پنجشنبه, ۷ خرداد , ۱۴۰۵ - ۲۸ می ۲۰۲۶

خاطرات مریم کاویانی از ورود به بازیگری و همکاری با کیانوش عیاری

عیاری انگشتش را در لیوان چایم کرد و گفت زندگی را جدی نگیر!
198
مریم کاویانی گفت: موقع ضبط «روزگار قریب»، کیانوش عیاری انگشت خود را در لیوان چای من می‌کرد و وقتی معترض شدم جواب داد می‌خواهم به تو یاد بدهم زندگی را خیلی جدی نگیری.

به گزاش رها، مریم کاویانی، بازیگر سینما و تلویزیون با حضور در برنامه «آنچه گذشت» خاطراتی از چگونگی ورود به حرفه بازیگری تعریف کرد. این برنامه با اجرای سیاوش عقدایی، ساعت ۲۱ یکشنبه‌ها از شبکه تماشا پخش می‌شود. بخش‌هایی از گفته‌های کاویانی را مرور می‌کنیم:

 

از کودکی پیشنهاد بازیگری داشتم
ورود به هنر در تقدیر من نوشته شده بود. به دلیل آنکه قبل از انقلاب و وقتی کودک بودم، خیلی پیشنهاد بازی در فیلم‌های مختلف برای نقش کودک به پدرم داده می‌شد، اما ایشان نمی‌پذیرفت. یادم می‌آید یک بار بدون هماهنگی با خانواده‌ام، صاحب یک سینما در هفت تپه یکی از عکس‌های من که در آتلیه هفت تپه اهواز گرفته شده بود را بر سردر سینما نصب کرده بود. صاحب سینما هم نمی‌دانست این عکس متعلق به کیست که به طور اتفاقی پدرم آن را دید و گفت چرا عکس دختر من روی سردر سینماست؟!

 

پدر و مادرم می‌گفت بازیگری عاقبت ندارد
من اصلا به بازیگری فکر نمی‌کردم و درگیر زندگی خودم بودم.  در بیمارستان مهراد هم که کار می‌کردم برای بازیگری پیشنهاد بسیاری داشتم و به صورت سرگرمی برای پدر و مادرم تعریف می‌کردم. می‌گفتند قبول نکن، تو اصلا رشته‌ات پرستاری است، بیمه و حقوق داری و تکلیفت مشخص است. در سینما چند روز کار می‌کنی بعد هم یک چهره دیگر رقیب تو می‌شود و عاقبت ندارد. همیشه دغدغه پدر و مادرم این بود. چون پدر و مادر کارمند بودند زندگی روتین و منظمی داشتند که همیشه از خطر کردن خودشان و من و برادرم می‌ترسیدند. من هم می‌دیدم راست می‌گویند. اما همیشه می‌گفتم پس چرا هرکس به بیمارستان می‌آید به من می‌گوید بیا بازی کن؟ این چه موضوعی است که همیشه دنبال من است و در فکر خودم نیست؟

 

برف در تاریکی؛ انگیزه پذیرش پیشنهاد بازیگری
یک شب بیماری که سه ماه برایش زحمت کشیده بودند در تقدیرش این بود آسمانی شود. حالم بد شد و ساعت سه نصف شب بود که رفتم در تراس بیمارستان و آسمان را نگاه کردم. همانطور که آسمان را نگاه می‌کردم، در دل تاریکی آسمان نقطه‌های سفید نورانی می‌دیدم. با فاصله خیلی کوتاه زمانی، دیدم صورتم دارد خنک می‌شود و بعد فهمیدم برف می‌آید. گفتم ای خدا، تو در دل تاریکی به من سفیدی نشان می‌دهی و صورت گُر گرفته من دارد خنک می‌شود و این یعنی اینکه خواسته من اجابت می‌شود. کمی حالم خوب شد.

فردای آن روز خانم مرتضوی که در آزمایشگاه بیمارستان کار می‌کرد، موقع ناهار رو به ‌روی من نشست و گفت چرا نادر مقدس اینقدر به تو می‌گوید بیا سر صحنه نمی‌آیی؟ ایشان از دوستان خانوادگی خانم مرتضوی بود و گفت با او به سر صحنه‌ بروم که اتفاقا نزدیک بیمارستان در آرژانتین بود. گفتم باشد، برویم. با اینکه قبول کردم اما چون برایم جذاب نبود می‌خواستم دست دست کنم و نروم.

 

اولین سکانس را بدون برداشت مجدد بازی کردم
زمانی که داشتم شیفت عوض می‌کردم گفتم ولش کن، یک بهانه می‌آورم و به او می‌گویم نمی‌آیم؛ اما یک لحظه به خودم آمدم و یاد شب قبل و دانه‌های برف افتادم و رفتم. به من گفتند تو پرستار هستی، نقش پزشک را خوب می‌توانی بازی کنی، بیا ما پزشک نداریم، این نقش را بازی کن. من با خنده و شوخی و رودربایستی گفتم نمی‌توانم این دیالوگ را بگویم. گفتند فقط بیا به شوهر این خانم این حرف را بزن و برو. من به شکل بداهه در نقطه‌ای که باید ایستادم و بدون آنکه تصویرم فلو شود، دیالوگی گفتم و بعد من را تشویق کردند. گفتند خانم کاویانی، شما خیلی خوب بلدی بازی کنی، خیلی خوب کار کردی و همین شد که من را برد به دنیای دیگری.

 

بی‌نظمی جالب عیاری
کیانوش عیاری بسیار کارگردان صاحب سبک و شوخ ‌طبع در صحنه است. تکلیف‌ من در زندگی همیشه مشخص بود. بیمارستان که می‌رفتم و پرستار بودم، یک تکلیف داشتیم و سر ساعت باید انجام می‌شد و… بعد وارد دنیای کیانوش عیاری (سریال روزگار قریب) شدم، یک دنیای گنگ، نامعلوم با پِرتی زمان زیاد. ایشان مدل خاصی داشت و هیچ ‌کس را مثل کیانوش عیاری تجربه نکردم که بسیار مدیون ایشان هستم.

مثلا ساعت ۵-۶ صبح گریم می‌شدم و ساعت ۴ بعدازظهر به من می‌گفت بیا فقط از اینجا رد شو. می‌گفتم یعنی چی؟ اما نتیجه کار برایم خیلی خوب بود. آن زمان به من برمی‌خورد و می‌گفتم این کارهای کیانوش عیاری یعنی چی؟ من نمی‌فهمم. من آمده‌ام بازی کنم. من با داریوش فرهنگ، راه شب را بازی کردم، سکانس و دیالوگ داشتم. ایشان چه می‌گوید؟ این حرف‌ها را آن زمان بسیار غیرحرفه‌ای می‌گفتم و از ایشان عذر می‌خواهم که اینطور غر می‌زدم.

 

عیاری انگشتش را در لیوان چایم می‌کرد
آقای عیاری می‌خواست من را بیشتر اذیت کند، مثلا وقتی سینی چای را می‌آوردند می‌گفت چایی خانم کاویانی را من می‌دهم. بعد لیوان را می‌گرفت، انگشتش را در آن می‌کرد و می‌گفت بفرمایید چایی. می‌گفتم این حرکت‌ها یعنی چی؟ چرا به من بی‌احترامی می‌کند؟ یک روز با ایشان قرار گذاشتم. گفتم می‌خواهم با شما صحبت کنم. شما چرا با من این کارها را در صحنه می‌کنید؟ گفت می‌خواهم به تو یاد بدهم زندگی را خیلی جدی نگیری. خیلی همه چیز هم نباید روی اصول باشد، چایی که انگشت توی آن رفته را هم می‌شود خورد.

 

خودم خواستم نقشم در «روزگار قریب» کم شود
به کیانوش عیاری گفتم من دارم اذیت می‌شوم و نقش من را یکجوری در «روزگار قریب» تمام کن. گفت باشد و من یک جای درست حذفت می‌کنم. بعد صدایم کرد و گفت می‌خواهم حذفت کنم و قصه را تغییر دهم؛ اما به شرطی که دفتر رامین عباسی‌زاده بروی و تست بدهی. در واقع ایشان من را به علیرضا افخمی برای سریال «او یک فرشته بود» معرفی کرد. فهمیده بودم خیلی رقابت برای این نقش وجود دارد. یک شب که ناامید شده بودم، حال عجیبی به من دست داد. وضو گرفتم و سر سجاده نشستم. سکوت کرده بودم و نمی‌دانستم که صدای پیامک گوشی حواسم را پرت کرد. نگاه کردم دیدم منشی دفتر رامین عباسی‌زاده است که نوشته بود فردا بیایید دفتر و برای این نقش تایید شده‌اید.

 

درگیر وجه ماورایی «او یک فرشته بود» نبودم
فکر نمی‌کردم «او یک فرشته بود» تا این حد موفق باشد. آن زمان از نظر جهان‌ بینی خودم درباره ماورا، خیلی درگیر مسائل مطرح شده در قصه نبودم. شاید اگر نقش بهاره افشاری را بازی می‌کردم ذهنم مشغول این مسئله می‌شد اما من یک نقش رئال از مادری که احساس می‌کند بچه‌ها و زندگی‌اش را از دست می‌دهد، بازی می‌کردم و خیلی در فضای ماورایی سریال نبودم. با اینکه پایان قصه را نمی‌دانستم، اما در دلم می‌گفتم من همان خیر هستم؛ خیری که همه ما بالاخره در زندگی‌مان با شری مواجهیم.


دیدگاه خود را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *