مصطفی دشتی آهنگر، عضو هیأت علمی گروه زبان و ادبیات فارسی دانشگاه ولایت ایرانشهر: در فرهنگهای مختلف، روایتهای داستانی به مثابه بازنمودی از الگوی ذهنی، پیوسته در حال بازتولید خود هستند. در هر فرهنگی، متناسب با اوضاع اجتماعی، فرهنگی، دینی و جغرافیایی آن فرهنگ، از میان گونههای مختلف روایات، در نهایت تعداد محدودی گزیده شدند؛ این روایتها یا الگوهای محدودِ منتخب، به اشکال مختلف در فرهنگها پیوسته در حال بازتولید هستند و به شکل انواع قصههای عامیانه، داستانها و در روزگار ما به شکل روایتهایی در قالب سریال، فیلم و حتی بازیهای رایانهای ظهور مییابند.
اهمیت توجه به این این الگوهای داستانی از آنجاست که این روایتها، از سویی بازنمود وضعیتی است که افراد با آن دست به گریباناند و از سوی دیگر، در روایتهای داستانی، پیوسته در حال بازتولید هستند؛ از این رو، به شکل تصاعدی بر ذهنیت افراد سایه میاندازند و آن را شکل میدهند. ما امروزه، چه در برخورد با معظمترین مسایلمان و چه در مواجهه با کوچکترین امور روزمره زندگیمان، پیوسته با آن الگوهای ذهنی و روایتهای پیشساخته تصمیم میگیریم و عمل میکنیم. به این ترتیب، روایتها بدون اینکه بدانیم، زندگی ما را شکل دادهاند؛ ما در قالب آنها میاندیشیم، مناسک مذهبی و مراسم ملیمان را انجام میدهیم و حتی این الگوها نحوه مرگ ما را نیز شکل میدهند.
در فرهنگ ایرانی، روایتهایی که این چنین بر ذهن و زبان ما سایه افکنده باشد، بسیار معدودند. یکی از این روایتها بر مبنای «فدا کردن» (در معنای عام آن) شکل گرفته؛ «شهادت» عنوان دیگری است که میتوان برای آن پیشنهاد کرد اما اندکی غلطانداز است. در این الگو، قهرمان، برای نجات یا بهروزی دیگران، خود را فدا میکند؛ این فدا کردن میتواند فدا کردن جان یا آبرو باشد. کهنترین نمونه این الگو یا سرنمون آن را شاید بتوان در داستانهایی نظیر داستان سیاوش در شاهنامه دید که بعدها در روایت واقعه عاشورا و در نمونههای جدیدتر در روایتهای مربوط به دفاع مقدس نیز پیوسته در حال بازتولید بوده و هستند. همچنین فیلم « ابلق» را یکی از نمونههای این روایت در سینمای ایران میتوان قلمداد کرد.
نمونه دیگر این روایتها که در این یادداشت به آن میپردازم، روایتی است که من نام آن را روایت «بزنگاهی» گذاردهام؛ در این الگوی روایی، در وضعیت ابتدایی، با نابسامانی و بدروزی شخصیت/ شخصیتها مواجه هستیم، سپس بزنگاهی رخ مینماید که میتواند اوضاع را از اینرو به آنرو تبدیل کند. معمولا شخصیت / قهرمان از این فرصت استفاده میکنند و در وضعیت پایانی با اوضاع بسامان و بهروزی مواجه میشویم.
این الگوی سه وضعیتی، از آن دسته از الگوهایی است که در فرهنگ ایرانی بسیار تکرار شده است و از این رو قابل اهمیت است. به نظر میرسد سرنمون آن، داستان زندگی «بودا» باشد که در آن بودای شاهزاده بعد از خروج از قصر و مواجهه با زشتیها و نقایص، ناگهان تغییر میکند و زندگیاش دگرگون میشود. این الگو تقریبا در تمام روایتهای زندگینامهای عرفای ایرانی هم تکرار میشود. بخش عمدهای از روایتهای موجود در کشفالمحجوب (نوشته هجویری در قرن پنجم ه.ق) و تذکرهالاولیاء (نوشته عطار نیشابوری در قرن هفتم ه.ق) تکرار همین الگو هستند که در آن فردی خام و از معنویت بیخبر، ناگهان و بر اثر یک واقعه تصادفی، ناگهان به عرفان میگراید و زندگیاش از راه خراب به مسیر صواب میگردد. داستان «پیرچنگی» در مثنوی نمونه معروفتری از این روایات در ادبیات فارسی است.
در روایتهای دینی نیز این الگو پیوسته در حال بازتولید است، نمونه مشهورتر آن، تغییر نگرش «حربنیزید ریاحی» در واقعه عاشورا و حرکت او از ضلالت به سمت شهادت است. در دوران جدید نیز این الگو در روایتهای دینی مداحان و روضهخوانان نمودهای فراوانی دارد (فردی، فاسد معصیتکاری را به حسینیه یا مسجد راه نمیدهد اما همان شب خواب میبیند که یکی از مقدسان او را بازخواست میکند؛ در نهایت هر دو توبه میکنند).
در روایتهای عامیانه معاصر نیز روایت تغییر مسیر امثال طیب حاج رضایی و مصطفی دادکان، از همین الگوی ذهنی مایه میگیرند. ویژگی داستانی این الگوی روایی، تغییر ناگهانی و در اغلب موارد فاقد علیت است. به نظر من یکی از پارادایمهای مهم فرهنگ ایرانی، از این الگو مایه میگیرد که در آن افراد در پی یافتن بزنگاههایی برای صعود یا در زبان عامیانه «بستن بار خود» هستند. چه این صعود، رستگاری معنوی باشد و چه افتادن پشت یک آمبولانس برای فرار از ترافیکی سنگین؛ به هرحال فرصتطلبی و در انتظار بزنگاه بودن، و رسیدن به بهروزی با استفاده از این بزنگاه، از مهمترین ویژگیهای این الگوی داستانی به شمار میرود. از پیامدهای وجود چنین الگوارهای، انفعال، عدم باور به علیت و تلاش برای رسیدن به مطلوب به هر قیمتی است.
پدید آمدن چنین الگووارههایی در ذهنیت اجتماعی مردم، میتواند دلایل مختلفی داشته باشد. مثلا از منظر اجتماعی آنچه باعث پدید آمدن این الگوواره در ذهن جمعی ایرانیان میشود، ناامنی و عدم اطمینان به آینده است. اینکه فرصتها را باید مغتنم شمرد چرا که ممکن است دیگر چنین فرصتی در اختیارمان قرار نگیرد. مثلا اوضاع نابسامان اجتماعی در قرون پنج به بعد، در فرهنگ ایرانی، کاملا وجود چنین الگووارهای را در ادبیات فارسی نشان میدهد. از نظر جغرافیایی نیز میتوان اینگونه تصور کرد که کشورهایی نظیر ایران که در آن آسمان به زمین روی خوش نشان نمیدهد، بیشتر مستعد پرورش چنین افکاری هستند: از آنجا که بارشها نظمی ندارند و بیشتر، مردم با خشکسالی مواجهند تا ترسالی، بنابراین یاد گرفتهاند که از فرصت ترسالی کمال استفاده را ببرند. به هرحال به نظر میرسد عوامل مختلف سیاسی، اجتماعی، جغرافیایی و … ، همگی باعث ایجاد یک همگرایی در جهت تقویت چنین الگووارهای در فرهنگ ایرانی بوده است.
این الگو در روایتهای داستانی معاصر، به ویژه در روایتهای سینمایی طنز ایرانی، بسیار با اهمیت است. بیشمار سریال و فیلمهایی را میتوان نام برد که بر مبنای این الگو در سینمای ایران ساخته شدهاند: «مارمولک»،« اخراجیها»، «هیچ»،«پایتخت» (در برخی از فصلها مثل فصل اخیر) «بزنگاه» (اسم این الگو در آن معنادار است)، «خط ویژه»، «تومان»،« نیوکمپ»، «علت مرگ نامعلوم» و… .
علیرغم کشش بسیار زیاد این الگو، به نظر میرسد، روایتهایی اخیرا در پی به چالش کشیدن این پارادایم فکری ایرانی هستند. در این روایتهای جدید، سه وضعیت اصلی این الگو (وضعیت نابسامان، بزنگاه و بسامانی) تغییر میکند؛ به این نحو که بزنگاه نه تنها منجر به بهروزی و بسامانی نمیشود، بلکه حتی به فاجعه ختم میشود. در واقع، عنصر بزنگاه دیگر کارکرد سنتی خود را در این نوع روایت از دست داده است. در فیلم «برادران لیلا»، برادران لیلا قرار بود با فروش سکهها بتوانند سرمایهگذاری مناسبی را انجام دهند اما در نهایت به این هدف نرسیدند و چیزی جز ضرر عایدشان نشد. از سوی دیگر پدر خانواده نیز که در یک بزنگاه، درصدد رسیدن به جایگاهی اجتماعی بود، به هدفش نمیرسد و در نهایت جز مرگی حقیرانه چیزی به او نمیرسد.
در تازهترین بازنمود این الگو، در فیلم «پیر پسر»، همه شخصیتها در پی دوختن کلاه از نمدی هستند که در یک بزنگاه در اختیار آنان نهاده شده است. رعنا (لیلا حاتمی) ظاهرا اصولا کار و روشش همین است که با استفاده از شگردهای زنانه، به اغفال مردان بپردازد و در این رهگذر موقعیتهایی را نصیب خود کند. او با خودنمایی در برابر غلام (حسن پورشیرازی) به آنچه میخواهد میرسد (خانه و پول)؛ غلام نیز در یک بزنگاه، از نیاز رعنا به پول و خانه مطلع میشود و قصد دارد که از موقعیت پیش آمده کمال استفاده را ببرد. او قبلا نیز در بزنگاهی دیگر، با فرصتطلبی خانه را نیز از آن خویش کرده است یا با لو دادن دیگران آزادی خویش را به دست آورده است.
یکی از دو پسر غلام، رضا (محمد ولیزادگان)، نیز منتظر است که پدر هرچه زودتر بمیرد تا دارایی او به فرزندانش برسد. همسر سابق رعنا نیز یکی از همین افراد است که رعنا از او با صفت «فرصتطلب» یاد میکند. علی (حامد بهداد) تنها شخصیتی است که علیرغم اینکه در ابتدا، از فرصتی که در اختیارش گذاشته شده، (نزدیک شدن به رعنا) استفاده میکند اما به هر دلیلی، از آن بزنگاهی که در اختیارش قرار گرفته استفاده نمیکند: سکانس تاثیرگذاری که در آن میتواند دست رعنا را بگیرد اما نمیگیرد و سپس او را میبینیم که در برابر آینه به خودش دشنام میدهد. یکی از نقاط اوج فیلم همینجاست: رعنا با غلام قرار میگذارد و دیگر پاسخ رضا را نمیدهد.
رضا تنها شخصیتی است که نمیخواهد فرصتطلب باشد و از بزنگاهها سود ببرد، او با ثروتمند شدن به بهای کشتن پدر موافق نیست. از فرصت ایجاد رابطه با آن دختر در کتابفروشی استفاده نمیکند و آن را به فرصتطلبی دیگر وامیگذارد و در نهایت در یک تردید، از فرصت ارتباط با رعنا نیز گذر میکند. به این دلایل، او شخصیتی متفاوت از دیگر اشخاص است و حتی رعنا به او میگوید باید اندکی بد باشد. همین رفتار اوست که باعث میشود رعنا نیز تغییر کند و پولهای غلام را به او پس بدهد.
نکته قابل تامل اما در پایانبندی این فیلم نهفته است: این فرصتطلبیها به فاجعه ختم میشود: تمام شخصیتهای داستان، از پا درمیآیند و حتی رضا که در پی صید این بزنگاه نبود نیز کشته میشود. گویا فیلم میگوید برای ایستادگی در برابر این الگوواره، باید بهایی گزاف پرداخت.
به نظر میرسد روایتهایی مانند «قهرمان»، «برادران لیلا» و «پیر پسر»، آگاهانه یا نا آگاهانه، در صدد به چالش کشیدن الگوواره فرصتطلبی هستند. این فیلمها با نقد این رویکرد، الگوی داستانی بزنگاهی را نیز تغییر دادهاند. اهمیت چنین فیلمهایی و مباحثی که در حول آنها شکل گرفته نیز از منظری، به همین روایت ساختارشکنانه آنها مربوط است. آیا پیدایش چنین الگویی میتواند آغازی برای پایان الگوواره فرصتطلبی در ذهن ایرانیان باشد؟