پنجشنبه, ۷ خرداد , ۱۴۰۵ - ۲۸ می ۲۰۲۶

نگاهی به فیلم مصطفی رزاق‌کریمی که جنگ ۱۲ روزه را مبنای روایت «یک مفهوم» قرار داده است

بازتعریف معنای امنیت در «کافه سلطان»
171

علیرضا مرادی، روزنامه‌نگار: «کافه سلطان» به کارگردانی مصطفی رزاق‌کریمی و از آثار جشنواره چهل و چهارم فیلم فجر، داستان مهتاب و همسرش را روایت می‌کند، زوجی که چهل سال پیش پس از ازدست‌دادن مال و سرمایه‌شان ناچار می‌شوند شهر را ترک کنند و در حاشیه‌ یک جاده‌ی فرعی، کافه‌ ‌رستورانی کوچک بنا کنند. کافه‌ای که زمانی محل رفت‌وآمد مسافران و رهگذران بوده اما با احداث اتوبان و تغییر مسیرهای اصلی به‌تدریج از رونق افتاده و به حاشیه رانده شده است. این جابه‌جایی مکانی در منطق فیلم صرفاً یک اتفاق اقتصادی یا شکست شغلی نیست بلکه نشانه‌ای از نوعی عقب‌رانده‌شدن از جریان رسمی توسعه و آبادانی است، توسعه‌ای که مسیرش را عوض کرده و کسانی را که توان هم‌قدمی نداشته‌اند پشت سر گذاشته است.

«کافه سلطان» از همین نقطه‌ به‌ظاهر ساده روایت خود را آغاز می‌کند؛ روایتی که به‌جای تمرکز بر مرکز به حاشیه چشم می‌دوزد و تلاش می‌کند نشان دهد آن‌چه بیرون از شریان اصلی توسعه قرار گرفته الزاماً بی‌ارزش یا مرده نیست. فیلم با همین نگاه یکی از مهم‌ترین ایده‌های خود را بنا می‌گذارد؛ گاهی حاشیه در بزنگاه‌های تاریخی، عقلانی‌تر، انسانی‌تر و زنده‌تر از مرکز عمل می‌کند.

«کافه سلطان» را می‌توان از جمله فیلم‌هایی دانست که جنگ را نه به‌عنوان صحنه‌ درگیری مستقیم بلکه به‌مثابه یک وضعیت فراگیر روایت می‌کند. جنگ دوازده‌روزه در فیلم هرگز به شکلی مستقیم به تصویر کشیده نمی‌شود اما اثراتش در همه‌چیز جاری است در اضطراب آدم‌ها، در تصمیم‌های شتاب‌زده، در کوچ‌های ناگهانی و در بازتعریف معنای امنیت.

با آغاز جنگ، جاده‌های اصلی ناامن می‌شوند و مسیرهای فرعی دوباره اهمیت پیدا می‌کنند. کافه‌ای که سال‌ها در حاشیه مانده بود حالا به پناهگاهی موقت بدل می‌شود؛ مکانی برای توقف، مکث و زنده‌ماندن. فیلم در این‌جا به‌درستی نشان می‌دهد که حاشیه همیشه به‌معنای فقدان نیست گاهی همان جایی است که هنوز ظرفیت جمع‌کردن آدم‌ها، حفظ رابطه و ایجاد معنا را دارد.

این جابه‌جایی معنایی یکی از هوشمندانه‌ترین لایه‌های فیلم است. «کافه سلطان» نه‌فقط یک لوکیشن بلکه استعاره‌ای از ایرانِ به‌حاشیه‌رانده‌شده‌ای است که در زمان بحران کارکرد واقعی‌اش را بازمی‌یابد. در مرکز این کافه مهتاب ایستاده است؛ زنی که با بازی دقیق و کنترل‌شده‌ آزیتا حاجیان، به ستون عاطفی و اخلاقی فیلم بدل می‌شود. مهتاب فقط صاحب کافه نیست او حافظ معنای آن است. برای او کافه صرفاً یک ملک یا دارایی اقتصادی نیست؛ بلکه حافظه‌ مشترک یک زندگی نشانه‌ ماندن و نتیجه‌ سال‌ها ایستادگی است.

در مقابل مهتاب نگاه‌هایی قرار دارد که کافه را تنها از منظر سود و زیان می‌بینند. پسر و عروس او نمایندگان نسلی هستند که زیر فشار بحران اقتصادی و ناامنی اجتماعی، کافه را باری اضافی می‌دانند، چیزی که باید فروخته شود تا شاید راه نجاتی در مرکز، در شهر، در تهران پیدا شود. حتی نگاه آقای رحیمی گاودار منطقه نیز بر همین منطق استوار است؛ کافه‌ای از رونق‌افتاده، صاحبان خسته و فرصتی برای خرید ارزان.

اما مهتاب قیمت واقعی کافه را می‌داند قیمتی که نه در متر زمین می‌گنجد و نه در حساب بانکی. او می‌فهمد که حاشیه‌نشینی مکانی الزاماً به‌معنای سقوط ارزش نیست و آن‌چه این کافه را زنده نگه داشته کارکرد انسانی و اخلاقی آن است. ایستادگی او در برابر فروش نه از سر لجبازی، بلکه از سر درک زمانه و ارزش است.

«کافه سلطان» در لایه‌ عمیق‌تر خود فیلمی درباره‌ اختلاف نسل‌هاست اما نه به شکل کلیشه‌ایِ رایج. این‌جا دعوا بر سر خواستن یا نخواستن نیست بر سر چگونگی تصمیم‌گرفتن در وضعیت بحران است. نسل جوان‌تر تحت فشار ناامنی و ترس از آینده تصمیم را به کنشی فوری و هیجانی فرو می‌کاهد. باید فروخت، باید رفت، باید نجات پیدا کرد. این منطق، محصول طمع صرف نیست بلکه نتیجه خستگی، اضطرار و تجربه‌ زیستن در وضعیت بی‌ثبات است. فیلم این نسل را قضاوت‌گرانه تصویر نمی‌کند اما به‌روشنی نشان می‌دهد که شتاب‌زدگی آن‌ها می‌تواند به نوعی کورشدگی ارزشی بینجامد.

در مقابل مهتاب نماینده‌ نسلی است که تصمیم را امری زمان‌مند می‌داند. او به مکث باور دارد به این‌که همه‌چیز را نباید در اوج بحران واگذار کرد. فیلم برخلاف بسیاری از روایت‌های مرسوم عقلانیت را نه در سرعت، بلکه در تجربه و تأمل جست‌وجو می‌کند.

«کافه سلطان» را می‌توان در امتداد سنتی از سینمای ایران دانست که کافه را به‌عنوان محل تلاقی انسان‌ها، ایده‌ها و بحران‌ها به کار می‌گیرد. سنتی که پیش‌تر در فیلم‌هایی چون «کنار ماهی‌ها عاشق می‌شوند»، «کافه ستاره» و «کافه ترانزیت» دیده‌ایم. در این فیلم‌ها کافه فقط یک مکان نیست بلکه فضای گفت‌وگو، توقف و مواجهه است.

«کافه سلطان» نیز از همین منطق پیروی می‌کند. آدم‌ها به این کافه می‌آیند نه فقط برای خوردن و نوشیدن بلکه برای تصمیم‌گرفتن، پناه‌گرفتن و گاهی صرفاً زنده‌ماندن. کافه در این‌جا ضدمنطق اتوبان است، جایی برای ایستادن نه عبور.

انتخاب لوکیشن یکی از نقاط قوت مهم فیلم است. جاده‌ی فرعی، فضای نیمه‌کویری و کافه‌ای که در دل سکوت ایستاده، به‌خوبی با مضمون فیلم هم‌خوان است. این جغرافیا حس تعلیق، انتظار و بلاتکلیفی را تشدید می‌کند و بستری مناسب برای درام انسانی فراهم می‌آورد.

نگاه انسانی و غیرشعاری به جنگ، پرداخت قابل تأمل به منازعه‌ی نسلی، شخصیت‌پردازی قوی نقش مهتاب، استفاده‌ی معناگرا از لوکیشن و فضا، قرار گرفتن در امتداد سینمای اجتماعیِ کافه‌محور را شاید بتوان از مهمترین نقاط قوت این فیلم دانست.

«کافه سلطان» فیلمی درباره‌ ماندن در زمانی است که همه‌چیز آدم را به رفتن هل می‌دهد. فیلم یادآوری می‌کند که در وضعیت بحران تصمیم شتاب‌زده می‌تواند شکلی دیگر از شکست باشد. این اثر ایرانِ مادرانه‌ای را تصویر می‌کند که شاید خسته و به‌حاشیه‌رانده‌شده باشد اما هنوز بلد است پناه بسازد، مکث کند و ارزش را از اضطرار تشخیص دهد.


دیدگاه ها (1)

  1. ناشناس
    ۱۹ بهمن, ۱۴۰۴ at ۳:۳۶ ب٫ظ

    واقعا این قدر خوب بوده فیلم ؟

دیدگاه خود را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *