به گزارش رها، همزمان با برگزاری چهلوچهارمین جشنواره ملی فیلم فجر، در سلسله مطالب روزانه، مجموعهای از تکنگاریهای روزنامهنگاران جوان درباره فیلمهای به نمایش درآمده در این رویداد را میتوانید در «رسانه هنر ایران» دنبال کنید. آنچه در ادامه میخوانید مربوط به فیلمهایی است که در روز هفتم و در پردیس ملت به نمایش درآمدند.
حاشیه به متن تبدیل نمیشود
علی زیدی دوست: فیلم «حاشیه» با ایدهای و درگیرکننده آغاز میشود، اما به محض ورود به جغرافیای هدف، در تلهی اگزوتیسم سقوط میکند. اثر به جای بازنمایی زیست حاشیهنشینی، تصویری «شبه آخر الزمانی» و غیرانسانی ارائه میدهد که گویی مخاطب با موجوداتی فرازمینی روبروست. این نگاه رادیکالی به فقر، نه تنها همدلی ایجاد نمیکند، بلکه به دلیل عدم تعادل ، ذهن مخاطب را هم درگیر نمیکند.فیلم فصای سریال «پوست شیر» را دوباره تداعی میکند، اما در بازتولید آن اتمسفر ناکام میماند. پلات اصلی به دلیل زمینهچینی ضعیف مخدوش شده و پلیس عملاً به یک آکسسوار بیاثر بدل گشته که تنها در خدمت پیشبرد مکانیکی قصه است. تحول های اواسط قصه در منطقه حاشیه نشین یا باز شدن در مسجد ، فاقد قوس اقناعکننده است و سفری مصنوعی را تداعی میکند؛ اما جایی که یک گروه غیررسمی، گرههای کوری را که پلیس منطقه از گشودنشان عاجز بوده، در چند روز باز میکند قصه به سمت و سویی عجیب تر پا میگذارد.در نهایت، فیلم در لحظهی ضربه نهایی دچار لکنت و محافظهکاری میشود ، جرأت مواجهه با پایانبندی مهیب را ندارد و با حلِ سهلانگارانه معما در میان قصه، پتانسیلهای دراماتیک اثر را هدر میدهد.
مهارت بدون روایت
علی زیدی دوست: «پل» در ژانر دفاع مقدس ساخته شده و روایتگر سفر پسری نوجوان است که در جستوجوی خبری از برادر بزرگتر خود ، راهی مناطق جنگی جنوب میشود؛ سفری که در دل جغرافیای ملتهب سالهای جنگ و در حوالی آبراهها و پلهای استراتژیک شکل میگیرد. فیلم از حیث طراحی صحنه، میزانسن و دکوپاژ، اثری دشوار و پرریسک به شمار میآید. بازسازی فضاهای جنگی، سکانسهای پیچیدهای چون گیر افتادن گاو در گِل زار، حرکت در مناطق عملیاتی و حتی فیلمبرداری زیر آب، نشان از تسلط گروه اجرایی بر خلق اتمسفر دارد و از نقاط قوت فیلم است.با این حال، روایت در سطح درام، مسیری آشنا و بارها پیمودهشده را دنبال میکند؛ الگوی سفر قهرمانانه در دل جنگ، درگیری با فضای احساسی شهادت و تعلیقهای قابل پیشبینی. در شرایطی که سینمای دفاع مقدس پیشتر نمونههای درخشان و پرکششتری ارائه داده، «پل» بیش از هر چیز از فقر ایده روایی و شخصیتپردازی رنج میبرد. تنها نقطه نسبتاً تازه فیلم، خردهپیرنگ دلدادگی است که اگرچه در آغاز تکراری به نظر میرسد، اما در پایانبندی جذاب میشود. با این وجود، نه قصه اصلی و نه سایر خردهپیرنگها توان ایجاد کشش دراماتیک کافی را ندارند.حضور سروش صحت نیز بیشتر به یک اکسسوار پرزرقوبرق شباهت دارد تا عنصری کارکردی در روایت؛ انتخابی که بهجای غنا بخشیدن به فیلم، تا حدی تصنعی و حتی زننده جلوه میکند. «پل» یادآور این نکته است که مهارت در بازآفرینی میدان جنگ، بدون توجه جدی به فیلمنامه و کاراکترها، به تنهایی ضامن اثرگذاری نیست.
پلی میان جنگ و انسانیت
عطیه محلوجی: فیلم «پل» نگاهی نوجوانانه و انسانی به جنگ دارد. روایت فیلم حول محور نوجوانی به نام موسی میچرخد که برای پیدا کردن برادرش راهی جزیره مجنون میشود. راه جزیره مجنون نیز از پل خیبر میگذرد و به همین دلیل است که این پل نقشی محوری در داستان مییابد. پل تنها وسیلهای برای وصال نیست بلکه خود در این فیلم موضوعیت دارد. این محوریت وقتی به اوج میرسد که موسی برای نجات پل از جان خود مایه میگذارد و دل به آب میزند. پل روایت یک فرد نیست، بر خلاف بسیاری از فیلمهای پرتره اخیر که با ژانر دفاع مقدس تلفیق میشدند. هرچند داستان بیشتر حول محور موسی میگردد اما فیلم قصد ندارد وجوهی دستنیافتنی از او به تصویر کشد. او نوجوانی معمولی است که بدون قصد و نیت جنگ وارد میدان شده اما حس انساندوستی او سبب میشود تا پایان بماند و کار نیمه تمام برادرش را تمام کند. نیت ابتدا برادر است و گویی در نهایت به همان میرسد و کار او را کامل میکند.«پل» در نوع خود و با هدف نمایش تصویری انسانی از جنگ موفق است اما در ادامه با مشکلاتی همچون عدم انسجام و یکپارچگی روایت مواجه میشود. خردهروایتها در برخی موارد ناتمام میماند و هدف اصلی گم میشود. پرداخت انسانی و نرم به جنگ که راوی وجوهی جهانی باشد و نه فقط وجوه ارزشهای خاص دفاع مقدس که تنها همان نسل با آن مواجه بود، ارزشمند است و قطعا در آینده نیز هر چه از جنگ ۸ ساله دورتر میشویم این وجوه برجستهتر خواهد شد.
حاشیه؛ ایدهای که به حاشیه رفتم
معین خسروبیگی: محمد علیزادهفرد به عنوان یکی از کارگردانان موفق در عرصه فیلم کوتاه با «حاشیه» وارد سینمای بلند شد.حاشیه ایده جذابی دارد که خودش از آن غافل می شود و وقت فیلم را صرف یک داستان پلیسی می کند. یک روحانی که به خاطر جبر روزگار ساکن حاشیه شهر می شود و در آن منطقه اثر می گذارد. چیزی که به طور واضح در فیلم نمی بینیم. روحانی بودن یا نبودن محسن تأثیر چندانی در فیلم ندارد و به جز دو سکانس صرفاً در حد نشان دادن لباس روحانیت هیچ چیزی از یک روحانی نشان نمیدهد.کاش روحانی بودن محسن محدود در نشان دادن لباس نبود.کاش فرایند احیای مسجد توسط محسن روایت می شد و ای کاش بچه ها بهتر و درست تر پیدا می شدند.فیلم در داستان گویی و روایت معما نسبتا موفق عمل میکند. داستان گویی لکنت ندارد. سکانس های هیجانی خوب از کار درآمده اما گره های معمایی ساده و سرسری باز می شوند. به سیاق چنین قصه هایی شاکی جلوتر از پلیس است اما بعضا به طور غیرمنطقی پلیس فیلم سر واقعه می رسد. شاید منطقی باشد اما این منطق حداقل برای مخاطب ترسیم نمیشود.هادی کاظمی به عنوان اولین تجربه نقش جدی بازی مقبولی ارائه داده و سجاد بابایی هم پلیس کاریزماتیکی ساخته است.
سوژه ارزشمند؛ پرداخت ضعیف
نازنین زهرا سادات رحمانی: «حاشیه» قصه را در حاشیه نگه میدارد و وارد صحنه نمیشود، داستان روایتگر خانوادهایست که برای پرداخت دیه مجبور میشوند به حاشیه شهر نقل مکان کنند جایی که برای آنها سرانجام خوشی در پی نخواهد داشت. فقر مسئله امروز و دیروز و فردا نیست و پرداختن به این مسئله انسانی، نیازمند نگاه نو و جدیدی است که حاشیه در فیلمنامه به آن نزدیک اما در اجرا ضعیف است. ریتم کند،یکنواخت وغیرمنطقی حاشیه همزادپنداری مخاطب را از بین میبرد و آنچه قرار است هدف غایی نویسنده باشد محقق نمیشود و فیلم با پرشهای نامشخص از ترس ارائه پایان بندی مناسب، تعلیق داستان را زیرسوال میبرد و معما را بدون آنکه جواب قانع کنندهای برایش داشته باشد به پایان میرساند. آنچه نقطهی موثری برای پیشبرد داستان تلقی میشود، آگاهی پلیس و همراهی سایه به سایه با خانواده هاست؛ انگار فیلم قصد دارد در عین اعتراض به وضع موجود فقر در کشور از وضع مدیریت پلیس بر جرائم موجود دفاع بکند. دزدی دختر بیمنطق شروع و بیمنطق بهپایان میرسد و فیلمنامه دارای نقصهای بزرگی در روایتگری است؛ نقصهایی که جایش با اجرا و میزانسن ها جبران نمیشود و بازی بازیگران گرهی ایجاد نمیکند. فیلم اثر پخته و دقیقی نیست اما به دلیل دغدغه و محتوایی که به آن پرداخته میتواند قابل دفاع باشد اما از حیث سینما بودن قطعا اثر قابل توجهی نخواهد بود و به نوعی حاشیه تلقی میشود.
کافه سلطان کهنه است
علی زیدی دوست: «کافه سلطان» از همان ابتدا خود را فیلمی شخصیتمحور معرفی میکند؛ روایتی درباره یک خانواده کافهدار در جادههای اطراف تهران که در میانهی جنگ دوازدهروزه گرفتار موقعیتهای اخلاقی و انسانی متضاد میشوند. ایدهی مرکزی، تمرکز بر انسان در دل بحران است؛ تقابل منفعتطلبی با انتخابهای دشوار، و سنجش عقلانیت در بزنگاههای اخلاقی. اما مسئله اینجاست که فیلم بیش از آنکه به عمق این مفاهیم نفوذ کند، در سطح آنها باقی میماند.کافهای که قرار است «قدیمی» باشد، به شکلی ناخواسته «کهنه» از کار درآمده؛ نه در معنای نوستالژیک، بلکه در نتیجهی سهلانگاری در منطق روایی. اصرار بر شنیدن اخبار جنگ از رادیو، آن هم در زمانی که منطق دراماتیک ایجاب میکند ابزارهای معاصر در دسترس باشند، باورپذیری جهان فیلم را مخدوش میکند. این خلأها، چه در فیلمنامه و چه در بازیگردانی، بهتدریج خود را تحمیل میکنند.پیرنگ اصلی، یعنی حضور یک شخصیت عاقل در میان تیپهایی منفعتطلب یا ناآگاه، موجب میشود شخصیتها هرگز از حد تیپ فراتر نروند. اعتراض نسل جوان به والدین نیز بهعنوان یک موتیف تکرارشونده مطرح میشود، تلاش میشود همه تقصیر ها گردن والدین نباشد اما پرداخت خام آن، پیچیدگی لازم را ندارد. گره دراماتیک فیلم جذاب است، اما در نقطهی اوج، به مونولوگهایی شبیه تمرین بازیگری فروکاسته میشود. ریتم کند فیلم فینفسه ایراد نیست، اما در اینجا به سکون آزاردهنده بدل میشود. در نهایت، «کافه سلطان» بیش از هر چیز، فیلمی است که انگار زمان مصرفش گذشته است.
دورهمی منفعلان
کوشا ساسانیان: فیلم حاشیه در میان فیلمهای امسال جشنواره، حاشیه اثر متوسطی محسوب میشود که میتوان یکبار تماشایش کرد و سرگرم شد. بیش از این چیزی در چنته ندارد. شخصیت اصلی فیلم که یک روحانی است؛ کاملا منفعل و بیکنش است. بعد از آنکه فرزندش دزدیده میشود، اوست که باید موتور درام را راه بیندازد و قصه را پیش ببرد؛ همه را به خط کند تا به هدفش برسد. اما تمام این کارها را نقش مکمل انجام میدهد. این بنیان فیلمنامه را زیر سوال میبرد. قهرمان بیکنش، تصمیمنگیر، منفعل و مطیع به هیچ وجه سمپاتیک نمیشود. روحانی بودنش هم هیچ کارکردی در قصه ندارد. به جای روحانی، میتوانست هر شغل دیگری داشته باشد و در پیرنگ اصلی آب از آب تکان نمیخورد. همه تیپها در فیلمنامه خلع سلاح شدند. میگوییم تیپ، چون هیچکدامشان شخصیت خاص نمیشوند. از پلیس گرفته تا مادر و زن همسایه. صرفا میزانسن را پر میکنند و جلوی دوربین حاضر میشوند. هیچکدامشان هیچ کنش مثبتی در جهت بازکردن گره داستان انجام نمیدهند. در نهایت هم گره داستان، باسمهای و به دمدستیترین شکل ممکن گشوده میشود. فیلمساز به بدترین شکل ممکن از کلیشهها استفاده میکند و قوتشان را میگیرد. حاشیه فیلم قوام نیافتهای است.
در نهایت خانواده نجاتدهنده اصلی است
عطیه محلوجی: عنصر خانواده، مشکل مسکن و شکاف نسلی محوریت داستان فیلم «کافه سلطان» را رقم میزنند. کافه سلطان که بیشتر به یک سفرهخانه شبیه است تا یک کافه، یک سلطان دارد و آن هم مادر خانواده است. مادر در این داستان زن عاقلی است که در سایه تصمیمات او خانواده پابرجا میماند و این دقیقا همان تصویر تیپیکال مادر ایرانی است.کافه سلطان راوی داستان خانوادهای است که سالها خارج از تهران به اداره سفرهخانهای مشغول بودهاند. پسر خانواده مانند همه جوانان به منظور اصلاح اقتصاد خانواده تصمیم میگیرد این مکان را بفروشد تا بتوانند با یکدیگر به تهران عزیمت کنند. این تصمیم با بروز جنگ ۱۲ روزه و بمباران تهران با تغییراتی در ادامه راه همراه شده و خانواده را تحتالشعاع قرار میدهد.مشکل مسکن که دغدغهای بسیار جدی و بهروز است در فیلم مصطفی رزاق کریمی نقش اساسی دارد. این موضوع وقتی با جدیت مواجه میشود که تقابل و تفاوت نظری میان فرزندان و والدین نسبت به آن به وجود میآید. این دغدغه اجتماعی، بسیار در جامعه امروز ما رایج است و میتوان گفت کافه سلطان توانسته به موضوع درست و بهروزی بپردازد. عنصر جنگ نیز وقتی به فیلم اضافه میشود در خدمت فیلم است. روند مهاجرت معکوس از تهران از ترس جنگ، تقابل جذابی را با نیمه اول داستان ایجاد میکند و فیلم نیز با نشان دادن ابعاد مختلف این پدیده و دوراهیهای اخلاقی و انسانی موقعیتهای جالب توجهی را میآفریند. ابعاد مختلف همچون آزمون همدلی و انسانیت افراد در دوران جنگ، موضوعی بود که رزاقکریمی میتوانست با روایت بهتر و دقیقتری به آن اشاره کند و فیلم را با توجه به زمینه و زمانش غنیتر سازد. اما تنها به اشاره ای از آنها اکتفا میکند و با دیالوگنویسی های طولانی آنها را هدر میدهد. فیلم در شخصیتسازی نیز با ضعفهایی روبهروست تا جایی که مخاطب برای برخی تصمیمات و رفتارهای شخصیتها رویه منطقیای نمییابد. در نهایت فیلم کافه سلطان با دغدغهای درست به عرصه سینما آمده است که به نوع خود جالب توجه است اما باید واقعنگر بود و تذکر داد که هر دغدغه درستی، فیلم سینمایی به معنای واقعی «سینما» نمیسازد.
یک سینمای شلخته
کوشا ساسانیان: فیلم پل محمد عسکری بعد از تجربه آسمان غرب، تصمیم گرفته خودنمایی و تکنیک زدگی و شعارهای گل درشت را کنار بگذارد و به روابط انسانی بپردازد. اما چگونه؟ به شلختهترین حالت ممکن.بعید است کسی بتواند یک خطی قصه را برای دیگری تعریف کند. چون فیلم ۳ بار داستانش را عوض میکند. هیچکدام را هم به سرانجام نمیرساند. شخصیت اصلی نمیداند باید بچهداری کند؛ دل معشوقش را به دست بیاورد یا دنبال برادر گمشدهاش بگردد. گویا نویسنده فراموش کرده فینال قصههایش را بنویسد. شخصیت بعد از به وجود آمدن دغدغه جدید؛ مسئله قبلی را به کل فراموش میکند. مثلا در ابتدای فیلم ما چند دیالوگ درباره برادرش میشنویم و دیگر خبری از برادر گمشده نیست تا سکانس فینال. اگر فیلمنامه شخصیت محور است که خب باید انگیزههای شخصیت برای کنشهایش متعین باشد. باید درونیاتش و جهانبینیاش برای مخاطب تصویر شود. اگر حادثه محور است باید یک حادثه محور داستان باشد و بقیه در قالب خرده داستانها به پیرنگ اصلی ملحق شوند. اینجا اما خبری از هیچکدام نیست.کارگردان عزیز ما، علاقه زیادی به نمای کلوزآپ دارد. مدام از بازیگری به بازیگر دیگر در نمای کلوزآپ کات میزند. سرعت کاتزدنها آنقدر زیاد و طول نماها کوتاه است که مخاطب مجال تماشا کردن شخصیت و حس کردن موقعیتش را پیدا نمیکند. فیلمساز قصد داشته اضطراب ایجاد کند؛ اما بیشتر سرگیجه میآورد. هیچ خبری هم از پل و جنگ و عملیات خیبر و جزایر نیست. قصه میتوانست در هر جغرافیای دیگری اتفاق بیفتد. پل تلاش ناموفق عسکری برای به تصویر کشیدن اهمیت پل خیبر است.
روایت جنگ بازیچه دست فیلمسازان
نازنین زهرا سادات رحمانی: کافه سلطان از یک خانوادهی ساکن اطراف تهران میگوید که با رستوران جادهای خود، به جای زندگی کردن به سیر کردن خود میپردازند و تلاش میکنند با نقل مکان به تهران زندگی بهتری برای خود رقم بزنند اما مادر خانواده مخالفت میکند و این شروع یک تنش است..فیلم بهجای روایت، به تعلیق دل میبندد،مخاطب هرلحظه منتظر شدت گرفتن تأثیر جنگ بر خانواده ست اما چیزی که قرار است کنش انسان در بحران را شکل بدهد اتفاق نمیافتد و شخصیتها در یک تعلیق دائمی به تکرار روزمره میپردازند. روایت جنگ قرار است بازیچه دست راویان کافه سلطان باشد،چیزی که بیشتر به یک بهرهکشی از مفهوم شبیه است تا روایت هم راستا از آنچه قرار است جنگ تلقی بشود؛ به بهانهی جنگ و روایت مسافری که پی فرزند سربازش آمده، میخواهند در فیلم کنش ایجاد بکنند اما ایده شکست خوردهاست و جنگ دوازده روزه بیشتر پیرامون است تا مرکز صحنه و حکم کانسپت را دارد.در این بین فیلمنامه سعی میکند تنش را در متن فیلم ایجاد کند اما آنچه ایجاد میشود یک کنش سطحیست؛ و نیز آنچه واکنش این خانواده در برابر بحران تلقی میشود ناشی از یک انتخاب اشتباه است بحرانی که سعی میکند پیش از ساختار اقتصادی جامعه فرد را مسئول بداند، مسئلهی مسکن و فقر که در این خانواده جریان دارد از نگاه هر یک از اعضا وابسته به سود شخصی معنا پیدا میکند.موقعیت شخصی هر فرد اجازه فکر کردن به صلاح جمعی را نمیدهد و شخصیت مادر قرار است شخصیتی باشد که عاقلانه و با صلاح جمعی جلو میرود و سعی میکند خانواده را نجات بدهد اما در نهایت، تسلیم انتخاب غلط همین خانواده میشود.تقابل سنت و مدرنیته در کنار جامعهی دچار شکاف نسلی در کافه سلطان شاکلهی اصلی ایده را شکل میدهد، کافهای قدیمی که حالا جایگزینهایی مدرنش درآمد دوچندانی دارند و پایبندی به سنت خانواده را متضرر کردهاست؛البته آنچه قرار است معنای گذر از سنت را تداعی بکند اتفاق نمیافتد و مخاطب نمیتواند علت جدایی از کافه رونق گرفته را بهسادگی هضم کند چرا که شخصیت اسیر انتخابهای فردمحور است تا جمع و این احترام به انتخاب جمعی بهجای نفعشخصی از کافه، برای مادر نقطهی تمایز کارکرد انتخاب در خانواده است.درنهایت کافه سلطان یک درام اجتماعی خانوادگیست که سعی میکند در عین روایت غیرمنسجمش با وامگیری از مفهوم بزرگی مثل جنگ دوازدهروزه، همدلی مخاطب را برانگیزد و تقابل انسان با بحرانهای اجتماعی را به نمایش بگذارد؛ که از این منظر یک فیلم آرام و بیآلایش است.
مصائب در هپروت زندگی کردن
کوشا ساسانیان: کافه سلطان هیچ چیز برای ارئه ندارد. حتی یک قلاب داستانی یا یک نمای زیبا که بخواهد چشمگیر باشد.یک خانواده فشل دورهم در یک کافه جمع شدهاند؛ و پسر بیعارشان از عالم و آدم طلبکار است که کمک کنند تا زندگی تشکیل دهد. تنها کنشش هم پشت سر هم سیگار کشیدن است! القصه، روزی جنگ میشود و این کافه فکستنی دور افتاده؛ میشود استراحتگاه مسافران و جنگزدگان.حال اینکه در فیلم هیچ خبری از جنگ و مصائبش نیست بماند. خانواده ناعزیز و آنتیپاتیک داستان ما هم درگیر گرههای اخلاقی درونگروهی هستند. دوگانه مادر سنتی حافظ وضع موجود و فرزند ناراضی و پدر بیکنش تو سری خور. تکراریترین و متعفنترین تصویر خانواده در سینمای ایران. صحنه آخر هم که محفل بیانهخوانی آنتیپاتیکترین کاراکتر فیلم است. پسرک بیکار و سرگردان ما تمام تقصیرها را گردن مادر و پدرش، حافظان وضع موجود میاندازد. ما هم باید بنشینیم و برایش سوت بکشیم و بگوییم: “چقدر تو نماینده نسل مایی. پسرک هیچچیز ندارِ ترسویِ بیجربزه.”
«حاشیه» علیه جریان پدرکُشی
زینب مختاری: شاید اغراق نباشد که بگوییم بخش زیادی از فیلم های اجتماعی ایران در دهه اخیر، وجهی مشترک دارند و آن هم ضد پدر بودن است.این الگوی تکرارشونده پدر کُشی آن هم توسط سینما، ناخواسته در مسیری حرکت میکند که تضعیف نهاد خانواده، یکی از پیامدهای آن است. در این میان، حاشیه تلاش میکند تا در حد توان، این وضعیت را اصلاح کند. فیلم، روایت پدری است که بر اثر حادثهای ناخواسته، ناچار به پرداخت دیه میشود. فشار اقتصادی حاصل از این اتفاق، زندگی اش را به حاشیهی شهر میکشاند. جایی که بر حسب شرایط محیطی، سلسلهای از اتفاقات برایش رقم میخورد و او با تلاشی مداوم، برای خانوادهاش میجنگد. حاشیه، چند بار به دوش دارد که باید همه آن هارا به مقصد برساند.این تعدد موضوعات، از یکسو به روایت، ریتمی حسابشده میبخشد، اما از سوی دیگر مانع شکلگیری یک خط روایی منسجم میشود و در مقاطعی مخاطب را با نوعی سردرگمی مواجه میکند. ما پیشتر بارها با روایت حاشیهی شهر در سینما مواجه بودیم. روایتهایی که اغلب چیزی جز انباشت ناامیدی، سرخوردگی و تثبیت یک وضعیت بنبستگونه به مخاطب عرضه نمیکردند. حاشیه اما آگاهانه این نگاه مسلط را تغییر میدهد.فیلم با حفظ واقعگراییِ فضای حاشیهنشین، در پایانبندی خود، امکان اصلاح را پیش میکشد. بازگشت یک نهاد مهم فراموششده به نام مسجد به کارکرد اصلیاش، نشانهای از این تغییر است. حاشیه با این انتخاب، روزنهای از امید را پیش روی مخاطب میگذارد و یادآوری میکند که آسیبهای اجتماعی لزوماً پایانی بسته و غیرقابل بازگشت ندارند.فیلم گرههایی را در طول روایت طرح میکند که در ادامه، فرصت کافی برای پرداخت و گرهگشایی نمییابد. در نتیجه، در دقایق پایانی با تراکم مسائل حلنشده روبهرو میشویم. تراکمی که ریتم روایت را بهطور ناگهانی تند میکند و حس شتابزدگی در جمعبندی را به همراه دارد. برخی از مسائل داستانی پیش از آنکه منطق حل آنها برای مخاطب شکل بگیرد، گشوده میشوند و همین امر از تأثیر نهایی روایت و فضای دراماتیکش میکاهد.در مجموع، حاشیه فیلمی است که با وجود کاستیهای فرمی و فیلمنامهای، جسارت حرکت در مسیری متفاوت را دارد. حاشیه شاید در رساندن همهی پیرنگ هایش موفق نباشد، اما در طرح مسائلی مهم دربارهی خانواده، پدر و نهادهای فراموششدهی اجتماعی، گامی رو به جلو برمیدارد، گامی که ارزش دیدهشدن و بحثکردن را دارد. فیلم یادآوری میکند که سینمای ایران پدر لازم دارد و باید برای پدر فیلم ساخت.
حاشیه یا حواشی؟!
فاطمه سادات آبیار: در اولین فیلم بلند «محمد علیزادهفرد»، «هادی کاظمی» در نقش «محسن» ظاهر میشود، طلبهای که در پی رخدادهای پیش آمده ناچار میگردد به حاشیهی شهر پناه ببرد و زندگی در حاشیه را از نزدیک لمس کند. او که دخترش «حلما» را گم کرده، تمام تلاشش را میکند تا ردپایی از او بیابد. آنچه در نگاه نخست توجه مخاطبان را جلب میکند، بازی متفاوت و جدی «هادی کاظمی» است که شخصیت «محسن» را باورپذیر و عمیق تصویر میکند. همچنین سایر بازیگران نیز عملکردی منسجم و هماهنگ نشان میدهند. فیلم باوجود دیالوگهای قوی و موقعیتهای احساسی تأثیرگذار، در منطق روایی دچار افت میشود؛ آنجا که ماجرا به اوج خود نزدیک میشود، گویا فیلم از نفس میافتد و گاهی به مرز خودزنی روایی میرسد. نمونهاش جایی است که «محسن» تا مرز قربانی کردن فرزند دیگرش پیش میرود. از سوی دیگر، رفتار همسر محسن نیز بیآنکه عملی متعادل باشد، به ابزاری برای ایجاد تنش و تحقیر «محسن» تقلیل یافته است! فیلم با ادعای «آسیبشناسی اجتماعی» پا به میدان میگذارد و طبیعی است که از چنین اثری انتظار میرود نهتنها زخم را بشکافد و نشانهگذاری کند، بلکه با چراغی، مسیر درمان آن را بیفروزد؛ اما دریغ که در ارائه راهکاری قانعکننده درمانده است و در نهایت، در دام توصیفِ صرف و حواشیِ موضوع گرفتار میماند. گویی خود نیز در حاشیهای از حاشیه میگردد، نه در قلب تاریکی آن!
پل، مسیر گمشدهی روایتِ مقدس!
فاطمه سادات آبیار: در فیلم «پل» به کارگردانی «محمد عسگری». «موسی» به بهانهٔ یافتن برادر گمشدهاش، «مصطفی»، خود را به قلب جنگ میافکند. اما در میان آتش و خاکستر، با صحنهای غافلگیرکننده روبرو میشود. کودکی گمشده که در بحبوحهی جنگ رها شده است. اینجاست که رسالت ناخواستهای بر دوش او میافتد. محافظت از کودکی بیپناه در منطقهای که هر لحظه مرگ در کمین است.فیلم با وجود ضعفهای روایی، در یک بخش درخشان میدرخشد، «تأکید عمیق و قابل تحسین بر نقش پدر و مفهوم قهرمان بودن او در چشم فرزند». این حس که گاهی یک نگاهِ معصومانه میتواند مردی عادی را به قامت یک اسطوره نمایان کند، از نقاط قوت پنهان اثر است.آنچه مخاطب را میآزارد، فاصلهٔ چشمگیر میان نیاز داستان به قهرمان و تصویری است که از «موسی» ارائه میشود. او در آغاز، با نجات کودک، پرتویی از یک ناجی را به نمایش میگذارد، اما به جای تبدیل شدن به نماد مقاومت، به فردی ترسو و بیثبات تبدیل میشود که گویی خود نیز در «جنگِ درون»، گم شده است. داستان از سیر منظم و ریتم یکدست فاصله میگیرد و درگیر خرده روایتهای حاشیهای میشود. حال آنکه میتوانست تنها یک ایدهٔ اصلی را با تمرکز و عمق دنبال کند. برای مثال: «تبدیل شدن یک مرد معمولی به قهرمان، از طریق مراقبت از کودکی بیگناه در فضای در التهاب جنگ». این مفهوم بهتنهایی میتوانست سنگ بنای روایتی فراموش نشدنی باشد.«پل» به عنوان اثری که در ژانر دفاع مقدس متولد شد، متأسفانه در عمل نتوانست به عمق و قداست این ژانر وفادار بماند. و به خوبی ابعاد قدسی آن را طبق واقعیت روایت کند. در نهایت، به جای آنکه آیینهای از ایثار و ایمان باشد، تصویری کمرنگ و کم جان از دفاع مقدس را پیش چشمان مخاطب قرار میدهد.
جنگ میآید، اما حسش نه
زینب مختاری: واقعاً هیچ موضوع مهمتری برای ساخت فیلم وجود نداشت؟ این سؤال تا اواسط فیلم در ذهنتان تکرار میشود. البته نگران نباشید، کمی بعد اوضاع بهتر است، هرچند فقط کمی. صحنههای ابتدایی فیلم تقریباً به بگومگوهای خانوادگی خلاصه میشود. آن هم بر سر موضوعاتی که اغلب ارزش پرداخت چندانی ندارند. همین اتفاق، انرژی اولیه مخاطب را میگیرد. مخاطبی که با آغوش باز پای فیلم نشسته تا قصه بشنود و بفهمد قرار است در چه جهانی حدود دو ساعت نفس بکشد. فیلم، روایت یک کافه بینراهی است. کافهای که مادر، آن را بهعنوان تنها پناه خانواده نگه داشته است. با آغاز جنگ دوازده موج مسافران، آوارگان و عبوریها به این کافه سرازیر میشود و اتفاقات دیگری را در پی دارد. اثر یک حُسن مهم دارد و آن هم این است که در کافه سلطان فضا کاملاً خانوادگیست. مادر قصه به معنای واقعی کلمه، مادر است و تمام دغدغه اش محافظت از خانواده. فیلم از خط قرمزها نمیگذرد و چارچوب دارد.ریتم روایت فیلم کند است و همین کش آمدن ، خسته کننده میشود. فیلم خرده روایت دارد،خردهروایتهایی که قابل تبدیل شدن به یک فیلم مستقل هستند و همین، تمرکز روایت اصلی را کمرنگ میکند.اما رویه بعد از جنگ بهتر میشود. واژه جنگ اگر در فیلمی بگنجد، ناخودآگاه انتظار ها را بالا میبرد. باید به یک طریقی به مخاطب نشان دهد که این تغییر روایت و تند شدن ریتم یعنی وضعیت عادی نیست و جنگ شده است. اما فیلم برای به تصویر کشیدن این اتفاق، به چند مورد محدود اکتفا میکند و بیننده را چشم انتظار نگه میدارد.لحظات دراماتیک فیلم برای رسیدن به اوج، یک حلقهی مفقوده دارند و آن هم حس مخاطب است. تماشاگر نه در لحظات شاد واقعاً خوشحال میشود و نه حتی در سکانس غمانگیزِ داغِ فرزند دیدنِ مادر که بهخودیِ خود درد بزرگی است، آنطور که باید تحتتأثیر قرار میگیرد. درام فیلم روی کاغذ و در اجرا قابلقبول است و دیالوگها هم کار خودشان را میکنند، فقط این احساس است که درست به دل صحنهها نمینشیند.فیلم در مسیر درام لغزش دارد، اما ایده و فضای انسانیاش نشان میدهد با پرداخت دقیقتر، میتوانست ماندگارتر شود.