به گزارش رها به نقل از روابط عمومی برنامه، بابک صحرایی ترانهسرای شناخته شده که مهمان منصور ضابطیان در برنامه «ساطور» بود درباره اولین مواجههاش با سانسور گفت: ترانه «مهتاب با شب راه نیومد» که با نام «هم گریه» با صدای حامی در آلبوم بابک بیات منتشر شد. “رو آسمونا بنویس، نای پریدن دیگه نیست/ تو چشمای قاصدکا شوق رسیدن دیگه نیست” به کلمه نای پریدن گیر دادند و آن را سیاهنمایی و تشویش اذهان عمومی خواندند! این ترانه رد شد و یکبند متن زیر آن نوشته بودند که تشویش اذهان عمومی از بین آنها یادم ماند؛ عبارتی که سر موضوعات دیگری از کودکی و نوجوانی دربارهاش شنیده بودم!
وی افزود: این موضوع در ۲۲ سالگی چالش ذهنی عجیبی برایم ایجاد کرده بود. آن ترانه رگه اجتماعی داشت. جوانی بودم که سال هشتاد دوره اول ریاستجمهوری محمد خاتمی را گذرانده و دانشجوی مهندسی کامپیوتر بود. آن زمان فضای دانشجویی و شور و حال هنری بود و نگرشهای اجتماعی سیاسی آن دوران وجود داشت، اما برایم عجیب بود که مخصوصاً درآن دوره این ایرادها گرفته شد.
این ترانهسرا با بیان اینکه آن ترانه در نهایت خوانده شد، ادامه داد: کلک زدیم؛ یکبار جلسهای گذاشتیم و من رفتم توضیح دادم و دیدم که کار خرابتر شد. اعضای شورای شعر نبودند و بخش دیگری بود و اسامی آنها را بهخاطر ندارم. کلکی که زدم این بود که این ترانه را یکبار دیگر همراه با آثار دیگری به دفتر موسیقی دادم. این بار هیچ ایرادی نگرفتند و مجوز داده شد!
صحرایی یادآور شد: آن زمان مجوز ترانه گرفتن فرق داشت و خود ترانهسرا میتوانست ترانه را ببرد و به دفتر موسیقی بدهد. بعدها قانونی گذاشتند که ترانهها باید توسط شرکتها ارسال میشد. چون آن موقع خیلی از ترانهها داده میشد و مجوز میگرفت و هیچوقت به اجرا نمیرسید. بههرحال من خیلی نگران بودم و حس کار غیرقانونی و جعلکردن به من دست داده بود. چون دفعه قبل هم متهم به تشویش اذهان عمومی شده بودم و نگرانیهایی از این بابت داشتم وبا خودم گفتم حالا متوجه نشدهاند و مجوز دادهاند.
میرزا کوچکخان باعث شد کار مجوز بگیرد
او بیان کرد: از این کارها زیاده کردهام. ترانهای با عنوان «یاغی دهکده من» داشتم که این کار هم مقداری رگههای اجتماعی داشت و توسط دفتر موسیقی رد شد. یادم است دفعه بعد که میخواستم ترانه را بفرستم بالای آن نوشتم تقدیم به میرزا کوچکخان جنگلی و مجوز گرفت! اول میخواستم بنویسم تقدیم به ستارخان بعد دیدم با مشروطه مرتبط بود و دو نگاه نسبت به او وجود دارد؛ بنابراین به میرزا کوچکخان تقدیم کردم.
صحرایی ادامه داد: با خوانندهای به نام فرجام آلبومی کار کردیم که عمده ترانههایش را من نوشته بودم. او دوستی نزدیکی با بابک بیات داشت و بابک یک ملودی به او هدیه داد که ترانه من با عنوان «شهرزاد قصهگو» بود. ترانهای به اسم حسرت فریاد در آن آلبوم داشتم که آلبومم هم به همین اسم شد. روی جلد آن طرحی کشیده شده بود که انگار کسی داشت فریاد میزد و روی دهانش خطخطی شده بود. بهخاطر این ترانه جلوی کل آلبوم را گرفتند و گفتند در خطر اول سیاهنمایی میکنی. من نوشته بودم «گریه کن اگه تو کوچه سایه سایه ترس دشنه ست / اگه آسمون هنوزم به خون پرنده تشنه ست» دو بیت میانی هم بود که نوشته بودم: «پشت سر تاریکی بود و روبرو جوخه پاییز/ همه پلها شکستن اما از خواب نپریدیم/ با غم و حسرت فریاد به ته قصه رسیدیم/ خستهایم ازبسکه اینجا بیصدا نفس کشیدیم» این ترانه خیلی مشکلزا و جلوی کل کار گرفته شد. موسیقی کار هم ضبط شده بود و ارکستر زیاد داشت. با کلی رایزنی مشمول عطوفت و رافت شدیم و گفتند روی جلد آلبوم نوشته شود تقدیم به مردم عراق، افغانستان و فلسطین. آن زمان چون آمریکا به عراق و افغانستان حمله کرده بود روی آلبوم کار را به این کشورها تقدیم کردیم.
وی تصریح کرد: هیچوقت این موارد بهصورت مکتوب اعلام نمیشد. ایرادها کتبی زیر ترانهها نوشته میشود؛ اما اینطور مسائل نوشته نمیشود. آن موقع با مدیرکل دفتر موسیقی جلسه گذاشتیم و او ما را همراهی و مشکلمان را حل کرد… هیچوقت عذاب مواجهه با ممیزی از بین نمیرود. اتفاقاً هرچه سن بالاتر میرود این تفسیرها بیشتر آزارت میدهد.
رویکرد نظارت بر آثار در هیچ دولتی تغییر نمیکند
ضابطیان در ادامه پرسید وقتی که روند این ایرادها را از ۲۲ سالگی تا امروز در ذهنت بررسی میکنی چه تغییراتی میبینی، صحرایی تأکید کرد: هیچ تغییری نمیبینم. ساختاری وجود دارد که هر کسی در آن ساختار قرار میگیرد مجبور به انجام همین کارها است. رویکرد همین است. دولتها و سیاستها عوض میشوند؛ اما رویکرد نظارت بر آثار هنری هیچ تغییری نمیکند.
وی در پاسخ به اینکه این رویکرد ایدئولوژیک یا محافظهکارانه از ترس این است که آن آدمها جایگاه و شغلشان را از دست ندهند؟ توضیح داد: اغلب اوقات تفسیر و غرضورزی شخصی میبینم. سالهاست به این نتیجه رسیدهام. وقتی در شورایی یک نفر کاری را رد میکند و فرد دیگری در همان شورا میتواند به تو مجوز بدهد؛ یعنی این مشخصاً فقط ساختار نیست استفاده شخصی از ساختار است. به همین دلیل در دورههای مختلف این را تجربه کردیم که سلیقه و غرضورزی شخصی نقش پررنگتری دارد. صحرایی اذعان کرد: در کلیت روندی فرقی نمیکند. اصلاً مهم نیست رئیسجمهور و وزیر ارشاد چه کسی است و سیاستها چیست. همیشه این اتفاقها وجود دارند.
گفتند کلمات بوسه، گونه و آغوش باید حذف شود
مجری برنامه «ساطور» در ادامه از او پرسید موردی داشتی که وقتی به کلمهای ایراد گرفتند تفسیر عجیبوغریبی صورت بگیرد و برایت خندهدار باشد و صحرایی بیان کرد: بله. سال گذشتهنمایشی روی صحنه بردم و دو سه ترانه در این نمایش داشتم و نمایشنامه را خودم نوشته بودم. ترانهای بود که محمدرضا عیوضی در آغاز نمایش میخواند و بیتی داشت که نوشته بودم» مثل بوسههای بارون روی گونهی شقایق / مثل آغوش یه معبد برای نذر یه عاشق / مثل آرامش ساحل واسه بیتابی دریا /مثل شوق خاک زخمی واسه رقص نسترنها». اول گفتند بیت اول باید عوض شود بعد گفتند باید حذف شود. گفتند کلمات بوسه، گونه و آغوش باید عوض شود. برایم عجیب بود که آغوش معبد و در آغوش خداوند بودن چه ایرادی دارد. حتی در مورد رقص نسترنها گفتم شاید باد بوزد و نسترنها برقصند ایراد داشته باشد. ولی معبد را به آغوش خداوند تشبیهکردن چه ایرادی داشت؟ بارها رفتیم و صحبت کردیم تا حل شد و توانستیم همین کار را اجرا کنیم. ضابطیان پرسید این ایراد را برای اجرا در تئاتر گرفتند یا برای انتشار عمومی و صحرایی پاسخ داد: لطف کردند و گفتند در تئاتر اجرا شود؛ چون طیف مخاطب کمتری دارد و برای انتشار عمومی عوض شود که برای انتشار عمومی هم عوض نکردم و منتشر شد.
هرگز صدای ترانه و هنر خیزش و التهاب ایجاد نکرده است
مجری برنامه «ساطور» در ادامه پرسید هیچوقت صدای تو و ترانهسرایان دیگر آنقدر بلند بود که کسی بخواهد از آن بترسد و صحرایی جواب داد: هرگز اینطور نبود. در هیچ دوره تاریخی آثار هنری نتوانستند التهاب یا خیزشی را در حدی ایجاد کنند که باعث تغییر سیستمی شود. هنر در گذر زمان اندیشه و رویکرد و نگرش ایجاد میکند و نمیتواند در لحظه التهاب و خیزش ایجاد کند. اگر همین صدسال اخیر را در ایران و سرزمینهایی که شبیه ما هستند مرور کنیم هنر به آن اندازهای که حاکمان تصور میکنند خطری برای حاکمیتها ندارد. اتفاقاً رویکرد با سانسور و ممیزی بیشتر به ضرر حاکمان است.
وی تصریح کرد: هنرمندان همیشه در محدودیت به خلاقیتهای عجیبی میرسند و آن خلاقیت زیرمتن ها و لایههای درونی بیشتری در آثار ایجاد میکند و اگر قرار است نقدی صورت بگیرد بیشتر به ضرر حاکمیت است؛ بنابراین چه در این سالهای که خودم فعالیت میکنم و چه دوران های قبل از خودم با رصد متوجه شدم همیشه این هوش وجود نداشته است که مواجهه آگاهانهای با این بخش از هنر صورت بگیرد.
این ترانهسرا بیان کرد: مثلاً از آقای شماعیزاده شنیدم که یک روز در شورای رادیو درباره ترانه مرداب گفته بود وقتی من این ترانه را برای مجوز دادم آستینکوتاه تنم بود و الان پالتو تنم است. تفسیری وجود داشته که گفته بودند شاعر، مرداب را بخشی از جامعه دانسته است و سیر تکاملی این پرسونا زاویهای با حاکمیت دارد. یا ترانه مترسک که به عروسک تغییر نام یافت. اردلان سرفراز در کتابش نوشته است که بهخاطر این ترانه او را در استودیو دستگیر میکنند. یا ترانه «چشم من بیا منو یاری بکن» دورهای یکساله یا دوساله مجوز دریافت نمیکرده است. قرار بوده داریوش این ترانه را اجرا کند؛ اما بعد گوگوش ترانه را میبرد و مجوز اجرای آن را میگیرد.
گفتند ترانهات زنستیز است!
ضابطیان پرسید آن زمان مهم بوده است که کدام خواننده ترانه را برای مجوز ببرد و اصلاً خوانندهها ترانه را میبردند؟ صحرایی گفت: گاهی اوقات اینطور بود. همین حالا هم در دل نظارتی که وجود دارد اشخاصی هستند که نگاه روشنتر و همراهی دارند و یکسری از مشکلات را حل میکنند. مثلاً خود من هم تجربه کردم. در همین چندسال اخیر زمانی که دکتر اللهیاری مدیرکل دفتر موسیقی بود خیلی به حلشدن مشکلات کمک میکرد. مثلاً ترانهای داشتم که سیامک عباسی خوانده بود و این ترانه رد شد. برای شروع ترانه که من گفته بودم «من یه عمری با خودم جنگیده بودم /عمری از هرچی زنه ترسیده بودم / خیری از خودم دلم ندیده بودم». این را کامل رد کردند و گفتند زنستیز است! گفتم ترانه عاشقانه است و زنستیز نیست.
او افزود: ترانه عاشقانه مثبتی بود و کمی گلایه داشت. تفسیر مثبتی از معشوق در این ترانه وجود داشت. مشکل این ترانه را آقای اللهیاری حل کرد. او اعلام کرد که به نظرم مشکلی ندارد. ترانه دیگری بود که بابک جهانبخش خوانده بود و از دو بخش آن ایراد گرفتند و به همین دلیل ترانه اجازه انتشار نداشت. یک بیت که نوشته بودم «وقتی بارون تموم شد ماهو از شاخهها بردار/ کمی از عطر تنت رو به غروب کوچه بسپار» گفتند عطر تن باید برداشته شود. یک بیتی هم داشتم که «شب به عشق دیدن تو طرحی از شوق و امیده/ دیگه دستای خدا هم عطر عود و قهوه میده» و گفتند دستهای خدا اصلاً قابلانتشار نیست و گفتم اصلاً من آن شبانی هستم که با حضرت موسی مواجهه پیدا کرد که میگوید «تو کجایی تا شوم من چاکرت/ چارقت دوزم کنم شانه سرت» من میخواهم با خدا اینطور صحبت کنم. این مشکل را هم آقای اللهیاری حل کرد.
وی با بیان اینکه دکتر اللهیاری بعد از سالها برای حسین زمان مجوز کنسرت گرفت، یادآور شد: حسین زمان بهخاطر مواضعش که از آن کوتاه نمیآمد، اجازه کار نداشت. حتی من هم چند ترانه با حسین زمان کارکرده بودم که گفتند برای اجرا در کنسرت باید تغییر کند. ولی همیشه افرادی هم بودند که نگاه دیگری داشتند؛ نگاه روشنتر، نگاه همراهانهتر. تعداد این افراد طبیعتاً اندک بوده؛ ولی بالاخره هستند.
گیری که به ترانه امیرعباس گلاب دادند
صحرایی با اشاره به همکاریاش با امیرعباس گلاب در ترانه «بریم دریا»، افزود: سرِ یک بیت این شعر به چالش خوردیم. من نوشته بودم: «تا آخر جاده بمون تو آغوشم، این لحظهها رو به دنیا نمیفروشم.» گفتن این «بمون تو آغوشم» باید عوض بشه، مخصوصاً که از اول تا آخر جاده است! بعد من عوضش کردم و نوشتم: «تا آخر جاده، با رویات همآغوشم.» بعد که آن مسئله حل شد، بیت بعدی به مشکل خورد: «دستاتو میگیرم، بارون شروع میشه، موهاتو میبوسم، شب زیر و روشن میشه…» گفتند: «بوسیدن مو» دیگر اصلاً… نه، این اصلاً نمیتواند مجوز بگیرد!
صحرایی با بیان اینکه در گذر سالها، قدری حساسیت روی ترانههای عاشقانه کمتر شده، تأکید کرد: اگر فکر کنند شما شخصی هستید که قدری در لایههای درونی کارت ممکن است معانی خاصی وجود داشته باشد و… آن موقع، قدری دقیقتر میشوند. البته در تمام این دورهها، طبق تجربه خود من، ترانههایی که فکر میکردم به مشکل بخورند، بی مشکل مجوز گرفتند. مثلاً ترانه «فقط نگاه میکنم» که حامی اجرایش کرد. «وقتی ستاره میشکفه تو دستِ سرخ پنجره، وقتی شب از حادثهی بارون و بوسه میگذره…» فکر میکردم این «بوسه» به مشکل بخورد، ولی هیچ ایرادی نگرفتند. یا ترانهای که مانی رهنما به اسم «فردا که شد» خواند. حقیقتاً من اصلاً فکر نمیکردم به آن مجوز بدهند. نوشته بودم: «فردا که شد، زندگی رو شکلِ خودت تجربه کن، این بار تو، به جایِ ما، آزادی رو ترجمه کن…» حدود یک ماه بعد از انتشار، از جای دیگری برای ما پروندهسازی شد، اما خودِ دفتر موسیقی و حراست دفتر موسیقی پشت ما درآمدند.
وی تصریح کرد: یکی از خبرگزاریها یک یادداشت منتشر کرده و تفسیر عجیبی از این ترانه ارائه داده بود. نوشته بودند که بابک صحرایی و مانی رهنما گفتند «ما انقلاب کردیم، اشتباه کردیم، شما نکنید!» خب، من که بعد از انقلاب به دنیا آمدهام! فروردین پنجاه و هشت. مانی هم متولد پنجاه و سه است؛ او هم در پنجسالگی نقشی در انقلاب نداشته اصلاً! چه ربطی دارد؟ خیلی تفسیر عجیبی بود.
توقیف باعث شد سنتوری بیشتر دیده شود
صحرایی در پاسخ به ضابطیان که میگفت با یک ترانه، یا فیلم سینمایی، یا تئاتر، اتفاقی نمیافتد و خیلی وقتها با ممنوع کردنش حتی به آن کمک میکنند، تصریح کرد: بله، بله، دقیقاً. مثلاً درباره فیلم «سنتوری» حواشیای که برایش پیش آمد باعث شد خیلی بیشتر دیده شود.
وی با بیان اینکه پرکارترین ترانهسرای بعد از انقلاب است، یادآور شد: حدود هزار و سی ترانه از من اجرا شده است. در وزارت ارشاد، در دورههای مختلف، آدمهایی بودند که واقعاً حضورشان سازنده بود. مثلاً زندهیاد مشفق کاشانی، زندهیاد حسین آهی، آقای اسرافیلی، آقای بیگی، آقای حبیبآبادی… حضور اینها باعث خوشحالی بود، چون دستکم شعر را میشناختند. یا مثلاً خودِ عبدالجبار کاکایی در دورههایی که در بخش شعر فعال بود، خیلی تأثیرگذار بود. زندهیاد بهمنی مخصوصاً در مواقعی که تفسیرهای عجیبی از شعرها صورت میگرفت، خیلی کمک میکرد.
این ترانهسرا درباره ممنوعیتهای پیشآمده برای همکارانش گفت: ناصر چشمآذر در دورهای ممنوعالورود به صداوسیما بود. در همان دوره یک سریال را آهنگسازی میکرد، فکر میکنم یکی از کارهای خسرو ملکان بود. او چون ممنوعالورود بود، ارکستر در استودیوی صداوسیما ضبط میکرد، ولی خودش تلفنی کار را میشنید و نظر میداد!
وی با نامبردن از بابک بیات، نیما مسیحا، تورج شعبانخانی که مشکلات مشابهی برایشان پیشآمده، یادآور شد: آقای بهمن مفید برای چند کار عروسکی گویندگی میکرد، ولی اسمش را نمیتوانستند در تیتراژ بنویسند! یکبار از او جمله عجیبی شنیدم که هنوز در ذهنم مانده. به او گفتم: «شما از سال ۴۸ تا ۵۷ توی سینما کار کردی. در ۹ سال، کلی فیلم بازی کردی و با همون ۹ سال فعالیت، اینقدر در ذهن مردم ماندی. چه احساسی داری وقتی برمیگردی و پشت سرت را نگاه میکنی؟ اینکه در اوج موفقیت و جوانی سی و پنج، سی و ششسالگی ممنوع شدی و دیگه نتوانستی کار کنی؟»
صحرایی ادامه داد: او جواب خیلی عجیبی داد. گفت: «من اینطور نگاه نمیکنم که بدشانس بودم. میگویم چقدر خوشبخت بودم که توانستم ۹ سال کار کنم و ماندگار شدم. من اینطوری نگاه میکنم.» ولی بههرحال وقتی یک هنرمند را از کار کردن محروم میکنید، میشکند، اگر برای من پیش بیاید، دچار نوعی مرگ میشوم.
ملکمطیعی میگفت من برای اینها با عراقیها فرقی ندارم!
این ترانهسرا با اشاره به تابآوری نسل قبل که در یک روز تا پایان عمر ممنوعالکار شدند؛ اما دوام آوردند، با نامبردن از ناصر ملکمطیعی درباره او گفت: یکبار جملهای از او شنیدم، واقعاً انسان فرهیخته و حکیمی بود. میگفت: «من دوران جنگ دوست داشتم با همین سنی که داشتم، به جبهه بروم و دلم میخواست کاری انجام بدهم؛ ولی عذاب من این بود که حتی مرا نمیپذیرفتند. من هیچ کاری نمیتوانستم انجام بدم. نگرشی نسبت به من وجود داشت انگار که من با عراقیها فرقی ندارم…»
صحرایی تصریح کرد: حالا خدا را شکر مشکل مرتضی عقیلی حل شد و حتی فیلمی بازی کرد که قرار است بهزودی اکران شود؛ ولی او جمله خیلی دردناکی گفت. «من اگر یک خلاف اجتماعی بزرگ انجام داده و مثلاً محکوم به ۲۰ سال، ۳۰ سال، ۴۰ سال زندان شده بودم، الان تمام شده بود و آزاد شده بودم، میتوانستم مثل آدمهای عادی زندگی کنم. ولی الان، با اینکه اینهمه سال گذشته، هنوز هم نمیتوانم مثل مردم عادی زندگی کنم. فعالیت هنری من با کدام جرم اجتماعی برابری میکند؟!»
رویم نمیشود بگویم درباره شاکردوست و کریمی چه گفتند
وی با بیان اینکه وقتی که صرف مواجهه با ممیزی در این سالها شده میتوانست برای خلاقیت صرف شود، یادآور شد: من با چنین تفسیرهای عجیبی در روزنامهنگاری هم مواجه شده بودم. مثلاً مجله «هفت نگاه» را منتشر میکردم که خودم سردبیر و ناشرش بودم. در اولین شماره مجله، عکس الناز شاکردوست را روی جلد گذاشته بودم، چون اون موقع همزمان پنج – ششتا از فیلمهایش اکران شده بود. دلیل انتخابش هم این بود که توضیح داده بودم این فیلمها مربوط به تولیدات ۶ ماه یا یک سال اخیر نیستند، بلکه فیلمهایی از سالهای مختلف بودند که همزمان بهنمایشدرآمده بودند. بااینحال، از نحوه ایستادن الناز شاکردوست در عکسی که روی جلد زده بودیم، تفسیر عجیبی کردند و کلمهای به من گفتند که واقعاً شرمآور بود.
صحرایی تأکید کرد: در شماره دیگری از مجله عکس نیکی کریمی را روی جلد گذاشته بودم. یادم نیست نوروز ۸۹ بود یا ۹۰، شاید هم ۹۱. در آن شماره نیکی کریمی، رامبد جوان و حامی را دعوت کرده بودم. ماشین بنز کلاسیکی مدل ۱۹۵۹ بود؛ یکی از دوستان این ماشین را داشت و به باغی در ولنجک آورد. ما یک عکس جلد خیلی قشنگ گرفتیم و یک سری عکس تکی هم از هرکدام انداختیم. چند شماره بعد، مصاحبهای با نیکی کریمی انجام دادم که خوب هم از آب درآمد؛ برای جلد عکس نیکی کریمی را داشتیم که جلوی ماشین ایستاده و یک چتر دستش بود، لباس تابستانی هم پوشیده بود. بعد از انتشار، اخطار فرستادند و مرا خواستند. گفتند: «این استفاده ابزاری از چهره زن است!» من گفتم: «چطور؟!» گفتند: «این چهرهای که شما منتشر کردید، این خیلی… (کلمهای گفتند که واقعاً توهینآمیز بود).»
وی ادامه داد: من به آنها گفتم: «چهره خانم نیکی کریمی یا هر بازیگر خانمی روی سردر سینماها هم هست. اینجا چهرهها در ابعاد سه سانت در دو سانت است، تازه فقط صورت دیده میشود اما روی سردر سینماها در ابعاد چندمتری عکسها زده میشود.» شرم دارم بگویم آن موقع چه جملهای به من گفتند…
این ترانهسرا در پایان برنامه با بیان اینکه بیمه ندارد، گفت: در هیچ حوزهای از هنر، چه موسیقی، چه تئاتر، چه سینما یا مطبوعات، هنوز بیمه نیستم. ترانهسرا اگر بخواهد بیمه شود معمولاً باید به خانه موسیقی برود. موسیقی پاپ آنقدر موردقبول آن بخشها نیست، ولی خب کمکهایی میکنند. گاهی شعرها را در قالب موسیقی سنتی یا کلاسیک طبقهبندی میکنند تا بشود صاحب آن را بیمه کرد.