سعید مروتی، روزنامهنگار سینمایی: جشنواره فیلم فجر را با صفهای طولانی تجربه کردیم. با ساعتها ایستادن در صفهای طولانی زمستانهای بسیار سرد و برفی دهه شصت برای تماشای فیلمهای مهرجویی و کیمیایی و مخملباف کارگردان این آخری را دوست نداشتیم؛ ولی در آن سالها فیلمهایش از همه کنجکاویبرانگیزتر بود.
سالهایی که تماشای فیلمهای کیارستمی نیازی به ایستادن در صف نداشت. سالهای سینما آزادی قدیم و شهر قصه عزیز. روزگاری که عصرجدید میعادگاه عاشقان بود. سالهای ویژهنامههای پرحجم مجله فیلم که اگر دیر میجنبیدی تمام میشد. روزگار ۱۴ ساعت ایستادن در صف «ردپای گرگ» کیمیایی و آن بچههای زرنگ کرج که از شب قبل با ادوات کامل دم گیشه سینما بهمن میخوابیدند.
سالها گذشت و پای ما هم به سینمای مطبوعات باز شد و حالا میشد همه فیلم را بدون ایستادن در صف تماشا کرد. دهه هفتاد هم اینگونه سپری شد و ما همچنان جشنواره را دوست میداشتیم.
از دهه هشتاد، هر دوره از جشنواره برایمان در چند فیلم محدود خلاصه میشد. هرچه سن بالا میرفت میزان تابآوریمان برابر فیلمها پایین و پایینتر میآمد و از دهه نود ما فقط انعکاسدهنده رویدادی بودیم که فرصت تماشای فیلمهایش را نداشتیم.
از وقتی که فرش قرمز در برج میلاد پهن شد، جشنواره هم معنایش را برایمان از دست داد. حالا «فیلم فجر» برایمان حکم معشوقی قدیمی را دارد که وقتی اتفاقی در خیابان میبینیمش متوجه میشویم دیگر هیچ حسی به آن نداریم. بیاعتنا از کنارش عبور میکنیم و با مرور خاطرات قدیمی میکوشیم به یاد بیاوریم چرا و چگونه روزگاری عاشقانه دوستش داشتیم.
*عکس: ایسنا