بغض در گلو خطاب به تو مینویسم و درد دلم را ازین قوم نااهل برایت مینویسم.
مینویسم تا ثبت شود که «بخشی» از «سینماگران» و «هنرمندان» ایران درست در زمانهای که آمریکا و صهیونیسم به خاک ایران حمله کردهاند و از رهبر تا دختران میناب و بسیاری از هموطنان نوزاد تا سالخوردهام را کشتهاند، در خواباند و یا خود را به خواب زدهاند و چونان کاسبان منتظرند که ببیند آیا کشورشان تجزیه میشود یا نه؟ منتظرند تا ببینند چه میشود تا نکند حرفی بزنند که پس از هر اتفاقی که افتاد، کاسبی و پول درآوردن و دکانهایشان کساد شود. مینویسم برایت که بدانی و بماند به یادگار از این روزهای ایران که این وطن «سینماگران» و «هنرمندانی» داشت که در حساسترین برهه تاریخ این مملکت، از ترس اینکه نکند رباتها و زامبیهای ضدایران و پیادهنظام دشمن در فضای مجازی و رسانههای استعماری آنها را طرفدار جمهوری اسلامی بدانند، حتی حمله خارجی به کشورشان را محکوم هم نکردهاند.
تو بگو به من تاریخ، تو که روزها و شبها و سالها و قرنها و قومها و وقایع بسیار دیدهای بگو به این دلخون که نام این قوم که شکایتشان را برایت آوردهام چه مینامند؟ تو بگو که صفت این قوم که در این لحظه سکوت کردهاند را چه باید گفت؟ آنها که خوشحالند که تکلیفشان مشخص است و وطنفروش و خائن و دریوزگانند اما آنها که از ترس در خود فرو رفته و حقیرانه خود را به نفهمی زدهاند، نامشان چیست؟ چگونه میشود که اینان پس از این واقعه هنوز مرجع جامعه باشند با فیگور «فرهیخته» و «عقل کل» و «فعال اجتماعی» و این عناوین دروغین و کاسبکارانه؟
تو برایم بگو ای تاریخ که «مردم» همینان که حالا زیر موشکباران در خیابانها ایستادگی میکنند با این جماعت و قوم چه باید بکنند؟
دلم خون است تاریخ. دلم گرفته است، خشمگینم ازین جماعت ای تاریخ. سینمایی که بخواهد با این قوم زنده بماند، مرده است، زیرا که اینان جنازههای متحرک بیغیرتی هستند که حتی جرات پای وطن خود ایستادن را هم ندارند و آن چیز که اینان بخواهند به عنوان «فیلم» یا کالای فرهنگی به جامعه تحویل دهند مگر جز بنجلی مهوع خواهد بو؟
مرا به آغوش بگیر تاریخ تا سر بر شانهات بگذارم و در سوگ این انحطاط و ابتذال و سقوط این قوم بگریم و دندان بر هم بفشارم.
مرا به آغوش بگیر و نام و صفت این قوم را که اکنون چنیناند در پهنه خود رسوا کن، رسوا کن و بگذار آیندگان بدانند که عاقبت قومی و فرقهای که از ترس یا هردلیل دیگر، پای وطنش نایستد چه خواهد بود. من در پهنه عمر کوتاه خود خطابهام را برای تو مینویسم تا تو در پهنه عمر بلند خود که میلیاردها چون من را سپری کرده است، گوشهای این کلمات را علم کنی و برای سالهای بعد از عمر همچون من و آنهایی روایت کنی. شاهد باش که با خشم برایشان دعا میکنم به خود بیایند و اگر حتی به چیزی باور ندارند، لااقل آزاده باشند. زبان قاصر است و همین مرا بس، بس با تو ای تاریخ که خون دل خوردن را، خوب میدانی.